بهترین لباسهایم را پوشیدم. بهترینها را گذاشته بودم برای روزهای زوج. برای روزهایی با ملاقاتهای خاص. بهترین لبخندم را جلوی آینه تمرین کردم و کرم مرطوبکننده را به دستهایم زدم تا لطافتش تا عصر بماند.
گوش به گوش شنیدهام که در حیاط امامزاده شاه میرحمزه خبرهایی هست. هیاهوی دختران تازه به تکلیف رسیدهای که میخواهند در ایام پربرکت دهه کرامت یکی از متفاوتترین جشنهای تکلیف شهر را تجربه کنند.
نگاهش کردم، تیز دوید سمت اتاقخواب، روسری بابونه را روی سرش کشیده بود. پایش خورد به لبه سنگی پله جلوی سالن. خم شد و داد زد و یکدستی چسبید به پایش. اما انگشت سبابهاش را از روی روسری که زیر گلو جمع کرده بود برنداشت. لنگلنگان رفت سمت آینه. خودش را نگاه کرد. چند باری گوشههای روسری را پایین بالا کرد.