امسال بهجای دو دختر، مادر بیستونه دختر بودم. روزهای اول مهر که سختی و فشار کار ساعتهای خوابم را به کمتر از پنج ساعت رسانده بود، با خودم میگفتم عمرا این بچهها را دوست داشته باشم، عمرا نگران سلامتی آنها بشوم، عمرا دلتنگ نبودنشان بشوم، عمرا بیشتر از اندازه دلم برای درسومشقشان بسوزد؛ اما نشد!
نماز خواندن مامان مناسک مخصوص خودش را دارد. مادرم هرجای خانه نماز نمیخواند و سفت و سخت معتقد است که باید برای نماز خواندن یک جای مخصوص داشـت و بــعدهـا این مـکان شــفاعت آدمـیــزاد را میکند.
گوشت و آرد نخودچی را ورز دادم و تخممرغ را شکستم رویشان. شفتهها را بین دو کف دست قلقی کردم و انداختم داخل روغن داغ. زینب با موتور کوچکش قامقامکنان آمد پای گاز. گوشه دامنم را کشید. سرش را کج کرد.
حجاب؛ این فقط یک واژه معمولی نیست؛ یک ارزش بیهمانند فرهنگی است. همان سالهایی هم که به نظر همهچیز عادی بود، بحثوجدل پیرامون حجاب وجود داشت؛ هرچند به نظر هیچ زمانی به اندازه امروز داغ و جنجالی و حتی فلسفی و نظری نبود؛ حجابی که برگرفته از حیا و عفت فردی است که در جامعه اسلامی زیست دارد و آن را هم برای خود و هم برای جامعه ارزش میپندارد.
مامان فاطی امروز صبح شلهزرد گذاشت، خودش را زیبا کرد و گفت: «وقتی قرار است مهمان بزرگ برای آدم بیاید، باید رنگ به رو بگیرد تا نکند دل مهمان با دیدنش بگیرد.» چادرش را دور قدش پیچید و در دیگ را برداشت.
«آمار سزارین در استان اصفهان ۵۹درصد است»؛ این موضوعی است که چندی پیش رئیس اداره مامایی معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان از آن خبر داد و گفت که آمار سزارین در برخی استانها مثل اصفهان با توجه به شرایطی از جمله بافت فرهنگی و اجتماعی آنها از میانگین کشوری بالاتر است.
سال ۱۳۴۲، حسین شش ماهه بود. همانموقع که امام فرموده بودند: «یاران من در گهوارههای مادرانشان هستند.»
زمستان همیشه برای من خوابآور است! مخصوصا اگر آخر هفته باشد. بعد از استراحتی کوتاه، آماده میشوم تا به قرار امروز برسم؛ البته این قرار شبیه دیدارهای دوستانه گذشته نیست.
تا جایی که یادم میآید، مادر به خانه همسایه رفت تا او را برای جشن تولد دعوت کند.
روسری صورتی رنگی که آسیه دیشب برایش گرفته بود را روی سرش محکم کرد.
تصاویرشان را یکییکی میدیدم: دخترک بور با چشمان درشت مشکی، نوزاد پسری با پاپیون آبی، لرزش پسربچهای بیپناه. امیرعلی روی پاهایم تکان میخورد.
با اخم و بدون خداحافظی در را پشت سرم بستم و زدم بیرون. بلند گفت: «پس حداقل شال و دستکشت رو ببر!» خودم را زدم به نشنیدن. درست یادم نیست سر چی بحث شروع شد و کار به آنجا کشید؛ اما یادم هست که راضی نبود به رفتن و من اصرار داشتم که وعده کردهام و باید بروم. آخرش حتی صدایم هم کمی بالا رفته بود.