انگار یک بار دیگر مادر شدم از هرم گرما فضای داخل اتوبوس دم کرده بود. بطری آب خنک را از کیفم در آوردم و چند جرعه نوشیدم. نفس راحتی کشیدم.
در شیشهای را که باز میکنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم میخورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیشخوان ایستادهاند.
محرم که میآید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان میدهد؛ میپیچد در رگ و پیام. دست و دلم به کار نمیرود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول میکنم به امان خدا. برای بابا استوری میکنم زمین جای خوبی نبود.
همه دور هم توی باغ غدیر نشستهایم. قرار آخر هفتههایمان. روی یکی از سکوهای سنگی. مادر نیمچههای لیوان را پر از چای هل دار میکند. جمعمان جمع است.
نخ شماره ۲۴ را برمیدارم. کدها را دوتادوتا نگاه میکنم و روی دار گره میزنم. زنعمو میگوید: نسیم تندتند کدها را میخواند و من هم تندتند خفت میزنم. من اما باید تنها خفتها را کنار هم بچینم. گرهها وقتی قشنگ میشوند که منظم و مرتب شانهبهشانه هم، دستبهسینه بنشینند.
به پیادهرویی که حالا خلوت و بیصداست قدم میگذارم. چشمم به تنه شکسته درختی میافتد که در وسط راه افتاده است. برگهای ریز و سبز تازهاش، زیر پاهای عابران له شدهاند.
چشمم که به تابلوی کوچک سفید کوچه و عکس شهید روی آن میافتد، میخکوب میشوم. چهره نوجوان روی آن سیاهوسفید است و لبخند آرامی روی لب دارد. انگار این لبخند، برخلاف همه غمها، به امیدی دیگر اشاره دارد. از صبح فکرها در ذهنم میچرخند: قرار است پای میز مذاکره بروند، اما شهدای فلسطین روزبهروز افزوده میشوند.
به مغازه نانوایی میرسم و چشمم به صف زن و مرد میخورد. هنوز بوی نان تازه در سرم است …
سبد لباسهای خیس را به حیاط میبرم و یکییکی روی بند رخت با گیره آویزان میکنم.
خودم را به ایستگاه اتوبوس میرسانم. مأمور توی ایستگاه میگوید: خانم کارت نزن. خانمهای دیگر هم میگویند: نزن، نزن!
نه چهارشنبهسوری بود و نه شب یلدا. از همین دورهمیهای ساده و بیدعوت که همه دور هم جمع میشویم و مادر دوست دارد.
جنگ تمام شده بود. سربازهای ارتشی به کوچه و خیابان میزدند. یکیک خانهها را بازرسی میکردند و چیزهایی را که به دردشان میخورد غارت میکردند. فرمانده دستور داد هیچکس را زنده نگذارید.