هاجر دهقانی
شهدای محل
۱۲:۱۵ - شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳

شهدای محل

هوا را توی شش‌هایم می‌کشم. بوی نم باران حالم را عوض می‌کند. انگار چشم‌هایم هم باز می‌شوند. میدان را دور می‌زنیم.

«انا فتحنا لک فتحا مبینا»
۱۳:۱۰ - شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳

«انا فتحنا لک فتحا مبینا»

نمی‌دانم. آدم‌اند یا فولاد؟ چطور ایستاده‌اند؟ چطور مقاومت می‌کنند؟ اصلا چطور تاب می‌آورند؟ ما اگر جای آن‌ها بودیم چه‌کار می‌کردیم؟

مشق عشق
۱۲:۲۲ - یکشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۳

مشق عشق

خانه مادر که می‌روم، پر است از روایت؛ آن‌قدر که درودیوارش با آدم حرف می‌زنند. مادر راوی بزرگی است. یک دفتر ۸۰ برگ خریده‌ام تا روایت‌های مادرم را در آن بنویسم.

کتابخانه بابا
۱۲:۰۷ - شنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۳

کتابخانه بابا

بابا وقتی رفت از خودش دو تا یادگاری گذاشت. چیز زیادی نداشت. به قول خودش نه باغی نه ملکی نه زمینی. راحت سرش را گذاشت زمین و رفت.

روضه ابوالفضل(ع)
۱۲:۲۶ - سه شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۳

روضه ابوالفضل(ع)

دورهمی هر هفته پنجشنبه‌شب‌هاست. خانوادگی جمع شده‌ایم توی آلاچیق‌ها. من و مادر کنار هم نشسته‌ایم و زیر لب حرفی می‌زنیم.

باران اشک‌ها
۱۲:۰۷ - دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳

باران اشک‌ها

باران که قطع شد، دخترها دویدند پشت در شیشه‌ای حیاط، بعد هم آمدند توی آشپزخانه و زل زدند به چشم‌هایم. بغض کردند. مثل همان روزهایی که پدرشان رفته بود. پیله کردند و گفتند برویم تشییع شهدا.

رضای من…
۱۱:۲۶ - یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

رضای من…

زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت.

در همسایگی معلم
۱۰:۲۶ - پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳

در همسایگی معلم

اسمش را نمی‌دانستیم؛ اما ما خانم بابلیان صدایش می‌زدیم. مقطع ابتدایی بودم. نمی‌دانم چطور شد که اوایل مهر، موقع برگشتن از مدرسه متوجه شدم خانم معلم وارد یکی از کوچه‌های محله ما شد. اولش باورم نمی‌شد.

گُل‌های زیر خاک
۱۱:۰۰ - دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

گُل‌های زیر خاک

زن رو به مردش می‌گوید: نگاه کن جای ما اینجا نبود. قرار بود ما را به بیمارستانی در مجتمع پزشکی ناصریه ببرند. مرد با نگاهی که غربت در آن موج می‌زند، می‌گوید: نگران نباش. خدا با ماست ساره.

بابا رمضان
۱۳:۴۶ - شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۲

بابا رمضان

رده را کنار می‌زنم. چشم‌هایم برق می‌زنند. همه‌جا پتویی سفیدپوش پهن شده است. میان پتوی سفید یک جفت فاخته و چند گنجشک کوچک به زمین توک می‌زنند.

مرواریدهای خاکی
۰۹:۳۸ - یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲

مرواریدهای خاکی

بقچه‌ها و چمدان‌های تلنبارشده گوشه خیمه را کنار زد. مانده بود چطور از میان اسباب و اثاثیه‌ای که از زیر آوار و خاک و خل بیرون کشیده بودند، لباس سفیدی که مادر برایش دوخته بود سالم مانده بود!

جشن تولد با صدای موشک
۱۰:۵۸ - دوشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۲

جشن تولد با صدای موشک

تا جایی که یادم می‌آید، مادر به خانه همسایه رفت تا او را برای جشن تولد دعوت کند.