مجتبی بنی اسدی
کتاب‌خوان‌ها همدیگر را خیلی زود  پیدا می‌کنند
09:44 - پنجشنبه 26 مهر 1403

کتاب‌خوان‌ها همدیگر را خیلی زود پیدا می‌کنند

زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانش‌‌آموزان جامانده‌ از کتاب درسی را ثبت‌‌نام می‌کردم. چشم‌توچشم که شدیم، یک‌هو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقه‌تون کیه؟»

دانش‌‌آموز ماندگار در تاریخ
11:14 - یکشنبه 22 مهر 1403

دانش‌‌آموز ماندگار در تاریخ

دم درِ مدرسه ولو شده بود؛ با دو نفر از هم‌کلاسی ‌هایش. منتظر پدرش بود. درِ مدرسه را سه‌قفله می‌کردم که از پشت سر شنیدم گفت: «آقا! مدیریت چه حسی داره؟»

عطری برای مسافر راه دور
10:29 - چهارشنبه 4 بهمن 1402

عطری برای مسافر راه دور

به نظرم این خیلی وحشتناک است که کودکی‌ام را به یاد ندارم.

آن روز همه را دوست داشتم
11:52 - یکشنبه 1 بهمن 1402

آن روز همه را دوست داشتم

هِندل را که زدم، دست کردم توی جیبم. کلید ماشین یادم رفته بود بگذارم خانه.
– خدافظ بابا…

کاپشن صورتی و گوشواره قلبی
10:02 - یکشنبه 17 دی 1402

کاپشن صورتی و گوشواره قلبی

سکوت. توی خانه فقط صدای یخچال می‌آید. اما آشفته‌ام. نمی‌دانم چطور و از کجا شروع کنم.