امروز در «بیسیمچی» از مردی میگوییم که توانست در هشت سال جنگ تحمیلی صنایع مهماتسازی را در اصفهان راهاندازی کرده و روز و شب خود را وقف جنگ کند تا مبادا جایی، کمبودی برای رزمندگان احساس شود.
اکنون هنگام داوری است که شهر را بهعنوان مهمترین سامانه مصنوعیِ بشر متأخر بر اساس معیار «عدل» به قضاوت بنشینیم تا ببینیم آیا انسانِ امروز، توانسته بارِگرانِ امانت را به سلامت حمل کند یا خیر؟
محیط شهری سالم، محیطی است که در آن توجه به دسترسی فعالیتها، فضاها، خدمات، اطلاعات، اماکن و عدالت اجتماعی مد نظر قرار گیرد و حامی نقشهای اجتماعی، عملکردهای حیاتی، نیازهای زیستی و توانمندی زنان باشد.
انسان امروز در جستوجوی حیاتی گستردهتر، خود را با شهر پیوند زده و مناسبات خود را در آن شکل میدهد. شهر متأثر از ساکنان و ساکنان متأثر از شهر هستند. انسان در شهر به دنبال زیستنی است که او را در مسیر رشد و تعالی یاری دهد.
کشتن یعنی جان را گرفتن؛ یعنی بیجانکردن جاندار. هدف از کشتن، مزاحمتِ جان داریِ مقتول است. جانِ بهشتی مزاحمِ اهداف و منافعِ جناحها و گروههای مختلفی بود. چون شخصیت جانداری داشت، ترور شخصیت شد و هویت و اعتبار و آبرو و انسانیتش کشته شد.
از شوخی گذشته، رمز موفقیت من آن است که تلاش کردهام جادوگری خود را صرفا به زمینبازی محدود نسازم و در خانه نیز اعضای خانه ازجمله خواهرم را دریبل میزنم!
مهم نیست ایرانی باشیم یا نه، اصفهان برای همه، همیشه یک انتخاب است.
احیای بافت فرسوده شهری یا بازآفرینی حرکتی مفید بوده که همگان بر اجرای آن تأکید داشتهاند و سالیانه قوانین زیادی برای آن تصویب میشود.
دین و رسانه، دین در رسانه، دین رسانهای، رسانه دینی، رسانهها و دین، اینها همگی کلیدواژههای شبیه به هم اما با دغدغههای متفاوت است که حتی برخی بار منفی معنایی دارند. به هرحال تأثیر متقابل رسانه و دین در جامعه دینی مانند ایران انکارناپذیر است.
«پینوکیو» انیمیشنی است که همچنان تماشاگران را با جادوی خود مسحور و هنوز هم به عنوان نمونهای از قدرت قصهگویی مؤثر عمل میکند.
ساختار «یک خوشه انگور سرخ» به گونهای است که مخاطب بهخوبی با شخصیتها همراه میشود و میتواند بخشهای مختلفی از زندگی امام جواد را ببیند و با روایتهای تاریخی و ادلهای که نویسنده در کتاب آورده، دلیل تصمیمات گوناگون را به خوبی متوجه شود.
مامان گفته بود امام جواد پسر امام رضاست و آرزوهایمان را زود برآورده میکند. بالای ایوان ایستادم، چشمهایم را محکم روی هم فشار دادم، سرم را رو به آسمان گرفتم و آرزو کردم ای کاش تا شب بابا یک ماشین کنترلی قرمز برایم بخرد!