گفت‌وگو با البرز بابادی‌عکاشه، جانباز ۷۰درصد

مثل البرز؛ محکم و استوار

گاهی یک نام و یک تاریخ، می‌تواند خلاصه‌ای از یک‌عمر ایستادگی باشد. البرز بابادی‌عکاشه، نوجوانی که هنوز ۱۷ سالش تمام‌نشده، دل به جبهه زد و در تاریکی شب‌های شلمچه، قامتش را به دفاع از وطن سپرد. شب‌هایی که بوی نیزارهای دریاچه ماهی با صدای گلوله و انفجار درهم‌آمیخته بود و شهادت، از همیشه نزدیک‌تر نفس می‌کشید.

تاریخ انتشار: ۱۲:۱۷ - سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
مثل البرز؛ محکم و استوار

به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی یک نام و یک تاریخ، می‌تواند خلاصه‌ای از یک‌عمر ایستادگی باشد. البرز بابادی‌عکاشه، نوجوانی که هنوز ۱۷ سالش تمام‌نشده، دل به جبهه زد و در تاریکی شب‌های شلمچه، قامتش را به دفاع از وطن سپرد. شب‌هایی که بوی نیزارهای دریاچه ماهی با صدای گلوله و انفجار درهم‌آمیخته بود و شهادت، از همیشه نزدیک‌تر نفس می‌کشید.

او امروز، با بدنی نشسته بر ویلچر اما روحی ایستاده، از روزهایی می‌گوید که مردانگی، سن نمی‌شناخت و ایمان، ستونِ جان رزمندگان بود. این روایت، فقط خاطره یک مجروح جنگ نیست؛ داستان انسان‌هایی است که هنوز هم استقلال و امنیت کشورشان را خط‌قرمز زندگی می‌دانند.

عکس‌های امام(ره) را بین مردم پخش می‌کردیم

خودش را البرز بابادی‌عکاشه معرفی می‌کند؛ متولد اول‌تیر۱۳۴۸. جانباز ۷۰درصد قطع نخاع و ساکن محله شهرک زاینده‌رود، می‌گوید: پدرم کشاورز بود و مادرم خانه‌دار. دوران دبستان را در استان چهارمحال‌وبختیاری، زادگاهم، روستای عکاشه گذراندم و بعد از آن تا سوم راهنمایی در شهرضا درس خواندم. سال‌های آخر حضورمان در روستا، مصادف با اوج‌گیری انقلاب بود. بزرگ‌ترها عکس‌های امام خمینی(ره) را به ما می‌دادند و ما بین مردم پخش می‌کردیم. همان روزها، بذر علاقه به انقلاب و دفاع از کشور در دل ما کاشته شد.

پادگان ۱۵خرداد اصفهان دوره آموزشی دیدم

من فرزند اول خانواده بودم. بعد از سوم راهنمایی، هوای رفتن به جبهه به سرم زد. پسرعموها و پسرخاله‌هایم همه مذهبی بودند و در جبهه حضور داشتند. در فامیل شهدای زیادی داریم؛ پنج نفر از پسرعموهایم به نام‌های رضا، حمید، حسین، محمود و عباسعلی بابادی‌عکاشه و همچنین امیرقلی قجری، پسرخاله‌ام، به شهادت رسیدند.سال ۱۳۶۵ برای جبهه ثبت‌نام کردم. آموزش را در خمینی‌شهر دیدم و بعد حدود ۲۰ روز در پادگان ۱۵خرداد اصفهان دوره گذراندم؛ سپس اعزام شدیم به خوزستان، شلمچه،گردان امام‌حسین(ع)، بچه‌های شهرضا و تیپ قمربنی‌هاشم.

اولین‌شب اعزام، هم‌کلاسی‌ام به شهادت رسید

روز اول که به شلمچه رسیدیم، محلی بود به نام «دریاچه ماهی» که اطرافش نیزار زیادی داشت. همان شب اول، من و دوستم سید ولی‌الله هاشمی که هم‌کلاسی‌ام بود و هر دو از شهرضا اعزام شده بودیم، برای نگهبانی انتخاب شدیم. پنج‌متر بیشتر با هم فاصله نداشتیم. یک‌لحظه دیدم سید ولی‌الله نیست. غواص‌های عراقی آمده و از کنار نیزارها او را زیر آب‌ کشیده بودند. وقتی مسئولمان رسید و دنبالش گشتیم، پیکر بی‌جانش روی آب غوطه‌ور بود. او را با سرنیزه به شهادت رسانده بودند.او قبل از اینکه به جبهه بیاید، بچه خیلی پرجنب‌وجوشی بود؛ اما بعد از دوره آموزشی، یک‌باره عوض شد؛ اهل نمازشب شده و اخلاقش کاملا تغییر کرده بود. انگار یک‌شبه بزرگ شده بود؛ خیلی زود هم به شهادت رسید.

آرزویی جز شهادت نداشتند

در یکی از شب‌های عملیات، همشهری‌مان آقای یعقوب کوچک‌زاده حدود 10 متر آن‌طرف‌تر از من بود که دستش از آرنج قطع شد. چفیه‌ام را محکم به دستش بستم تا جلوی خون‌ریزی را بگیرم. هنوز هم با هم در ارتباط هستیم. همیشه می‌گوید اگر تو نبودی، من شهید شده بودم. الان در بروجن معلم راهنمایی است و جانباز ۵۰درصد.آن زمان فقط ۱۷ سال داشتم؛ اما مثل خیلی از هم‌سن‌وسال‌هایم نترس بودم. فضای جبهه خیلی خوب بود؛ بچه‌ها همه یکدل و مؤمن بودند و آرزویی جز شهادت نداشتند.

در مرحله دهم کربلای ۵ قطع‌نخاع شدم

برای عملیات کربلای۵ رفتیم. وقتی به لب آب رسیدیم، گفتند غواص‌ها اسیر شده‌اند و باید برگردید. یک هفته بعد، عملیات دوباره شروع شد. مرحله دهم عملیات کربلای۵، دوساعتی بعد از شروع عملیات بود و ساعت حدود سه نیمه‌شب مجروح شدم. ۲۳ دی‌ماه سال ۶۵ بود.

گلوله تانک حدود پنج‌متری‌ام به زمین خورد. موج انفجار مرا به هوا پرتاب کرد و وقتی با کمر به زمین افتادم، نخاعم آسیب دید و قطع‌نخاع شدم.حدود دو شب در منطقه ماندم. محاصره بودیم و امکان انتقالم به عقب نبود. بعد از شکسته‌شدن محاصره توسط گردانی از مشهد، مرا به بیمارستان انرژی اتمی اهواز منتقل کردند. می‌خواستند به اصفهان منتقلم کنند که به‌دلیل حمله‌های هوایی، به تبریز منتقل شدم. یک هفته آنجا بودم.

روز آخر، حتی نگهبانی بیمارستان هم بمباران شد. در این مدت اسمم را جزو مفقودالاثرها اعلام کرده بودند؛ تا اینکه مرا به بیمارستان قائم اصفهان آوردند و به خانواده‌ام خبر دادند. وقتی آمدند، باورشان نمی‌شد خودم باشم؛ 10 روز بعد هم به آسایشگاه جانبازان منتقل شدم.

تا سال ۶۷ در آسایشگاه جانبازان بودم و سال ۶۸ ازدواج کردم. واسطه ازدواجمان آقای ملکی بود؛ خودش برادر دو شهید و واسطه ازدواج خیلی از بچه‌ها شده بود. همسرم با اینکه سن زیادی نداشت، علاقه‌مند بود با یک جانباز ازدواج کند.

روز خواستگاری، شرایط جسمی‌ام را کامل گفتم. پدر همسرم گفت: «پایَت که هیچ، اگر دست‌هایت هم کار نمی‌کرد، ما مشکلی با آن نداشتیم.» من آن زمان ۲۰ سال داشتم و همسرم ۱۸ساله بود. خودش می‌گفت، چون نتوانسته در جنگ خدمتی کند، دوست داشته با یک جانباز ازدواج کند. خدا به ما یک دختر داد که امروز همسرِ نوه شهید شده است.

به‌خاطر سختی رفت‌وآمد، دانشگاه را رها کردم

باوجود قطع نخاع، خدا لطف کرده است و می‌توانم همه کارهایم را خودم انجام دهم. خرید می‌روم و رانندگی می‌کنم. مجروحیت تابه‌حال برایم محدودیتی نداشته است؛ سختی دارد؛ اما خدا توان و صبرش را هم داده، البته همسرم همیشه همراه و کمکم بوده است.

بعد از مجروحیت، درسم را ادامه دادم؛ دانشگاه هم رفتم و تا ترم چهار و پنج رشته علوم سیاسی دانشگاه آزاد شهرضا خواندم؛ اما به‌خاطر پله‌های دانشگاه و سختی رفت‌وآمد، ادامه ندادم. هم‌دانشگاهی‌هایم برای بالابردن ویلچرم از پله‌ها کمکم می‌کردند؛ ولی خودم دوست نداشتم زحمتم روی دوش دیگران باشد. این شد که ادامه تحصیل را رها کردم. وقتی در آسایشگاه جانبازان بودم، یک دوره آموزشی تعمیر تلفن، در مخابرات اصفهان گذراندم.

در آسایشگاه جانبازان، تلفن‌های عمومی سطح شهر را که خراب می‌شد، صلواتی تعمیر می‌کردیم. بعدها چند سالی در شهرضا مغازه تعمیر تلفن داشتم؛ اما رفت‌وآمد سخت شد و مجبور شدم مغازه را تعطیل کنم؛ تا اینکه به محله شهرک زاینده‌رود آمدیم.

اگر نیاز باشد، باز هم حاضرم بروم

وقتی از او می‌پرسم از رفتن به جنگ و این‌همه سال ویلچرنشینی خسته نشده‌اید، محکم و بدون هیچ تردیدی می‌گوید: «ما آن زمان برای ناموس و کشورمان رفتیم. اگر دوباره هم نیاز باشد، حاضریم برویم و هر کاری از دستمان برمی‌آید برای دفاع از کشورمان انجام دهیم؛ چون استقلال و امنیت کشور برایمان مهم است.»

از دخترش می‌پرسم و چطور تربیت‌کردنش، دختری که از وقتی بابا را شناخت او را روی ویلچر دید؛ می‌گوید: «در تربیت فرزند، خانواده و فضایی که بچه در آن رشد می‌کند خیلی مهم است. من تلاش کردم در تربیت دخترم از بچگی او را با بسیج و کارهای فرهنگی آشنا کنم؛ چند سالی هم خودم مسئول واحد فرهنگی مسجد امام‌حسین(ع) بودم. وقتی به مسجد می‌رفتم، او را با خودم می‌بردم تا با فضای آن آشنا شود؛ همسرم نیز همیشه علاقه‌مند به قرآن و اهل رفتن به کلاس قرآن بوده که آن‌هم در تربیت فرزندمان بی‌تأثیر نبوده است. شکر خدا خانواده خوبی دارم و همسری که همیشه همراهم بوده است. این‌ها همه لطف خداست. زندگی شاید مسیرش برای البرزها عوض شد، اما آن‌ها مثل البرز محکم ایستادند.»