به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی مادرها، مادرشدن را زودتر از آنچه دنیا انتظار دارد تجربه میکنند و بعضی، زودتر از آنچه دلشان تاب بیاورد، داغ مادرانه را. رضوان هنرمند، مادری است که تنها پانزده سال با پسرش اختلاف سنی داشت و این فاصله بیشتر شبیه رفاقت بود تا نسبت نسلها.
احمدرضا، نخستین فرزندش، نه فقط پسر که تکیهگاه جوانی مادر بود؛ پسری که هنوز بوی نوجوانی میداد؛ اما لباس مردانگی را در قامت سربازی به تن کرد.
راه احمدرضا به سرزمینی ختم شد که نامش با صبوری و غربت گره خورده است؛ سیستان و بلوچستان. جایی دور از خانه، دور از آغوش مادر، اما نزدیکترین نقطه به آسمان، برای جوانی که قرار بود زودتر از سنش بزرگ شود. حالا رضوان هنرمند از پس سالها، با صدایی که هنوز جای خالی فرزندش، احمدرضا هاشمی را در خود دارد، راوی روایت فرزند شهیدش میشود.
به سربازهای فراری لباس و غذا میرساندیم
احمدرضا ۱۵سال بیشتر با من اختلاف سنی نداشت. او متولد یکم مهرماه ۵۸ بود و من متولد سال ۴۲. اولین فرزندم بود. من و پدرش سال ۵۷ ازدواج کردیم. اوج انقلاب بود و فعالیتهای ضد رژیم شاهنشاهی. با وجود اینکه آن زمان چهاردهپانزده سال بیشتر نداشتم؛ ولی مرتب در تظاهرات و برنامهها شرکت میکردم.
منزل ما آن زمان در کوچه ابنمسکویه پشت ساواک خیابان فردوسی بود. ساواکیها مرتب دنبال افرادی که در تظاهرات شرکت میکردند میگذاشتند. مادرم شاگرد حاجخانم امین بود و در منزل برای خانمها تدریس قرآن داشت.
از بچگی میدیدیم که درِ منزل ما همیشه باز است و افراد انقلابی به منزل ما میآمدند مدتی مخفی میشدند و میرفتند.
یکی از کارهای ما رساندن لباس و غذا به نظامیها و سربازهایی بود که از پادگانها و محل خدمتشان فرار کرده بودند.
هیچوقت این ماجرا را فراموش نمیکنم. حدود دوماهونیمسهماهش بود. عکس رهبر را به دیوار اتاق زده بودیم. نشانش دادم و گفتم: آقا.
با تعجب دیدم که آن هم تکرار کرد، آقا. از آن به بعد هر جا میرفتیم و هر جا در منزل اقوام و آشنایان چشمش بهعکس امام میافتاد، میگفت آقا.
سهسال و نیمش بود. من همیشه وقتی میخواستم توی حیاط بروم لباس بلند و یا از آن مانتوهای گشاد و بلندی که آن زمان مد بود میپوشیدم و روسری سر میکردم. توی کوچه مشغول بازی با بچهها بود که صدای دعوا و کتککاری شنیدم. در خانه را باز کردم که ببینم چه اتفاقی افتاده است. من را که دید، گفت: «مامان چادر سرت نیست، سریع در را ببند.»
پوشش من کامل بود؛ ولی با آن سن کم به چادر خیلی اهمیت میداد.
تفاوتهایش را میدیدیم؛ ولی توجهی نمیکردیم
یک سال بیشتر نداشت. پدرش جبهه بود. با مادرشوهر و خواهرشوهرهایم در اتاق خوابیده بودیم. یکمرتبه احمدرضا از خواب بلند شد و گفت: «بابا، بابا…»
مادرشوهرم ناراحت شد و گفت: «آخی! دلش هوای پدرش را کرده؛ ولی چهکار میشود کرد؟!»
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پدرش از در آمد داخل. نمیدانم چطور چند دقیقه زودتر متوجه شده بود!
احمدرضا از همان اول متفاوت بود و برای خود خدا. آن زمان ما تفاوتهایش را میدیدیم؛ ولی توجه دقیقی به این تفاوتها نمیکردیم.
همه دوستش داشتند
مدرسه که میرفت، وقتی میرفتم سری بزنم و از درسش سؤال کنم، از مدیر گرفته تا معلم همه احترام خاصی برایش قائل بودند و خیلی دوستش داشتند.
دبیرستان برای امتحانش دیر رسیده بود. راهش نداده بودند. یکی از معلمهایش سریع به دفتر مدیر میرود و کارتش را روی میز او میگذارد و میگوید که این دانشآموز بهخاطر بارندگی و نبودن وسیله دیر رسیده است. یا راهش بدهید یا من دیگر اینجا تدریس نمیکنم.
علاقه زیاد و خاصی به او داشتند.اخلاقش عالی بود و همیشه به من و پدرش احترام زیادی میگذاشت. بچه آرام و ساکتی بود. از مدرسه که برمیگشت غذایش را روی میز میگذاشتم.
اگر خواب بودم، باوجوداینکه خواب من خیلی سبک بود، آنقدر بیسروصدا و آرام میآمد و غذایش را میخورد که من بیدار نشوم.
کاپیتان تیم فوتبال جوانان برق بود
در فامیل زبانزد همه بود. سه شب قبل از شهادتش هیئت داشتیم و با اقوام دور هم بودیم. صحبت به حرف ازدواج بچهها رسید و ازدواج احمد. عمهاش گفت که
برای احمد باید خدا از حوریان بهشتی همسر بفرستد. هر کسی لیاقت احمد را ندارد. در فامیل به داشتن صداقت، وقار، متانت و حیا معروف بود. احمد اهل ورزش بود و عضو تیم فوتبال جوانان برق و کاپیتان تیم. عنوان قهرمانی هم داشت. در والیبال هم فعال بود و مقام قهرمانی داشت. او به تحصیل و درسخواندن هم خیلی اهمیت میداد. همیشه به خواهر و برادرش سفارش میکرد حتما ادامه تحصیل بدهند و طوری درس بخوانند که برای پیشرفت کشور اثرگذار باشند. خودش هم قرار بود بعد از سربازی ادامه تحصیل بدهد.
نماز اول وقت برایش مهم بود
از سال ۷۴ فعالیتش را در بسیج شروع کرد. توی بسیج مسجد صاحبالزمان در خیابان سروش فعال بود. ما چند سال پیش خیابان غرضی زندگی میکردیم. احمد شبهای جمعه و دو بار در هفته با دوچرخه کل مسیر را میرفت تا در گشت و جلسات بسیج فعال باشد. برنامههای قرآنی، فرهنگی و تفریحی مسجد محل را از بچگی دنبال میکرد. نماز اول وقت برایش خیلی مهم بود. میرفت توی اتاق و نمازش را در خلوت خودش میخواند. او به حجاب اهمیت میداد و مشوق خواهر و برادرش در امر دین بود. احمد الگوی خیلی از دوستان و جوانان فامیل بود و باعث سربلندی من و پدرش.
هر روز زیارتنامه امام رضا(ع) را میخواندم
ایام تولد امامرضا (ع) را با پسرخالههایش به مشهد میرفتند. خیلی خوشسفر بود و علاقه خاصی به امامرضا (ع) داشت.
وقتی احمد را باردار بودم هر روز زیارتنامه امامرضا را میخواندم. یک شبخواب امام را دیدم. به من گفتند چه حاجتی داری؟
گفتم دوست دارم بچهام سالم و خوب باشد. گفتند بیایید تا برویم و من اسمش را در دفترم بنویسم. پدرشوهرم از افراد مؤمن و معتمد محله نوخواجو بود و از مریدان حاجآقا رحیم ارباب. وقتی این خواب را دیدم، گفتند اسم این بچه «غلامرضا» است. شبی که میخواست به دنیا بیاید، پدرشوهرم قبل از اذان صبح و اینکه برای خواندن نماز نافله شب به مسجد بروند، خواب میبینند که سه زن با لباس مشکی میآیند و به ایشان میگویند باید اسم این بچه را احمدرضا بگذارید. این خواب در همان شب، با همان موضوع، سه بار تکرار میشود. بچه اذان صبح به دنیا آمد و وقتی او را به خانه آوردیم پدرشوهرم نامش را احمدرضا گذاشت.
شهید عزیزمان، خدا نگهدار
هنرستان، رشته تأسیسات برق خواند و دیپلمش را گرفت. رفت سربازی که وقتی برمیگردد دورههای کارشناسی و ارشد را پشت سر هم بخواند. دوره آموزشی یزد بود و بعد اعزام شد به سیستان و بلوچستان. وقتی با بچههای دوران آموزشی خداحافظی کرده بود، همه دوستانش پای برگه یادگاریاش نوشته بودند، شهید عزیزمان، خدانگهدار. آنها در آن چند ماه آموزشی شهادت را در او دیده بودند.
بعد اعزام شد به سیستان و بلوچستان. از زاهدان تماس گرفت و خبر داد که محل خدمتش، پیشین شده است. بعد از شهادتش فرماندهشان میگفت که من وقتی احمد را دیدم، بهخاطر وقاری که داشت، او را برای قسمت دفتری بسیج خواهران پیشین در نظر گرفتم. پیشین یکی از شهرهای مرزی است و چهار کیلومتر با پاکستان فاصله دارد.
امامزمان(عج) خودشان هوای ما را دارند
یکبار با پدر و برادرش به دیدنش رفتیم.
البته نگذاشت ما به پیشین برویم. نمیخواست شرایط و موقعیت سخت آنجا را ما ببینیم. گفت بروید بندر چابهار؛ من برای دیدن شما میآیم. یک صبح تا شب کنار هم بودیم. وقتی میخواست برود، گفتم: پسرم مواظب خودتان باشید. گفت: «مامان، ما سرباز امامزمانیم. امان زمان خودشان هوای ما را دارند. شما نگران نباشید.»
این آخرین دیدارمان بود و حدود دو ماهی قبل از شهادتش.
برای نجات دوستش پایین آمد
یک شب نوبت نگهبانی داشت. وقت نماز که میشود پست را تحویل دوستش داده و برای خواندن نماز مغرب و عشاء رفته. خیلی به نماز اول وقت اهمیت میداد. وقتی بعد از نماز دوباره به برج نگهبانی برگشته، صدای زدن سنگ به برج نگهبانی را میشنود؛ ولی کسی را نمیبیند.
اشرار با لباس بلوچ دوستش را که پایین برج در حال نگهبانی بوده با سلاح سرد گروگان میگیرند. احمد مجبور میشود برای نجات دوستش پایین بیاید. در درگیری با آنها یک تیر به رانش میخورد. آمبولانس همان لحظه در محل نبوده و مدتی طول میکشد تا برسد. در راه بنزین آمبولانس تمام میشود و دوباره زمانی میگذرد تا وسیله دیگری پیدا کنند و او را به بهداری برسانند.
عاشورا را یادتان نرود
احمد مداومت زیادی به خواندن زیارت عاشورا داشت. در راهرفتن به بهداری یک برگه زیارت عاشورا که همراهش بوده، به دوستش میدهد و میگوید عاشورا را یادتان نرود؛ حتما بخوانید و بعد نام ائمه را یکییکی صدا میزند. به بهداری میرسند. سِرُم که به بدنش وصل میشود لحظهای چشمش را باز میکند و بعد بهدلیل شدت خونریزی شهید میشود. اسفند سال ۷۸ بود که شهید شد.



