آموزش و پرورش در رژیم پهلوی!

خاطراتی از مرحوم تقی هسته‌ای و حاج مهدی شکوهنده

پس از ورود به کلاس برای حدود یک ربع ساعت سکوت کردم. سپس درباره حضرت امام آنچنان مهیج صحبت کردم که دانش آموزان یکی یکی کتاب‌های ریاضی خود را باز کردند و عکس شاه را از کتاب خود جدا و سپس پاره کردند…

تاریخ انتشار: ۱۲:۵۰ - یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 8 دقیقه
خاطراتی از مرحوم تقی هسته‌ای و حاج مهدی شکوهنده

به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «آئین فرزانگی» (جلد هشتم)، به سال ۱۳۷۹، توسط اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان، در ۲۸۶ صفحه و با هدف بزرگداشت مقام معلم تدوین و چاپ شده است و در آن به گردآوری زندگینامه معلمان نمونه استان و تاریخچه برخی مدارس پرداخته است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، صفحات 77 الی 83 کتاب مذکور است که به زندگینامه و خاطرات مرحوم حاج تقی هسته‌ای (از معلمین مبارز انقلاب اسلامی) و مرحوم حاج مهدی شکوهنده (معلم قرآن و چهره شاخص فرهنگی شهر اصفهان) پرداخته است و به دلیل ارزش تاریخی مطالب آن در شناخت دوره پهلوی، بازنشر می‌شود.

زندگینامه حاج آقا تقی هسته‌ای

هر روز نزدیک اذان، عصازنان و نرم‌نرم از کنار نهر نیاصرم می‌گذرد. رهگذران با شوق به او سلام می‌گویند و او برای لحظاتی ذکرش را قطع می‌کند تا با لبخند ملیح خود پاسخشان گوید. انگار که سالیان سال است که همدیگر را بخوبی می‌شناسند. به گرمی احوالشان را می‌پرسد و می‌گذرد. وجب به وجب این کوی خاطره‌ایست که هر از گاهی از ضمیرش می‌گذرد. نگاهش را به درختان تناور کنار نهر می‌دوزد و استواری آنها سبب می‌شود تا کمر را راست‌تر بگیرد و درد پاهایش را به فراموشی بسپرد و شاداب‌تر به پیش رود.

حاج آقا تقی هسته‌ای در سال ۱۲۹۹ شمسی متولد شده است و بیش از سی سال پیش از آموزش و پرورش بازنشسته گردیده اما هنوز قلبش برای آن می‌تپد. این عشق و علاقه باعث شده است تا تنی چند از فرزندانش نیز همین شغل مقدس را برگزینند.

هر چند زاده اصفهان است، اما به خاطر شغل پدر، کودکی و جوانی را در شهر اهواز سپری نموده و دیپلم دانشسرای مقدماتی را هم در همین شهر اخذ کرده است. خاطرات استخدامش در آموزش و پرورش که در سال ۱۳۱۸ اتفاق افتاد، هرگز از خاطرش فراموش نمی‌شود. کار در مدرسه دانش به مدیریت آقای نعیمی اکبر که تبعیدی رضا شاه به آن سرزمین بوده، نیز به یادماندنی است.

با شروع جنگ دوم جهانی و تهاجم انگلستان به خوزستان مجبور به مراجعت به موطن اصلی خود -اصفهان- می‌شود و تا سال ۱۳۲۵ در کار آموزشی او وقفه ایجاد می‌گردد. اما از این تاریخ با شوری دو چندان به کار می‌پردازد.

تلاش وسیعی در سالم‌سازی محیط آموزشی می‌نماید و با کمک و یاری تنی چند از همکاران علاقمند، انجمن اسلامی تشکیل می‌دهند که مدیرکل وقت، آقای موسوی هم آنان را یاری می‌کند تا بتوانند فریضه نماز را در مدارس به هنگام ظهر سروسامان دهند. با آقایان حاج آقا فیض‌الله نوری، ذکری و صمدانیان به عنوان بازرس تعلیمات دینی کار تشویق و ترغیب به اقامه نماز و نظارت بر حسن اجرای آن را در وقت آزاد خود انجام می‌دهند.

در مرور خاطرات خود مطالب گفتنی و ناشنیده فراوانی دارد، اما حجب و حیای ذاتی اجازه بازگویی نمی‌دهد. از آن گذشته زحمات و دردسرهای تشکیل یک جلسه سخنرانی دینی دیگر برای حتی علاقمندان به این رشته هم ملموس نیست، چه رسد به آنانی که رژیم ستم‌شاهی را درک نکرده‌اند. تشکیل سازمان جوانان اسلامی و تداوم آن بسیار مخاطره‌آمیز و گاه همراه با مشکلات بسیار زیاد بود. با شروع نهضت امام خمینی (ره) و استمرار آن، تشکیل جلسات مخفی برای سازمان‌دهی برنامه‌ها و اطلاع‌رسانی به موقع به مردم و برنامه‌ریزی برای اعتصابات و درگیری و «لو رفتن» و گرفتاری و ۱۷ ماه معلق بودن و عاقبت در سال ۱۳۴۸ بازنشستگی.

پیرمرد با لبخند همیشگی در برابر پرسش‌های فراوان می‌گوید: چه بگویم؟ اگر کاری بود، در راه عقیده بوده و خدا می‌داند و اوست که باید قبول کند. ربّنا تقبّل منّا.

او از فعالیت‌های اجتماعی فراوانی که پس از بازنشستگی تاکنون انجام داده است سخن چندانی نمی‌گوید. اما می‌دانیم که فرصت‌های فعالیت فراوان داشته و با شایستگی انجام داده و حتی زمان نسبتاً زیادی را در رأس سیاست‌گذاری و مدیرت کارخانجات بزرگی بوده است.

برای ایشان آرزوی طول عمر همراه با صحت و سلامت داریم.

 

خاطرات حاج آقا مهدی شکوهنده

اینجانب مهدی شکوهنده فرزند علی در سال ۱۳۰۴ هـ.ش. به دنیا آمدم [درگذشته 1381]. منزل پدری ما در یکی از کوچه‌های منتهی به خیابان شیخ بهایی واقع شده بود، در آن زمان از خیابان شیخ بهایی تا کنار ساحل زاینده‌رود همه زمین‌های زراعتی بود.

خاندانم روحانی و اهل وعظ و خطابه بودند. پدربزرگم مرحوم محمد حسین‌علی از شاگردان پرتلاش میرزا محمدهاشم چهارسوقی و مادرم صبیه مرحوم حاج آقا فخر بهشتی امام جماعت کلیشاد بودند.

تحصیلات دوره ابتدایی را در مدرسه فرهنگ واقع در چهارسوق شیرازی‌ها، دوره دبیرستان را در همان مدرسه که به حدود دروازه دولت انتقال یافته بود و دبیرستان فرهنگ نامیده می‌شد سپری کردم.

معلم کلاس اول ابتدایی من زنده‌یاد انوری بود که همیشه یاد او را گرامی می‌دارم و از معلمان کلاس‌های بعدی من آقای میرمحمد صادقی بهشتی و مدیر و مؤسس مدرسه و دبیرستان فرهنگ مرحوم مجید میراحمدی بودند که حق بزرگی برگردن مردم اصفهان دارد.

سپس دوره بالاتر را در دانشسرای مقدماتی واقع در هشت بهشت طی کردم که در آن زمان یعنی حدود سال‌های (۱۳۲۱ – ۱۳۲۰) که شروع حمله متفقین به ایران بود ریاست آن را آقای ترجمان عهده‌دار بودند. از مدرسان من در دانشسرای مقدماتی مرحوم بدرالدین کتابی، مرحوم همامی زاده، مرحوم دانشور و آقای داورپناه را به یاد دارم.

در سال ۱۳۲۲ از دانشسرای مقدماتی فارغ التحصیل و جهت تدریس به اهواز اعزام شدم و از آنجا به اداره آموزش و پروش رامهرمز معرفی گردیدم و بلافاصله در یکی از دبیرستان‌های رامهرمز مشغول تدریس ریاضی شدم و از فرصت استفاده نموده از محضر حضرت آیت‌الله آقای بهبهانی رئیس حوزه علمیه بهره‌ها گرفتم. درواقع مایه اصلی آنچه درباره قرآن می‌دانم را از ایشان کسب کردم. آیت‌الله بهبهانی پس از مدتی به اهواز منتقل شدند و حوزه فعالیت ایشان نیز گسترش یافت. پس از ۲ سال به اصفهان منتقل و در شهرستان‌های مبارکه و ریز (زرین شهر) مشغول انجام وظیفه شدم. چهار سال در این دو منطقه ماندم و درس‌های ریاضی و طبیعی را آموزش می‌دادم.

در سال ۱۳۲۸ به اصفهان انتقال یافتم و در دبیرستان‌های گلبهار (به ریاست مرحوم هاشم عدنانی)، اقدسیه (به ریاست مرحوم حسين مشكوة)، قدسيه (به ریاست مرحوم میرزا عبدالحسین قدسی)، فرهنگ (به ریاست مجید میراحمدی)، به تدریس دروس ریاضی، طبیعی و جغرافیا پرداختم.

برای مدت کوتاهی تا صدور معافیت از سربازی که به عنوان افسر وظیفه در دانشکده افسری تهران بودم، به اصفهان بازگشتم و در بابوکان واقع در حومه اصفهان از توابع ماربین به عنوان مدیر مدرسه مشغول خدمت شدم. پس از مدتی به دبستان پرورش واقع در خیابان لنبان و از سال ۱۳۳۱ در دبیرستان صائب به ریاست آقای صادق یزدانی مشغول تدریس شدم.

به دلایلی که ذکرش لازم نیست، دو سه سالی از خدمت معلق بودم تا اینکه در سال ۱۳۳۵ وقتی کفالت اداره کل آموزش و پرورش به عهده آقای بدرالدین کتابی بود، در دبستان مهریار واقع در خیابان طالقانی کوچه طباطبایی مشغول آموزش شدم تا اینکه حوادث سال ۱۳۴۲ رخ داد.

یک روز به هنگام خروج از منزل ملاحظه کردم دو بسته محتوی مقدار قابل ملاحظه‌ای اعلامیه پشت در منزل ما قرار داده بودند. محل مناسبی برای آنها درست کردم و راهی مدرسه شدم. وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم که وارد کلاس ششم شوم فهمیدم که آقا را دستگیر کرده‌اند.

پس از ورود به کلاس برای حدود یک ربع ساعت سکوت کردم. سپس درباره حضرت امام آنچنان مهیج صحبت کردم که دانش آموزان یکی یکی کتاب‌های ریاضی خود را باز کردند و عکس شاه را از کتاب خود جدا و سپس پاره کردند.

فردای آن روز که پنج‌شنبه بود، چند دقیقه‌ای از کلاس گذشته بود و هنوز درس را به طور کامل شروع نکرده بودم که چند نفر بازرس از اداره آمده و در دفتر منتظر من بودند، دریافتم که حضور بازرسان مربوط به جریان دیروز است. مرا احضار کردند و درباره کتاب و درس ریاضی سؤال کردند. آیا کتاب مناسب است؟ این کتاب که به تازگی عوض شده است از کتاب قبلی بهتر است یا نه؟ آیا از نحوه تألیف کتاب راضی هستید؟ بچه‌ها درس را می‌فهمند؟ اتفاقاً کتاب ریاضی را به همراه داشتم، آن را به ایشان نشان دادم، کتاب را از من گرفتند و از نیمه کتاب به طرف اول کتاب ورق زدند مشاهده کردند که فاقد تصویر شاه است، به طرف کلاس راه افتادند و چند کتاب از بچه‌ها گرفتند و ورق زدند دیدند فاقد عکس شاه است، خوشبختانه دانش آموزان با فراست علت حضور بازرسان را دریافته بودند و کتاب‌های خود را مخفی کردند.

روز شنبه بعد از تشکیل کلاس معاون ساواک به اتفاق معاون شهربانی وارد مدرسه شدند و بلافاصله تمام دانش آموزان سال ششم را از کلاس خارج و دورتادور حیاط مدرسه رو به دیوار و به فاصله دو متر از هم نگه داشتند و دستور اکید دادند که به هم نگاه نکنند و با هم صحبت نکنند و تکان نخورند. خودشان مدتی در دفتر مدرسه با آقای مهریار مدیر مدرسه و مرتهب معاون مدرسه مشغول صحبت شدند. سپس مرا احضار کردند. معاون ساواک با تهدید پای بر زمین کوبید و خطاب به من گفت یک پاسبان ۲۴ ساعت خدمت می‌کند و سیصد تومان دریافت می‌کند و مراقب نظم و آرامش و آسایش مردم است. شما با این حقوق خوبی که می‌گیرید می‌خواهید در این مملکت چه بکنید؟ و شروع کرد به تهدید کردن و سپس دانش آموزان را به کلاس برگردانیدند. او هم وارد کلاس شد و حدود ۲۰ دقیقه درباره شاه‌دوستی با احساسات تمام صحبت کرد و از دانش آموزان خواست که اگر از بین معلمان و مسئولان مدرسه کسی خلاف شاه صحبت کرد فوراً به مدیر مدرسه گزارش دهند. او با تأکید گفت کسی حق ندارد برخلاف شاه صحبت کند.

پس از آنکه حرف او تمام شد، یکی از دانش آموزان از جای خود برخاست و گفت: آقای شکوهنده درباره شاه‌دوستی برای ما صحبت کرده‌اند و حتی گفته‌اند ما عکس شاه را روی دفترچه‌های خود نیز بچسبانیم و دفتر خود را نشان داد که عکس شاه روی آن قرار داشت.

پس از این ماجرا مرا و آقای مهریار رئیس مدرسه را به ساواک احضار کردند. در آن زمان ساواک در محل فرمانداری فعلی واقع در خیابان شهید مطهری بود. رئیس ساواک وقتی مرا دید با انگشت اشاره کرد و پرسید همین بود؟ و یکباره پای خود را محکم به زمین کوبید و گفت: به زن و بچه تو چه کسی آب و نان می‌دهد؟ آیا خمینی می‌تواند تو را تأمین کند؟ آیا امنیت کشور را چه کسی برقرار می‌کند؟ چه کسی مایملک شما را محافظت می‌کند؟ گفتم هرکس قبلاً آب و نان مرا می‌داد بعداً هم آب و نان و رزق و روزی مرا خواهد داد.

بعد دستور داد تعداد زیادی عکس از من گرفتند در حال ایستاده، با کلاه، بدون کلاه، نیمرخ چپ، نیمرخ راست، از روبه‌رو و… سپس مرخص شدیم.

در آن روز به صورت استثنا اعلامیه به همراه نداشتم؛ وقتی از ساواک خارج شدیم فهمیدیم در بعضی از مدارس نیز به تبعیت از کاری که در دبستان مهریار صورت گرفته، دانش آموزان عکس شاه را از کتاب خود در آورده‌اند.

روز بعد پس از شروع کلاس، معاون ساواک به طور مستقیم وارد کلاس و دوباره گفت بفرمایید برویم و این در حالی بود که جیب‌های من پر از اعلامیه‌های مربوط به دستگیری حضرت امام بود. هرچه اصرار کردم اجازه بفرمایید درس خود را تمام کنم، اجازه بفرمایید به دفتر مدرسه برویم، هیچ اعتنا نکرد. گفت سریع حرکت کنید که دم در مدرسه ماشین آماده است.

به دلیل اینکه روز قبل در ساواک بودم، فکر نمی‌کردم به این زودی مرا احضار کنند، لذا با اطمینان خاطر مقداری اعلامیه همراه خود داشتم در یک لحظه با خود گفتم آیا با این مدارک که به همراه دارم چه می‌شود؟ توسلی پیدا کردم به طرف در مدرسه جایی که خدمتگزار مدرسه فروشگاه کوچکی داشت در حرکت بودیم به در خروجی نزدیک می‌شدیم. من تعارف کردم، خوشبختانه معاون ساواک جلو افتاد و من در یک لحظه اعلامیه را از پشت سر به خدمتگزار نشان دادم او هم با مهارت گرفت و با آسودگی خیال از مدرسه خارج شدم.

باز وارد ساواک شدیم، از من بازجویی کردند، با اطمینان کامل پاسخ دادم و چون چیزی از من نگرفتند مرا آزاد کردند.

پس از آن از مدرسه مهریار مرا به دبیرستان جعفری منتقل کردند، محل این مدرسه واقع در خیابان مسجد سید زیر بازارچه بیدآباد بود. در آنجا علاوه بر ریاضی، فقه و تعلیمات دینی نیز تدریس می‌کردم. عده‌ای از اولیاء دانش‌آموزان از اینکه معلم دینی بتواند ریاضی تدریس کند تعجب و اعتراض می‌کردند.

مدتی در بنگاه شهاب که در آن زمان واقع در خیابان چهارباغ حدود شیخ بهایی بود تدریس می‌کردم، از شاگردان آن زمان مرحوم محمدباقر نیلفروشان بودند که پس از خدمات شایانی چندی پیش دعوت حق را لبیک گفتند.

در سال ۱۳۴۸ با تقاضای شخصی بازنشسته شدم اما از آن زمان تاکنون همواره به تدریس قرآن اشتغال داشته‌ام. از جمله در مرکز تربیت معلم شهید رجایی، فاطمه زهرا و شهید چمران.

همچنین در بسیاری از مراکز دولتی و نهادهای انقلابی آموزش قرآن و بیان احکام اسلامی را به عهده داشته‌ام، در مسابقات کشوری به عنوان استاد قرآن و داور دعوت شده‌ام.

به همه معلمان توصیه می‌کنم که قدر موقعیت خود را بدانید و از آن به خوبی استفاده کنید و قرآن را سرلوحه کار خود قرار دهید.

مرحوم حاج مهدی شکوهنده (معلم قرآن) در کنار مقام معظم رهبری

مرحوم حاج مهدی شکوهنده (معلم قرآن) در کنار مقام معظم رهبری