به گزارش اصفهان زیبا؛ انگار نه انگار موشکی وسط میز مذاکره خورده است. به نظرم اگر همه چیز روشن و واضح نبود و خود آمریکا و اسرائیل به حمله به ایران اذعان و در یکی دو روز اول آن همه خوشحالی نمیکردند، حضرات روشنفکر میگفتند موشک هم کار گروههای تندرویی است که از مذاکرات میترسند؛ وگرنه مگر میشود آمریکای عاقل وسط مذاکره بزند زیر میز همه چیز؟! ولی ظاهرا از این یک فقره نتوانستند اهرمی برای فشار به تندورهای خیالی خودشان درست کنند.
اصلا این تندروها چقدر قدرت دارند؟ به نظر آنها برهم خوردن برجام هم زیر سر همین تندروهاست! یعنی 6 قدرت جهانی به اضافه ایران بعد از چند سال مذاکره به یک برجام رسیدند و این تندروها توانستند نگذارند برجام به سرانجام برسد. اگر چنین است، پیشنهاد میکنم قبل از مذاکره با آمریکا، دوستان «عشقِ مذاکره» با این تندورها مذاکره کنند. هرچه نباشد اینها اینقدر قدرت دارند که توانستند شاخ 6 قدرت جهانی را به طاق بکوبند و بشکنند. با این اوصاف، اینها از کدخدا هم کدخداترند.
بگذریم! در حال حاضر من با شمه دیگری از فیوضات این حضرات کار دارم؛ «خود مقصرپنداری». هرچه هست زیر سر خودمان است. چرا؟ چون تقصیر خودمان است که تحریم شدیم! چون آئین قدرت جهانی را نشناختیم. چون مثل آمریکا و اروپا منطقی فکر نمیکنیم و درست نمیسنجیم.
اینجا کمی توضیح نیاز است. ببینید! داستان برای این جماعت از وسط ماجرا شروع میشود؛ از آنجایی که تحریم شدیم و شروع کردیم به مذاکره. چون تحریم هستیم باید یک چیزی بدهیم و یک چیزی بستانیم. باید هستهای بدهیم و لغو تحریمها و جذب سرمایهگذاری خارجی را طلب کنیم. این که چقدر این رویا محقق میشود جای خود دارد. آمریکا حق دارد و ما نداریم.
او حق دارد تحریم کند، ولی ما حق نداریم هستهای داشته باشیم. چرا؟ در ظاهر برای اینکه سبک و سنگین میکنند و میگویند داشتن انرژی هستهای با این همه تحریم، به نداشتنش نمیازرد. ظاهرا منطقشان اقتصادی است. اما ظاهرش اقتصادی است، باطنش اعتقادی است.
چرا این را میگویم؟ چون مشکل این است که اینها به ابتدای داستان هیچ وقت فکر نمیکنند؛ ابتدای داستان کجاست؟ ابتدای داستان از حق ایران شروع میشود؛ حق داشتن انرژی هستهای. این که اگر حقی در داشتن چیزی داشته باشی، استفاده از اهرم فشار برای کنار گذاشتن آن حق یعنی اینکه من دارم میگویم اهل گفتوگو نیستم، اهل زورم.
اصلا این روشنفکران این سوال را یکبار از خودشان پرسیدهاند که به آمریکا چه ربطی دارد که ما فناوری هستیم داریم یا نه؟ یا چرا موشکهای ما برد 2000 کیلومتر دارند؟ چرا اینها نمیپرسند آمریکا چرا اینقدر نیروی نظامی در منطقه دارد؟ یا چرا آمریکا زیردریایی هستهای دارد؟ یا آمریکا چند دهه هزار کلاهک هستهای را میخواهد چه کند؟ خیلی عجیب است که این سوالها را نمیپرسند، اما به نگرانی آمریکا و جامعه جهانی درباره انرژی هستهای ایران، حق میدهند.
این سوالات را نمیپرسند، اما گوششان پر است از نجواهای عاشقانه دنیای خرم و سبز دموکراسی. دنیای این دوستان، دنیای خوش و خرم انتخابات آزاد و دموکراسی و آزاداندیشی است که یک مانع دارد و آن هم ایران است. به نظر آنها اگر دموکراسی در ایران برقرار بود، ایران جنگطلب نمیشد.
اصلا هر جنگی به خاطر این است که قواعد دموکراسی زیرپا گذاشته شده. اما وقتی به غزه و فلسطین و حمایت آمریکا و غرب از اسرائیل میرسد، چه؟ مگر مشکل اسرائیل با غزه بر سر دموکراسی است؟ این همه بمبی که بر سر مردم غزه ریخته شد، میخواست دموکراسی را در مردم غزه فرو کند؟ در اینجاست که این دوستان، با ابراز همدردی با اتفاقات ناگواری که در این بخش از کره زمین رخ داد، میگویند به ما چه؟ اگر توسعه میخواهی قاعده دارد و قاعدهاش یعنی دموکراسی و انتخابات آزادی که بقیه کشورها(مشخصا یعنی آمریکا) آن را تایید کنند!
از این همه سخنپراکنی میخواستم چه نتیجهای بگیرم؟ روی حرفم با روشنفکرانی است مثل مطهرنیا و قادری و زیدآبادی و آخوندی (اگر به روشنفکران توهین نمیشود) و خیلی از کسان دیگر! شما در یک دوگانه گیر افتادهاید: توسعه و آزادی و جامعه باز را از جهانی طلب میکنید که سر همه آزادیخواهان را به خاطر منافع خودش بریده است. این که میبینید در یک صد سال اخیر همه جنبشهای آزادیخواهانه سیاسی در کشورهای نیمه مستقل و استعمارزده پا گرفته، چرا شما را به فکر وا نمیدارد؟
مگر میشود طلب توسعه و آزادی را دنیایی داشت که در عرض دو سال بیش از 75 هزار نفر را قتل عام کرده است؟ ندیدن رد پای بانی آزادی و دموکراسی مورد ادعای شما در این همه از ویرانی و کشتار، نشانهای از حجم زیادی از بلاهت است یا حجم زیادی از خودباختگی؟
در این چند وقت پس از جنگ که صحبتها و گفتوگوهای این حضرات را در فضای مجازی میدیدم، تقریبا ندیدم که آنها آمریکا و اسرائیل را مقصر جنگ 12 روزه بدانند. ظاهرا این ایران بوده که به خاطر رعایت نکردن قواعد و استانداردهای بدیهی جهانی، مقصر است، هرچند که آغازگر جنگ نبوده است.
این بینش مرا یاد ماجرای شهادت عمار یاسر در جنگ صفین میاندازد که پیامبر گروه قاتلین او را «فئة باغیه» یا طغیانگر خوانده که دلیلی بود بر اثبات حقانیت امیرالمومنین(ع). اما معاویه وقتی شنید این حدیث در حال نقل شدن است گفت: «مصداق این روایت علی(ع) است، چون او عمار را به کشتن داد.»



