به گزارش اصفهان زیبا؛ وقتی با روزی حلال، ایمان و غیرت در تاروپود این خانه تنیده میشود، هنگامه دفاع از ناموس، دین و وطن، بیدرنگ جوانان غیور این خانه پیشقدم میشوند. مرتضی و محمدرضا، محکم و استوار به میدان میروند و با نثار خونشان روشنیبخش راهی میشوند که نشان از گذشت و ایثار دارد.
حمیدرضا سهرابی برادر این شهیدان گرانقدر از روزهای بودنشان میگوید؛ از کودکیشان و از دلاورمردیهای میدان نبردشان؛ از دو برادری میگوید که زندگی را در میدان عمل معنا کردند.
کارشان نجاری و اتاقسازی ماشینهای سنگین بود
مرتضی پسر اول خانواده بود. او 9 سال از من بزرگتر بود و متولد ۱۳۳۸. همیشه هوایم را داشت. پدرمان هم کارگر بود و در شغل شیرینیفروشی فعالیت میکرد.مرتضی در محله چهارسوق، کوچه روضاتیها به دنیا آمد. تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند؛ ولی ادامه نداد و رفت سرِ کار. با محمدرضا در مغازه داییام کار میکردند.
کارشان، نجاری و اتاقسازی ماشینهای سنگین بود. بیشتر روزهایشان میان بوی چوب و صدای اره میگذشت؛ اما جمعهها را با فوتبال در زمین خاکی محل و خندههای بچهها قسمت میکردند.
قبل از انقلاب خیلی فعال بود
قبل از انقلاب وقتی امام خمینی(ره) برای مردم ایران پیام داد، آنها هم مثل بقیه مردم، فعالیتهای خودشان را شروع کردند. از شرکت در تظاهرات تا پخش اعلامیه، همه کار میکردند تا به هدف بزرگشان برسند؛ چند باری هم ساواک دنبالشان گذاشته بود؛ ولی موفق شده بودند، فرار کنند.
در مسجد محل به آموزش نیروهای مردمی پرداخت
مرتضی اهل سفر بود و فردی مؤمن و انقلابی. بعد از پیروزی انقلاب، کار قبلیاش را ادامه داد؛ تا اینکه جنگ تحمیلی شروع شد. با شروع جنگ وارد بسیج شد و در مسجد محل به آموزش نیروهای مردمی پرداخت؛ تا اینکه دیگر نتوانست دور بماند؛ به جبهه رفت و در همان اوایل جنگ در عملیات طریقالقدس که منجر به آزادی بستان شد، شرکت کرد. او در عملیات فتحالمبین هم حضور داشت و در همان عملیات به شهادت رسید.
برادری باجذبه و مهربان بود
مرتضی خیلی هوای برادرهای کوچکترش، ازجمله من را داشت. همیشه به ما توصیه میکرد بدون اجازه بیرون نروید و شیطنت نکنید و با هرکسی دوست نشوید. همیشه در کارها راهنمایمان بود. در کنار بامحبتبودنش خیلی جذبه داشت و ما از او خیلی حساب میبردیم؛ البته محمدرضا هم از این صفت مستثنا نبود؛ محمدرضا نیز خیلی باجذبه بود. ما سعی میکردیم کاری نکنیم که باعث ناراحتی آنها شود؛ ولی یک شب کاری را که مرتضی گفته بود، انجام ندادم و از ترس اینکه دعوایم کند، به خانه نرفتم. محمدرضا خیلی دنبالم گشت و بالاخره در مسجد سلمان، پیدایم کرد. (میخندد و میگوید:) به مسجد پناه برده بودم.
یادم هست همان شب آیتالله طالقانی از دنیا رفت و همین مسئله باعث شد از دعوا و توبیخش قسر دربروم.
وقتی میآمد، همهاش صحبت از جنگ و جبهه بود
یکیدو روز میآمد مرخصی و برمیگشت. وقتی میآمد، همهاش صحبت از جنگ و جبهه بود و رشادتهایی که بچهها و رزمندگان انجام میدادند. از آبادان که برگشته بود، میگفت؛ آنقدر شدت تیراندازی و درگیری در خیابانها زیاد بود که مثل آبی که از شلنگ در هوا میپاشد، تیر و گلوله در خیابانها رد میشد. بهخاطر شدت تیراندازی، نمیتوانستیم بهراحتی از یک کوچه به کوچه دیگر برویم.
بر اثر اصابت ترکش مین به شاهرگش به شهادت رسید
مرتضی تخریبچی بود. بعد از عملیات فتحالمبین برای پاکسازی منطقه از مینها رفته بودند. موقع پاکسازی در نزدیکیاش مینی منفجر میشود و بر اثر اصابت ترکش مین به شاهرگش، در یازدهم فروردین ۱۳۶۱ به شهادت میرسد.
محمدرضا به کار قبلی برنگشت و وارد سپاه شد
محمدرضا فرزند دوم خانواده بود و در ۱۳۴۰ به دنیا آمد. او هم مثل مرتضی تا کلاس چهارم، پنجم بیشتر نخواند و رفت دنبال کار.
محمدرضا بعد از انقلاب برنگشت سر کار نجاری و اتاقسازی ماشین؛ وارد سپاه شد. او برای مأموریتهایی که داشت، مرتب به شهرهای دیگر میرفت و ما کمتر او را میدیدیم. او برای پایاندادن به غائله کردستان و سیستانوبلوچستان هم به آنجا رفت.
کوملهها اسیرش کرده بودند
یکبار توسط کوملهها اسیر شده بود؛ ولی با چند نفر دیگر که اسیر شده بودند، از دست آنها فرار کرده بود.وقتی جنگ شروع شد، رفت جبهه جنوب. ۲۲آبان ۱۳۵۹ وقتی که ۵۰ روز بیشتر از جنگ نگذشته بود، در آبادان، موردهدف خمسهخمسههای دشمن قرار گرفت و بر اثر خونریزی به شهادت رسید. ۱۹ سال بیشتر نداشت.
محمدرضا عاشق شهادت بود
محمدرضا بسیار شجاع و دلاور بود. بعد از شهادتش یکی از فرماندهانش درباره او گفته بود که افراد شجاعی مثل محمدرضا برای جبهه غنیمت بودند.
او همیشه عاشق شهادت بود و در حرفهایش درباره شهیدشدن صحبت میکرد. یک عکس از خودش گرفت و قابش کرد. آن را گذاشت توی اتاق و به مادرم گفت: این هم، عکس تفتم. مادرم خیلی ناراحت شد و گفت: این چه حرفیه! محمدرضا خندید و گفت: میخواهم شهید شوم (همین هم شد. آن قابعکس نشست بالای سر تفت محمدرضا).
زخمزبان زخمی که همیشه به یاد میماند
وقتی میخواستند بروند، مادرم دلش رضا نمیشد و مثل هر مادری دلنگرانشان بود؛ ولی تقدیر اینطور نوشته شده بود. مادرم شهادتشان را پذیرفت و به آنها افتخارکرده و صبورانه هر دو داغ را تحمل کرد؛ اما زخمزبان و حرفهای بعضی از مردم خیلی آزارش میداد (همانها که میگفتند برای خانواده شهدا قند و شکر میآورند؛ همانهایی که در هر زمانی هستند و برداشت درستی از گذشت و ایثار ندارند).



