به گزارش اصفهان زیبا؛ فیلم «زندهشور» دربارف موضوع پرتکرارِ سینمای داستانی و مستندِ ایران است: لحظه اعدام. این پدیده همواره واجد نوعی رازآلودگی و جذّابیتِ پنهان است که آدمها دوست دارند از چگونگی و کمّ و کیفش سر در بیاورند؛ گرچه همزمان از آن ترس و واهمه دارند.
پرداختن به موضوعاتی از این دست، فینفسه میتواند برای مخاطب گیرا باشد و او را به تماشای اثر ترغیب کند. امّا آیا به تصویر کشیدنِ لحظه اعدام بهتنهایی در یک اثر سینمایی، میتواند به خوبی کار کند؟ این پرسشی است که کاظم دانشی در فیلم اخیر خود سعی کرده به آن پاسخ دهد.
دانشی در این فیلم تلاش کرده است تا لحظه اعدام را دستاویزی کند برای تعریفِ داستانِ هر یک از شخصیتهای محکوم. فیلم در جایی شروع میشود که میفهمیم اگر بنا باشد فقط لحظه حلقآویزکردنِ این 5 شخصیت را ببینیم، احتمالا 20 دقیقه بعد باید سالنِ سینما را ترک کنیم، چون فیلم تمام میشود. امّا با ورودِ یک شخصیتِ مسئلهزا (بهرام افشاری) که گرچه در فیلم نماینده قانون است، اما درواقع بیشتر اخلاق و عُرف را نمایندگی میکند، مسیرِ متفاوتی در فیلمنامه ایجاد میشود.
این مسیرِ جدید، قصه را به وَرای مسئله اعدام میبرد و همانطور که انتظار میرود و در این دست درامهای قصاصمحور مرسوم است، در کنارِ حق قصاص و مجازات، بحثِ بخشش هم مطرح میشود. فیلم قصد دارد کشاکشِ این دو مفهومِ بسیط را از خلال 5 شخصیتِ مختلف و داستانهایشان برای ما تصویر کند.
کارگردان با بهکارگیریِ بازیگرانِ کارکشته و باتجربه فیلم، موفق شده است تنشهای درونی و بیرونی شخصیتها را به خوبی نشان دهد. اما از یک جایی به بعد، میبینیم که انگار عمده اثرگذاریِ فیلم، محدود میشود به خراشیدنِ روح و روان مخاطب از طریقِ گریه و زجّه شخصیتها و گیرودارِ آنها در دالانِ منتهی به مرگ.
این بخش از فیلم، هم باعثِ کُندشدنِ روندِ داستان شده و بیهوده به اطنابِ فیلم دامن زده است و هم اینطور به مخاطب القا میکند که کارگردان به زور قصد دارد ترحم و اندوهِ او را برانگیزد.
انتظار میرود در اکرانِ عمومیِ این فیلم، با تدوینِ مجدد و حذف برخی صحنهها، فیلم چابکتر و کوتاهتر شود و تمرکز روی سیرِ داستان و سرنوشت شخصیتها باشد.
از جهتی دیگر، ممکن است با تماشای این فیلم سوالاتی در ذهن مخاطب ایجاد شود. مثلا در صحنهای که قرار است خواسته آخرِ یکی از محکومان، آن هم درحالی که چشمبند به چشم و طنابِ دار به گردن دارد، اجرا شود، تا چه حد میتوان پذیرفت که قانون یا عرفِ زندان چنین چیزی را میپذیرد؟ آیا نباید او ابتدا از روی سکوی اعدام به پایین آورده شود و بعد خواستهاش اجرا شود؟ یا در اینجا صرفا چون صحنهای زیبا و جالب خلق میشده است، این چنین عمل شده؟ یا این که در عمل نماینده دادستان تا چه حد اختیار و قدرت دارد که میتواند ابتدا رضایتِ شاکی را جلب کند و سپس خودش ادعا کند که به این رضایت عمل نخواهد کرد و در زندان و شهر، قشقرق به راه اندازد؟ در حین تماشای فیلم، سوالاتی اینچنین کم نیستند؛ سوالاتی که از بحرانِ باورپذیریِ فیلم مایه میگیرند.
در آخر میتوان گفت فیلم در انجامِ کارِ خود تا حدی موفق بوده است و میتواند مخاطب را تا آخر به تماشای خود وا دارد؛ در ایجادِ تعلیق و تنش، به چالشکشیدنِ مخاطب در بحثِ بخشش و مجازات، انتقاد به ساختارهای قانونی و مسئولان و مقاماتِ خشک و مصلحتاندیش، برانگیختنِ حسِ همدردی و تألم در مخاطب و موارد دیگر.
اما همچنان از سه مشکل عمده رنج میبرد: مشکل اول تعدد شخصیتها و خردهداستانهاست که به اطناب و همچنین پرداختِ ناکافی منجر شده است، مشکل دوم زیادهنماییِ لحظاتِ احساسی و اندوهبار و طلبِ بیش از حدِ ترحّمِ مخاطب است و مشکل سوم به بحرانِ باورپذیری و واقعنمایی فیلم بازمیگردد.



