اگر کودک شما با هر چیزی مخالفت میکند و به اصطلاح لجباز است، نگران نباشید و به راهکارهایی مقابله با آن بپردازید.
در همان ابتدای فیلمِ «بچه سوم» وقتی بدانیم که پدر، مادر و هر سه خواهر و برادرِ مهدی ناشنوا هستند، شاید اینگونه تصور کنیم که مستند درباره ناشنوایان است؛ اما هرچه بیشتر زمان بگذرد، پی میبریم که داستان درباره زندگی یک شنواست؛ درباره فرورفتن در سکوت و دوباره غرق صداشدن است.
جنگ تمام شده بود. سربازهای ارتشی به کوچه و خیابان میزدند. یکیک خانهها را بازرسی میکردند و چیزهایی را که به دردشان میخورد غارت میکردند. فرمانده دستور داد هیچکس را زنده نگذارید.
از توی کوچه صدای همهمه بچهها میآید. حتما ساعت 12 شده. بهزحمت دستم را میکشم تا گوشی تلفن را از روی پاتختی بردارم. شماره نورا را میگیرم.
با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یکبند گریه میکرد، به هقهق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.
دختر من در یک مدرسه غیردولتی بهاصطلاح مذهبی درس میخواند. سال اولی که او را در این مدرسه ثبتنام کرده بودم مدیر مدرسه در صحبتهای ابتداییاش گفت …
تا رسیدیم کنج دیوار، کنار پردهها جا گرفتیم. مسجد شلوغ نبود.
آخ پام! سوختم، خدا سوختم! پدرم در حال مرتبکردن طارمه است. من با شلوار استریج آلبالویی در حصار شمشادهای دور باغچه خانه نشستهام و با بیلچه کوچک مشغول کندن گودال هستم.
وقتی که پایم به دنیا باز شد، لقب سومین دختر خانواده را به نامم زدند.بابا از آن کردهای بچهدوستی است که جنس بچهها خیلی برایش فرقی نمیکند. نه که فرق نکند؛ اما آنطور که مامان همیشه تعریف میکند، بابا از قدیم دور سفره را شلوغ میپسندیده.
ابوالفضل موهایش را صاف میکند. فرزانه مقنعهاش را میکشد جلو. سعید یقهاش را صاف میکند و محمد میخندد و یواشکی توی گوش همکلاسیاش چیزی میگوید.
چندین سالی بود که با نادر ازدواج کرده بودم، اما بچهدار نشده بودیم. به قول عمه فاطی، که هر وقت به من میرسید میگفت :«هر وقت خدا بخواد دامنت سبز میشه غصه نخوری یه وقت» اما من غصه میخوردم.