وقتی درد معنای دیگری دارد!

فاصله گرفتنش از من و صدای گریه‌اش، حتی سی ثانیه هم نشد. یکدفعه صدایش بالا رفت، جیغ کشید: «دستم!»

تاریخ انتشار: ۱۲:۱۶ - دوشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه
وقتی درد معنای دیگری دارد!

به گزارش اصفهان زیبا؛ فاصله گرفتنش از من و صدای گریه‌اش، حتی سی ثانیه هم نشد. یکدفعه صدایش بالا رفت، جیغ کشید: «دستم!»

کوله‌ام از دستم رها شد و وسط کوچه افتاد. سراسیمه دنبال دلیل گریه‌اش بودم که میان هق‌هق‌های بریده‌بریده، کف دست‌های کوچکش را جلو آورد … پر بود؛ پر از تیغ.

همه انگشت‌ها، کف دست، حتی بین خطوط ریز پوستی که هنوز به‌درستی شکل نگرفته بودند. مثل روغنی که روی ماهیتابه داغ ریخته باشی، بی‌قرار و سوزناک ناله می‌کرد: «دستم… دستم!» اولین تیغ را با ناخن‌هایم کشیدم بیرون، گریه‌اش شدیدتر شد.

هر کاری می‌کردم آرام نمی‌گرفت، نمی‌گذاشت دست‌هایش را بگیرم، حتی نگاه کنم. بغلش کردم و راه افتادیم سمت خانه. میان هق‌هق‌هایش فقط یک جمله تکرار می‌شد: «بابا… زنگ بزن بابا…»

می‌دانستم همسرم جلسه دارد. پیامک دادم و ماجرا را نوشتم. تا رسیدیم خانه، خوراکی‌های مورد علاقه‌اش را ردیف کردم، انیمیشن گذاشتم، ولی درد، از بغلش پایین نمی‌آمد.

فقط می‌گفت: «بابا…» تا بابا خودش را رساند، اجازه نمی‌داد دستش بزنم. بابا که رسید بدون توجه به بستنی‌های در دستش گریه‌اش را از سر گرفت. اما این بار برای گریه‌هایش، ‌‌شانه‌های پدر را داشت.

لابه‌لای اشک‌ها، با بغض و شکایت برای پدرش توضیح می‌داد چه شده. بابا کنارَش نشست، گوش داد، نوازشش کرد … و همان محبتِ بی‌کلام، شد مرهم خارهای فرو رفته در دست کوچکش.

ذهنم پر کشید سمت خارهای مغیلان … پاهای کوچک کودکانی آمد جلوی چشمم، کودکانی که از تشنگی و ترس، میان خاک و خار، بی‌قرار می‌دویدند … کودکانی که دست‌شان را به سوی پدری دراز می‌کردند که دیگر نبود …

نه مرهمی بود، نه آغوشی، نه دستی که تیغی را بیرون کشد یا اشکی را پاک کند و‌آن لحظه درد دست‌های پسرم معنای دیگری پیدا کرد.