به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت هنوز شش صبح نشده بود که صدای نوتیفیکیشن تلگرام، گوشیام را لرزاند. چشمانم را نیمهباز کردم و صفحه را نگاه انداختم.
دکتر شریفی بود، دوست دوران دانشگاهم، همان کسی که همیشه رتبه اول دانشگاه بود. در پزشکی رتبه اول دانشکده بود، همیشه سرکلاسها جدی، دقیق و پر از انگیزه رفتن و ادامه تحصیل در اروپا.
سالها بود که از ایران رفته بود، تخصصش را در بهترین بیمارستانهای اروپا گذرانده و حالا هم در یک کلینیک معتبر در آلمان مشغول به کار است.
هر بار که عکسهایش را میدیدم، برای لبخند مطمئنش، روپوش سفید تمیزش، چیدمان مرتب خانهاش، ماشین لاکچریاش، ته دلم حسرتی بیصدا مینشست. زندگیای که خیلیها حسرت داشتنش را میخورند.
اما این بار صدایش فرق داشت. صدای پیام صوتیاش پر از بغض اما مصمم بود: «من تصمیمم رو گرفتم … میخوام برگردم ایران. نمیتونم اینجا بمونم وقتی مردمم توی وحشت و اضطراب زندگی میکنن.»
برای چند لحظه فکر کردم درست نشنیدهام. صوتش را دوباره شنیدم. دکتر شریفی؟ بازگشت به ایران؟ آنهم در این روزها؟
مگر میشود کسی همهچیز را داشته باشد و بخواهد برگردد، آن هم در شرایطی که همه در حال رفتناند؟ وقتی هر روز پر از حرف مهاجرت است، پر از ناامیدی، پر از بلیتهای یکطرفه؟
برای اطمینان خاطرش نوشتم: «نگران نباش. فعلاً شرایط بیمارستانها خیلی بحرانی نیست. نیاز خاصی نداریم.»
اما بلافاصله جواب داد: «مگه میشه نگران نباشم؟ اینجا بشینم، وقتی اونور دنیا مردمم دارن سختی میکشن؟ وقتی خونههاشون دارن رو سرشون خراب میشن؟ نمیتونم فقط تماشا کنم. باید اونجا باشم، کنار مردمم، کنار همکارام. میخوام برگردم، اصلاً میخوام راه بیافتم تو خیابونها، اگر کسی کمک پزشکی خواست کمکش کنم.»
نمیدانستم چه بگویم. ذهنم پر شده بود از تصاویر آشنایی که روزانه در اخبار و شبکههای اجتماعی میدیدم:
صفهای بنزین، نگاههای نگران مردم موقع صداهای انفجار، زخم چرکین فروریخته، خانههای بمبزده، کودکی که در آغوش مادرش به خطوط قرمز پهپادهای بالای سرش چشم دوخته بود.
زن سالخوردهای که چشمهایش، گویی پنجرههایی بودند به گذشتهای دور؛ به روزگاری که جوانیاش در سایه انفجارها و بوی باروت، آرامآرام سوخته بود.
خیابانهای شهرم غمگینتر از همیشه بود؛ غبار گرفته، دیوارها پر از حسرت امنیت گذشته بود که قدرش را ندانسته بودیم، نفس کشیدن در شهر دیگر مثل گذشته نبود.
انگار همه حسرت میخوردیم
انگار همه حسرت میخوردیم، حسرت روزهایی که آنقدر امنیت داشتیم که باعث شده بود خوشی بزند زیر دلمان و آزادی چیزی را بخواهیم که در گرو فدای امنیتمان باشد.
شاید حق با او بود. اما در دل، هنوز فکر میکردم شاید فقط جوگیر شده. شاید فقط تحتتأثیر فضای احساسی این روزهاست.
کسی موقعیتی مثل او را ول نمیکند، آن هم برای بازگشت به کشوری که حتی نمیدانی فردایش چه خواهد شد.
همه ما این روزها خستهایم، ولی کمتر کسی تصمیمی اینقدر شجاعانه میگیرد.
چند ساعت بعد دوباره پیام داد: «دارم با پرواز میرم استانبول. از اونجا با اتوبوس خودمو میرسونم مرز. فقط دعا کن زود برسم.»
از پنجره اتاقم بیرون را نگاه کردم. آسمان هنوز خاکستری بود، صدای آژیر بار دیگر در کوچهمان پیچید. خانههای اطراف ساکت بودند، مثل آدمهایی که دیگر امیدی به فریاد ندارند.
این بار فقط گوشی را در دستم نگه داشتم و خیره ماندم. هیچ جوابی ندادم.
چه میتوانستم بگویم؟ در روزگاری که خیلیها به هر قیمتی میخواهند بروند، بعضیها هنوز بلدند برگردند … نه برای سود، نه برای موقعیت… فقط برای وطن.



