اصفهان برایِ من جنوبی نصف جهان نیست، همه جهان است. نه آن جهانِ جغرافیایی و تاریخی و عظمتِ کلانشهریاش، نه.
آدمیزاد گاهی اوقات برای زیباتر شدن و نه با هیچ هدف دیگر، درد میکشد و هزینه میدهد. چند روز پیش در یک پلتفرم اجتماعی، کلیپی دیدم از یک پزشک که جزء به جزء اعمال زیبایی را روی صورت بازیگران مذکر واکاوی میکرد. هیچ کدام در تعدد عملها، دست کمی از زنان جامعه نداشتند.
«دو کتاب غیردرسی که خواندهاید را نام ببرید؟» سهچهار سال اولِ تدریسم همیشه این سؤال را در جلسه اول کلاس زیست از بچههای دهمی و یازدهمی میپرسیدم؛ البته در کنار هشت نه سؤال دیگر که به جانوران و گیاهان ربط پیدا میکرد و یک سنجش اولیه به حساب میآمد.
نسل جدید، مسیر شغلی خود را نه در پشت میزهای کارمندی، که در فضای مشاغل آنلاین جستجو میکند. این جستجو، رؤیایی طلایی از ثروت سریع را در ذهن میپروراند؛ اما آیا این مسیر، آنقدرها که میدرخشد، طلایی است؟
آخرین باری که بیمناسبت فقط برای بهبودِ حالِ یک دوست کاری کردهاید، کی بوده؟ آخرین باری که پولِ توی حسابتان را به یکی از افراد فامیل و آشنا که نیازش داشته قرض دادهاید، یادتان هست؟
در مراسمی معنوی با حضور جمعی از ایثارگران، رزمندگان و خانوادههای معظم شهدا، یاد و خاطره شهید احمد خردمند گرامی داشته شد.
ظرف قلهای نارنگی را دست اهورا و موز را میدهم به ابراهیم و برمیگردم تا یک قاشق حریره بادام توی دهان فاطمه بریزم که ابراهیم موز پوست کنده را جلویم میگیرد و میگوید: «خاله ببین اینجاش گندیده.»
سلامِ نمازِ مغرب را داده و نداده، مردی ایستاد پشت بلندگو و اعلام کرد که مسجد حاضر به برگزاری روضه است و اگر کسی تمایل دارد روضهای در خانهاش برگزار کند، اما امکانش را ندارد مبلغ موردِ نظرِ مسجد را واریز کند تا روحانی بعد از نماز مغرب و عشا برای مردم روضه بخواند.
کفگیر به ته دیگ خورده است، بیا گفتگو کنیم. وقت میگذرد هم برای تو هم برای ما. بالاخره یک نانی به تنور میزنیم یا میسوزد یا سیر میشویم. یکروز به هیاهواینجا، روز دیگر قصه تکراری جای دیگر.
در ایام فاطمیه، نمایش میدانی «محرمانه» با موضوع زندگی و شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) در حرم زینبیه اصفهان بر روی صحنه رفت.
به محض خروج از خانه، فارغ از هر مقصد و مقصودی، ابتدا بررسی میکنیم که گوشی همراه را جا نگذاشتهایم و آن را با خود بردهایم. حتی گاه در آسانسور یا راهپله، بار دیگر آن را چک میکنیم تا از همراهبودنش مطمئن شویم.
یکی از بچههای مدرسه رو کرد به من گفت «آقا! ما خیلی زیر فشاریم.» جوری این یک جمله کوتاه را گفت و همانطور که سری تکان میداد به سمت کلاس قدم برمیداشت؛ گویی لایهلایه دردودل، زیروروی همین تکجمله تلنبار شده بود.