رده را کنار میزنم. چشمهایم برق میزنند. همهجا پتویی سفیدپوش پهن شده است. میان پتوی سفید یک جفت فاخته و چند گنجشک کوچک به زمین توک میزنند.
انگار پاهایم مال خودم نبودند. کشیده میشدند؛ به مقصدی که هنوز نمیدانستم کجاست. گرمای آفتاب اسفند، تند نبود؛ اما چشمانم میسوخت. اولین قطره اشک که از چشمانم چکید، پاهایم ایستادند؛ مثل اینکه فرمان نشستن صادر شده باشد.
زبان شکرین و قندبار فارسی سرشار از داستانهای اسطورهای، عامیانه و کوچهبازاری است که سالیان دراز در قلب و خاطر ریشسفیدان و گیسوسفیدان ایرانزمین جا خوش کردند و پناه جستند تا سرانجام روزی و روزگاری به روی کاغذ بیایند و این بار بهجای داستانی شنیدنی و گوارا، در قالب کتابی خواندنی و شیرین به دست نسلهای بعد برسند.
هیچچیز نباید عادت بشود! عادت که بشود، عادی میشود. عادی هم که بشود دیگر فایده چندانی ندارد. یعنی چیزی ازش در نمیآید که به درد بخورد. زندگی اما برای ما عادی شده است. دنیا هم همینطور. این است که به قول آن بنده خدا، «دنیا دیگر به درد نمیخورد!» یعنی از این زندگی چیز به درد بخوری در نمیآید!
سید محسن هاشمی متولد 1364 در اصفهان است. او که مدرک کارشناسی گرافیک و کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دارد، از 1382 طنزنویسی را شروع کرد.هاشمی تا کنون در ده جشنواره ملی اول شده است.
دومین باری که از کلاس اخراج شدم، مربوط به تکالیف عید بود (اولین بار به این یادداشت مربوط نبود!) بیست سال پیش از امروز، وقتی پایه دوم دبیرستان نظام قدیم بودم …
نوروز بزمی ماندگار است که نامش با واژگان خنده و گشایش و خرمی سرشته است؛ اما نه همیشه. گاهی رنگ غصه به خود میگیرد و بغضی فروخورده میشود.
خادمی هویزه در دانشگاه ما یک فرایند قرعهکشی هوشمند دارد. هوشمند از این جهت که در فرایند درآمدن اسم هر شخص، برعکس عموم قرعهکشیها، فقط شانس و احتمالات دخیل نخواهند بود …
سمیه را گوشه ذهنم داشتم. برای اخلاق درجه یکش دوستش داشتم. دختر عمه فاطیام بود. آرام؛ خیلی آرام بود. اکثر اوقات ساکت بود. اوایل فکر میکردم گوشهگیر است و این سکوتش از سر ضعف اجتماعی بودن است. ولی اینطور نبود.
هرچه بگویند آدمها در جامعه کنونی ما آمدوشد و بروبیایی ندارند، دیدارها و دورهمیهای خانوادگی و دوستانه کمرنگ شده و تفریحات غیروابسته به تکنولوژی رنگباخته است، نمیشود انکار کرد که هنوز در فرهنگ ایران شکوهمندمان آیینهایی چون نوروز دلگشا و رنگین و گرانبها میدرخشند.
«کوکب جهید ناگه و از فرش چون شهاب/ زی عرش شد ستاره کیوان آسمان/ برشد سرود زهره که هان ای فرشتگان/ مهتاب ما نشسته بر ایوان آسمان»
اصفهان شهر پلهاست؛ پلهایی که به درازنای تاریخ و در پس قرنها ماندگار ماندهاند و خویشتن را به ما رساندهاند تا دیدارشان و گذر بر پهنای آنها به یادمان آورد که بهراستی این دیار چه پُرقدمت است و بهراستی اصفهان شهری دیرپاست و دلربا.