دوران ابتدایی در یک مدرسه دولتی درس میخواندم. آن سالها اولین کلمهای که با شنیدن «مدرسه دولتی» در ذهن تداعی میشد «شلوغی» بود.
آتش از سر شب شعله میکشید و با اشتیاق، به حرفهای گرم بابابزرگ گوش میکرد و به جمعشان در آن پاییز سرد کنار ساحل گرما میبخشید.
بیبی چارقدبهسر بود. از این مادربزرگهایی که تسبیح دستش صیقلی میشود بس که صلوات میفرستد و گرد انگشتهایش میچرخاند.
مادرم میگفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواستهای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت میخواهد، همان چیزی است که بچههایت میخواهند.
همیشه زیر بالشتش سنگ داشت. نه یک سنگ معمولی؛ سنگی که زاویه داشته باشد؛ زبری و تیزی داشته باشد.
دوره میافتاد و به همه میگفت اگر مشکلی که داشت هر چه زودتر حل نمیشد. حق هم داشت که ناراحت باشد. بنده خدا که بنده هرکس و ناکس نیست که بشود به او هر چیزی گفت. معلم هم شاید کم و زیاد او را سر کلاس دیده باشد اما دلیل نمیشود کم و زیاد او را سر کلاس بگوید!
عنوان رهبر مشروطهخواهان اصفهان برازنده آیتاللهی است که همه او را با نام حاجآقا نورالله میشناسند؛ شخصی که خانه قدیمیاش اکنون شده موزه خانه مشروطه و از پس این روزگار یادش برقرار مانده است.
به او واقعیت را نگفته بودند؛ فقط مختصر و مفید گفته بودند پیکر محمدرضایش بعد از 29 سال پیدا شده است.
جلوی در خانه علی ایستاد. چشمانش روی در خشک شد. داستان بانوی شهید، میان درودیوار را شنیده بود. اشک امانش نمیداد. سرش را پایین انداخت و گفت: «تا دختر فاطمه اجازه ندهد، وارد خانه نمیشوم.»
سروته کوچهها یکی شده بود.فاطو کوچهها را یکنفس دویده بود. اصلا مگر کوچهای هم مانده بود؟ نخلها اما کمرراست ایستاده بودند. شاید میخواستند ثابت کنند هنوز هم شهرشان سرپاست.
درست آن دم که از گرمی هوا میرنجیدیم، انگشتمان را روی دکمه کولر فشار میدادیم و بعدش یک آخیش از ته دلمان میآمد بالا. کداممان میدانستیم عکس لب آبمان میشود هویتمان برای آنها که دنبالمان میگردند، یا مثلا عکسی را که پاره تنمان رو به دوربین خندیده، بغل بگیریم و ضجه بزنیم.
كبودى تا لبهایش رسید. شروع به سرفه کرد. اسپری «سالبوترکس» را سوار دمیار کردم. پاف اول را زدم، اما پاف دوم نیامد. کابینت را باز کردم. تاریخ انقضای آن یکی گذشته بود. سرفههای ممتد امانش را بریده بود. بغلش کردم و گذاشتم روی مبل.