از همان زمان بود که مهدی عطایی هر روز به دولتآباد میرفت و حتی برخی شبها در پایگاه بسیج آنجا نگهبانی میداد به امید اینکه هرچه زودتر راهی شود؛ اما از اعزام اول جا ماند. «اعزام اول من را با خود نبردند. گفتند تو خیلی کوچکی، پایت به پادگان برسد، برت میگردانند. از آنها خواهش کردم سرقول خود بمانند و به هرنحوی است من را بفرستند. جواب آنها اما این بود که باید منتظر بمانی تا فرصت مناسب… .»
سال ۱۳۶۱؛ دولتآباد اصفهان
سال تحصیلی ۱۳۶۱ آغاز میشود و او هر روز بعد از مدرسه به پایگاه بسیج دولتآباد سر میزند تا اینکه بالاخره مـهـدی عطایی دوازدهساله، کلاس دوم راهنمایی، ۲۰مهر راهی جبهه و جنگ میشود. «بیستم مهر با سه مینیبوس، مستقیما و بدون اینکه به پادگان برویم، به اهواز رفتیم و بعد از آن، در استانـداری خـوزسـتـان، تقسیم شدیم.»
سال ۱۳۶۱؛ پایگاه شهید صدوقی اهواز
در طرح تقسیم، مهدی عطایی کمسنوسال و ریزنقش به پایگاه شهید صدوقی اهواز که عقبه لشکر امام حسین (ع) آنجا است، اعزام میشود تا در قسمت تبلیغات شروع به کار کند. «آقایی به نام یوسلیانی، مسئول پایگاه شهید صدوقی اهواز بود. مردی اصفهانی، قدبلند، با چهرهای سیاه، چهارشانه و بسیار مقتدر! راستش از او خیلی میترسیدم، آنقدر که وقتی به من گفت برو قسمت تبلیغات، جرئت نکردم بگویم نمیخواهم آنجا باشم.»
عطایی بر خلاف میل باطنیاش در قسمت تبلیغات ماندگار و وظیفهاش، مکبری نماز و توزیع پاکت نامه، وصیتنامه، دفترچه یادداشت به رزمـنـدهها و انجام کارهای تبلیغاتی از این قبیل میشود. او اما هر روز و هر لحظه دنبال راهی بوده تا نقشهای مهمتری ایفا کند و خودش را به میدان جنگ و خط مقدم برساند. بالاخره یکی از آشنایانش، مقدمه رفتنش را فـراهـم مـیکـنـد. «یک شب حولوحوش ساعت ۱۱ بود که اتوبوسی از اصفهان وارد پایگاه شهید صدوقی شد، شنیدم افرادی بودند که از مرخصی برمیگشتند و میخواستند خودشان را به عملیات محرم برسانند. داشتم از دور نگاهشان میکردم که یکدفعه دستان یک نفر را از پشت سر روی چشمانم حس کردم. صدایم که کرد و گفت مهدی، شناختمش! یکی از اقواممان بود. گفت مهدی اینجا چه میکنی؟ مگر نیامدی بروی جنگ؟ گفتم چرا. میخواستم بروم گردان پیاده ولی به زور در قسمت تبلیغات نگهم داشتند و چون سنوسالم کم است، اجازه نمیدهند بروم جلو. گفت دوست داری برویم عملیات؟ گفتم من که از خدایم است؛ اما بعید است اجازه بدهند و بتوانم همراهتان شوم. گفت من راهش را میدانم. اول برو از رئیست دو ساعت مرخصی شهری بگیر تا برویم
اندیمشک.»
با همان ترس و لرزی که از اول از فرمانده پایگاهش، یـعـنـی حاج امیر یوسلیانی داشته، به سراغش میرود و تقاضای دو ساعت مرخصی ساعتی میکند. «رفتم پیش آقای یوسلیانی. دست و پایم میلرزید. ابهتش زیاد بود. با صدای ضعیفم گفتم حاجآقا من دو ساعت مرخصی میخواهم. گفت کجا میخواهی بروی؟ گفتم بروم تا اهواز و برگردم. نگاهی به سرتاپای من کرد و بعد از مکثی چند دقیقهای، خیلی جدی گفت میروی و سریع برمیگردی!»
سال 1361؛ عین خوش
عطایی بالاخره با یک ترفند، اجازه را از فرمانده میگیرد و با یک مینیبوس راهی سپاه اندیمشک میشود و از آنجا به موقعیت ائمه، مقر لشکر 14 امام حسین(ع) در منطقه عین خوش میرود. «گردانهایی که قرار بود عملیات محرم را انجام دهند، همه در دو موقعیت ائمه و حضرت زهرا (س) مستقر شده بودند و خود را برای عملیات آماده میکردند. ما به همراه همین آشنایمان رفتیم به گردان موسیبنجعفر (ع) که آن زمان حاج علی ردانیپور، برادر سردار شهید مصطفی ردانیپور، فرمانده آن بود. فامیل ما رفت پیش حاج علی ردانیپور و توضیح داد که به دلیل مشکلاتی نتوانسته خود را به موقع برساند و از او اجازه شرکت در عملیات را خواست. حاج علی اما نمیپذیرفت و گفت خیلی دیر شده و بچهها برای عملیات آماده، سازماندهی و مسلح شدهاند. به عبارتی دست رد به سینهاش زد. از او اصرار و التماس و از آقای ردانیپور جواب منفی. ولی خب زور فامیل ما چربید و بالاخره توانست جواب مثبت را بگیرد. بعد اشارهای به من کرد و گفت اجازه دهید ایشان هم در عملیات شرکت کند. چشم آقای ردانیپور که به من افتاد، سرتاپای من را برانداز کرد و با عصبانیت تمام گفت این بچه کجا بوده؟ این باید به کودکستان برود، این بچه با این قد و قامت میخواهد بیاید عملیات؟! بعد هم حرفش را عوض کرد و نه محکمی گفت. آن لحظه من در ذهنم فقط به این فکر میکردم که چگونه به اندیمشک و از آنجا به اهواز بازگردم، جواب فرماندهم را چه بدهم و از همه مهمتر، اگر بازگردم تمام کاخ آرزوهایم ویران میشود. اما خداراشکر گریهها و التماسهای من جواب داد و به زور و درحد گریه مرا قبول کرد. و اینگونه شد که من برای اولین بار توانستم در عملیات شرکت کنم.» همهچیز آنقدر یکدفعهای جور میشود که مهدی عطایی بدون اینکه لباسی اندازه تنش باشد و پوتین جنگی سایز پاهایش، حتی بدون پلاک راهی عملیات محرم میشود. «حتی کوچکترین پوتینها هم برای پای من بزرگ بود، به همین دلیل به جای پوتین یک جفت کفش کوهنوردی چرم که به آنها پوست شتری میگفتند به من دادند.»
سال 1400؛ اصفهان
حالا حدود چهل سال از آن مرخصی دوساعته میگذرد. مهدی عطایی چند روز پیش بود که با همان ترس و لرزی که داشت و با یک دسته گل به دیدار فرماندهش حاج امیر یوسلیانی رفت و بابت آن روز و عدم برگشتش به پایگاه شهید صدوقی عذرخواهی کرد. عطایی گفت: «امروز بعد از چهل سال، یوسلیانی را همچنان همان فرمانده باابهت پایگاه شهید صدوقی اهواز دیدم؛ اما این بار در اصفهان!»



