مریم صفدری
اسب‌سوارهای افسانه‌ای
10:14 - سه‌شنبه 26 دی 1402

اسب‌سوارهای افسانه‌ای

امیر برای بار پنجم توی رختخوابش غلت زد. چشمانش را بست. چند دقیقه گذشت.

پرچم سیاه کلاس
16:07 - چهارشنبه 29 آذر 1402

پرچم سیاه کلاس

روضه‌ فاطمیه توی خانه که تمام شد، پرچم را جمع کردم؛ اما نگذاشتم داخل کمد تا سال بعد. امسال جز خانه‌ ما مهمان جای دیگری هم بود‌.

هدیه‌ خاص
11:06 - دوشنبه 3 مهر 1402

هدیه‌ خاص

همین‌طور که چشمانش بسته و در رختخواب دراز کشیده بود، به سکه‌های زیر تشک دست کشید.‌ خنک بودند. با دست آن‌ها را شمرد. پنج تا بودند. زیرورویشان کرد تا عدد یک روی هر کدامشان را لمس کند.

برسان سلام ما را!
11:38 - سه‌شنبه 14 شهریور 1402

برسان سلام ما را!

از صبح کلافه‌ام. روز قبل از رفتن است. خبرها تندتند می‌رسند: مرز شلوغ است، هوا گرم است، فلان جا امکانات کم است. باید کوله ببندم. همسرجان مدام تذکر می‌دهد که سبک باشد؛ فلان چیز لازم نیست، بَهمان چیز را نمی‌خواهد برداری.

ایستگاه قطار
12:09 - یکشنبه 29 مرداد 1402

ایستگاه قطار

قطار از روی تپه‌ای گذشت و از سر پیچی که در آنجا بود ناپدید شد. همیشه در همین لحظه دوباره ناامید می‌شد. خودش می‌فهمید که یک تَرَک به آن هزاران ترک قلبش اضافه می‌شد. دست خودش نبود. امیدش تمام‌شدنی نبود. نبودن قاسم برای همه عادی شده بود اما برای او نه.

تربت حسین (ع) شدم
12:44 - شنبه 7 مرداد 1402

تربت حسین (ع) شدم

اسمم خاکدونه بود. از وقتی یادم می‌آید یک گوشه افتاده بودم و کسی کاری به من نداشت. تا اینکه یک روز دستی آمد و من و چند تا از دوستانم را برداشت و در ظرفی ریخت.

عطر چای روضه‌ها
10:08 - پنجشنبه 29 تیر 1402

عطر چای روضه‌ها

در شهرستان کوچکی که من دوران کودکی‌ام را گذراندم، خبری از هیئت‌های بزرگ عزاداری به سبک این روزها نبود. ما بودیم و پرِ چادرِ مادرمان که سفت می‌گرفتیم و از این خانه‌ همسایه به‌ آن مسجد می‌رفتیم برای روضه.