به گزارش اصفهان زیبا؛ هر شهید، نهفقط در سنگر جهاد، بلکه در دل خانه و خانوادهاش نیز ردپایی ماندگار دارد. روایت زندگی آنان، تنها بازگویی خاطرهها نیست؛ حکایتی است از عشق، ایثار و پروازی که آرزوی دیرینهشان بود.
اینبار، سراغ خانم فاطمه قمی رفتیم؛ خواهری که امروز در محلهٔ امیرالمؤمنین(امیرعرب) اصفهان زندگی میکند. دلیل اصلی گفتوگوی ما با او، نهفقط نسبت خونی با شهید، بلکه قلبی است که هنوز با یاد برادرش سردار شهید محسن قمی میتپد. او برادری را از دست داد که تنها یک نام در میان دفتر شهدا نیست؛ محسن، هم در میدان فرهنگ و خدمت پیشگام بود و هم در میدان جهاد سرانجام به آرزوی شهادت رسید.
خاطرههای او از برادر، از کاسه آبگوشتی در رؤیا گرفته تا لحظههای پدرانهٔ محسن برای فرزندانش، روایت صمیمیت و مهربانی مردی است که حضورش حتی پس از شهادت نیز در دل عزیزانش جاری است.
هیئت انصارالمهدی(عج) را پایهگذاری کرد
برادرم بیستم شهریور ۱۳۶۰ در اردستان متولد شد. او فرزند ششم خانواده بود. پدرم بنا بود و اهل کسب روزی حلال.
آقامحسن، درسش را در مدرسه جدلی خواند و بعد در رشته نقشهکشی کاشان قبول شد و درسش را آنجا ادامه داد. فوقدیپلمش را که گرفت، برگشت و هیئت انصارالمهدی(عج) اردستان را پایهگذاری کرد؛ بعد از مدتی نیز ازدواج کرد و وارد سپاه شد.
در انجام کارهای فرهنگی پیشقدم بود
همیشه در راهپیماییها و برنامههای مذهبی شرکت میکرد و در انجام کارهای فرهنگی پیشقدم بود. بچهها را به اردوهای راهیان نور میبرد. در مدارس با دانشآموزان درباره حجاب صحبت میکرد و از اهمیت آن میگفت.
به ورزش بدنسازی علاقه داشت
از کودکی به شرکت در جلسههای قرآنی اهمیت میداد و در برنامههای هیئت شرکت میکرد. به ورزش بدنسازی علاقه داشت و تا بزرگی ادامه داد. خیلی اهل مطالعه و درس بود. دو ساعت قبل از شهادتش هم برای دادن امتحان به دانشگاه رفته بود. داشت دوباره ادامهتحصیل میداد که شهید شد.
اولیننفری بود که برای کمک به پدر میرفت
خیلی کمکحال پدر و مادرم بود و وابستگی زیادی به آنها داشت. وقتی پدرم کار بنایی داشت، آقامحسن اولیننفری بود که به پدرم کمک میکرد و تا آخر کار، ایشان را همراهی میکرد. منزلش نزدیک پدر و مادرم بود و مرتب به آنها سر میزد و همیشه جویای حال آنها میشد. محبت و علاقه زیادی به آنان داشت.
فقط از دست او غذا میخوردم
من حدود ۹ سال از ایشان کوچکتر بودم. وقتی بچه بودم، وابستگی زیادی به برادرم داشتم. همیشه دوست داشتم غذایم را با او بخورم و علاقه زیادی داشتم که از دست ایشان غذا بخورم. مادرم همیشه به آقامحسن میگفت: «تو دهان فاطمه غذا بگذار؛ چون فقط از دست تو غذا میخورد.»
آن تولد را هیچوقت فراموش نمیکنم
وقتی کربلا یا مشهد میرفت، حتما برایم چیزی میخرید. یادم هست هفت سالم بود که با پدرم به مشهد رفت. وقتی برگشت، یک عروسک برایم گرفته بود. هنوز لذت خاطرهاش در ذهنم مانده است. تولد بیستسالگیام بود. آقامحسن برایم یک سرخکن خرید. آن تولد را هیچوقت فراموش نمیکنم.
آقامحسن پیدایم کرد
با خانواده به مسافرت مشهد رفته بودیم. من آنجا گم شدم. خانواده خیلی نگرانم شده بودند و همه داشتند دنبالم میگشتند؛ تا اینکه آقامحسن پیدایم کرد. رفته بودم توی یک مغازه و بیخبر از همهجا مشغول تماشای کارتون زیزیگولو شده بودم. آقامحسن وقتی من را دید، از شدت خوشحالی گریهاش گرفت. خیلی با من صحبت کرد که چرا دست پدر و مادر را رها کردهام. هر جا ایشان میرفت، من هم دنبالشان میرفتم و خیلی به ایشان وابسته بودم.
همیشه توصیه میکرد مراقب حجابم باشم
بزرگ هم که شدیم، سفرهای زیادی باهم رفتیم. خیلی خوشسفر بود و خیلی به ما خوش میگذشت. سیزدهبهدرها و مناسبتهای دیگر هم بهاتفاق بیرون میرفتیم. وقتی ازدواج کردم، مرتب به من توصیه میکردند: مراقب حجابت باش. مبادا تحتتأثیر دیگران و محیط قرار بگیری و در رعایت حجابت کوتاهی کنی.
عیدغدیر بهرسم هرسال غذا پخت و بین نیازمندان توزیع کرد
عیدغدیر به اطعام فقرا خیلی اهمیت میداد. غذا درست میکرد و بین فقرا و ایتام پخش میکرد. دو روز قبل از شهادتش، من شهرستان بودم. عیدغدیر به رسم هر سال غذا درست کرد و ما بین افراد نیازمند توزیع کردیم. یک روز بعد از عید برگشتم. فردا بعدازظهر خبر شهادتش را به من دادند. شب خیلی سخت و بدی بود. اصلا دوست ندارم دربارهاش حرفی بزنم.
با شنیدن صدای در فکر میکند پدرش برگشته است
وقتی شهید شد، سه فرزند داشت. دختر کوچکش چهار سال بیشتر نداشت و دو پسرش در مقطع دبستان و متوسطه درس میخواندند. وقتی آقامحسن شهید شد، دختر کوچکش چیز زیادی نمیفهمید و درکی از شهادت نداشت؛ ولی حالا که چندوقتی گذشته و پدرش را ندیده است، کمکم نبود او را حس میکند و سراغش را میگیرد.
با هر صدای موتور یا دری که میآید، با معصومیت کودکانهاش فکر میکند پدرش برگشته است؛ بهطرف در میرود تا از پدرش استقبال کند.پسر دومش همیشه از دست بابا غذا میخورد و علاقه زیادی به پدرش داشت. قبول دارد که بابا شهیدشده و پیش امامحسین(ع) رفته است؛ ولی دوست دارد پدرش هنوز بود و در دهانش لقمه غذا میگذاشت.
همیشه آرزوی شهادت داشت
برادرم، شهید سردار محسن قمی، در ۲۷خرداد و در جنگ دوازدهروزه به شهادت رسید. تازه رفته بود توی ۴۴ سال؛ ولی همیشه آرزوی شهادت داشت.
بعد از شهادتش خیلی حالم بد بود. یک شب خوابش را دیدم. یک کاسه آبگوشت برایم آورده بود. آن را به من داد و گفت: این را بخور تا جون بگیری. من در خواب میدانستم ایشان شهید شده است. مرتب به او میگفتم: چرا دختر کوچکت حلما و بقیه را تنها گذاشتی. میدانستم دوست داشتی شهید شوی؛ ولی خیلی زود رفتی. آقامحسن همه حرفهایم را شنید و پیشانیام را بوسید. نگاهی به من کرد و کاسه آبگوشت را داد و رفت (آمده بود که بگوید خودمان حواسمان به همهچیز است).



