به گزارش اصفهان زیبا؛ وقتی زندگیات بر محور دین و قرآن باشد، خدا انتخابت خواهد کرد و وقتی خدا انتخابت کرده باشد، دیگر هیچچیزی مانعت نمیشود؛ نه خانهساختن و نه بچهای که چشمانتظار آمدنش هستی. میروی برای هدفی که برایت از همهچیز و همهکس مهمتر است و در همان سفر اول، اسمت را در فهرست شهیدان عملیات محرم ثبت میکنی. شهید براتعلی نجاریان شهیدی ۲۲ساله از محله راران است.
زهرا امینی، همسر شهید، از خاطرات کوتاه و شیرین زندگی مشترکشان برایمان میگوید.
همیشه راهنمایم بود و خوب و بد را یادم میداد
سال ۵۸ بود که ازدواج کردیم. یک نسبت فامیلی با هم داشتیم و هر دو اهل محله راران بودیم. من دوازدهساله بودم و او نوزدهساله. هنوز بچه بودم؛ اما تقدیر این بود که خیلی زود وارد زندگی مشترک بشوم. او آدم خیلی خوب، مؤمن و خوشاخلاقی بود. من چیزی از زندگی نمیفهمیدم؛ اما او همیشه امربهمعروف و نهی از منکرم میکرد و راهنمایم بود. همهچیز را به من یاد میداد. زندگی خیلی خوبی داشتیم. با اینکه خودش هم سن زیادی نداشت؛ ولی کارهایش همه بر اساس دین و قاعده بود.
درسش را شبانه خواند تا بتواند روزها کار کند و عصای دست خانواده باشد
درسش را شبانه خوانده بود تا بتواند کار کند و کمکخرج خانواده باشد و عصای دست آنها. ما حدود دوسالی نامزد بودیم. یادم هست یکبار همراه مادر و خالهام توی کوچه او را دیدیم. با آنها سلام علیکی کرد. وقتی رفت، تازه فهمیدم نامزدم براتعلی بود.
قدیم اینطوری نبود که دختر و پسر هم را ببینند و صحبت کنند. هنوز عقد نکرده بودیم و به خاطر حیایی که داشتیم هم را درست ندیده بودیم. آنقدر کوچک بودم که حتی نمیدانستم نامزدی یعنی چه؛ ولی چون خودش و خانوادهاش آدمهای خوبی بودند پدرم قبول کرد. بعد از حدود دو سال، عقد کردیم و بعد از 10 روز هم عروسی.
قرآن را با صوت زیبایی میخواند
خیلی به قرآن علاقه داشت و قرآن را با صوت خیلی زیبایی میخواند. یکبار مادرم آمد خانهمان، براتعلی داشت قرآن میخواند. پرسید چه کسی دارد قرآن میخواند؟ باور نمیکرد این صدای براتعلی باشد.
سواد زیادی نداشت. تا کلاس چهارمپنجم بیشتر نخوانده بود؛ ولی قرآن را مسلط و زیبا میخواند. گاهی هم مداحی میکرد. بیشتر وقتها به من میگفت توی کوچه لباس روشن نپوش، در مجالس مذهبی شرکت کن، نمازت را اول وقت بخوان. خودش هم احترام زیادی برای پدر و مادر قائل بود. بهطورکلی، زندگیاش بر پایه دین و رعایت حلال و حرام میچرخید.
خیلی خوشسفر بود و اخلاق خوبی داشت
خیلی به بزرگترها احترام میگذاشت. اگر حتی بزرگتری حرف اشتباهی میزد که با اعتقاداتش جور نبود، در مقابلش سکوت میکرد و میگفت که نباید به بزرگتر بیاحترامی کرد. زندگی خیلی سادهای داشتیم. یکبار به سفر مشهد رفتیم. خیلی خوش گذشت و پر از خاطره بود. او خیلی خوشسفر بود و هر جا میرفتیم، با اخلاق خوبش همه را جذب میکرد.
خیلی دلش میخواست به جبهه برود
خیلی دلش میخواست برود جبهه؛ اما چون من باردار بودم و یک بچه هم از بارم رفته بود، میگفت صبر میکنم بچه به دنیا بیاید. بااینحال، خودش آرامآرام کارهای اعزامش را انجام میداد. عکسش را گرفت و زد به دیوار اتاق. نگاهش میکرد و میگفت این عکس برای جلوی تابوتم خوب است. میگفت ما میرویم راه کربلا را باز میکنیم و برمیگردیم.
تازه سیسمونی بچهمان را آورده بودند که رفت جبهه
مشغول ساختن خانه بودیم و بناها مشغول کار بودند. گفت: من چرا دارم خانه میسازم؟ باید بروم. همان روزها، پدر و مادرم تازه برای بچهمان سیسمونی آورده بودند؛ اما رفت کارهای ثبتنامش را انجام داد. گفت اگر فردا نروم تا ۱۸ روز دیگر اعزام ندارند.
۱۳ روز بعد از شهادتش، فرزندمان به دنیا آمد
در بسیج محل مسئول تدارکات بسیج بود. اردوهای چندروزه میرفتند و دورههای نظامی میدیدند. دفعه آخری که رفته بودند اردو مقداری قند و چایی و چیزهای دیگر اضافه آمده بود. وقتی میخواست برود همه را برد توی مسجد تحویل داد. لباسهای بسیج هم که دستش بود سپرد تا بدهم به افرادی که هزینه دادهاند. همه کارهایش را کرد و اعزام شد. سال ۶۱ بود که رفت. گفت میروم و برای به دنیا آمدن بچهمان برمیگردم. بیستوچند روز بیشتر در جبهه نبود که خبر شهادتش را آوردند. عملیات محرم به شهادت رسید. ۲۲سالش بود. پسرمان ۱۳ روز بعد از شهادتش به دنیا آمد.
داییام تازه از جبهه برگشته بود. رفتم او را ببینم. شب من را آنجا نگه داشتند. همان شب داییام که هنوز نمیدانست براتعلی شهید شده، به من گفت اگر براتعلی شهید شد چهکار میکنی؟ گفتم: هر کاری که همه خانوادههای شهدا کردند. چهکار باید بکنم؟ فردایش خبر شهادتش را آوردند.
به خاطر علاقهاش به حضرت مهدی(عج) اسم پسرمان را مهدی گذاشتم
مداحی میکرد و به امام حسین(ع) و اهلبیت علاقه عجیبی داشت. همیشه زیر لب زمزمه میکرد. حتی موقع کار و کشاورزی هم مداحی میکرد و قرآن میخواند. پدرش میگفت: «اینقدر نخوان.»
به حضرت مهدی(عج) بسیار عشق میورزید؛ برای همین اسم پسرمان را مهدی گذاشتم.
دعای خیرش همیشه همراهمان بوده است
بعد از شهادتش خانوادهاش خیلی کمکحال ما بودند؛ بهخصوص پدرشوهرم که خیلی هوای ما را داشت؛ آنقدر که پسرم به او بابا میگفت و جای خالی پدر را برایش پر کرده بود. وقتی بزرگ شد، کمکم متوجه شهادت پدرش شد. زندگی کوتاهی کنار هم داشتیم؛ اما هر لحظهاش برایم خاطره بود. براتعلی مردی بود که مثلش دیگر پیدا نمیشود. آنها را خدا برای خودش انتخاب کرد. هر وقت مشکلی داریم سر مزارش میرویم و از او میخواهیم برایمان دعا کند. بارها حس کردهایم که دعای خیرش همیشه همراهمان است. امیدوارم روحش با شهیدان کربلا محشور شود و دعای خیرش همیشه پشت سر فرزند و خانوادهاش باشد.
شهادت افتخار است؛ نه اعتبار
در قسمتی از وصیتنامهاش نوشته بود: «شهادت افتخار است؛ نه اعتبار. زندگانی دنیا تا وقتی ارزش دارد که دین و ناموس ما در خطر نباشد؛ ولی آنوقت که دین و اسلام راستین در معرض خطر قرار بگیرد، آن هنگام حیات انسانهای باشرف مبدل میشود به ذلت و خواری. ما نباید تنها به شعار اکتفا کنیم شعار آن زمان باارزش است که توأم با عمل باشد؛ زیرا شعار بهتنهایی مانند طبل است؛ پر از صدا، ولی بیمحتوا.
سپاس خدا را که توفیق عنایت کرد تا در این جهاد شرکت کنم. به خدا سوگند یاد میکنم اکنون که این وصیتنامه را مینویسم احساس خوشحالی میکنم. وقتی انسان باید از مرگ بترسد و ناراحت باشد که در راه شیطان کشته بشود و یا نیتش خالص نباشد.
تا انسان حرکت و هجرت نکند، واقعیت را نخواهد دریافت. امروز در جبهههای ما رزمندگان اسلام در دو جهت جهاد میکنند؛ یک با هوای نفسانی و دوم با کفر جهانی.»



