روایتی از شهید علی جوانی از زبان همسرش، مهری جعفری

دلم گواهی می‌داد که شهید می‌شود

زندگی خوبی داشتند و خوشبختی مهمان‌ خانه آن‌ها بود. دلشان خوش بود به وجود پنج فرزندشان: یک پسر و چهار دختر؛ اما با شروع جنگ همه‌چیز تغییر کرد. علی، همسرش، دیگر آرام و قرار نداشت؛ تا اینکه عزم رفتن کرد.

تاریخ انتشار: ۱۳:۰۶ - سه شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
دلم گواهی می‌داد که شهید می‌شود

به گزارش اصفهان زیبا؛ زندگی خوبی داشتند و خوشبختی مهمان‌ خانه آن‌ها بود. دلشان خوش بود به وجود پنج فرزندشان: یک پسر و چهار دختر؛ اما با شروع جنگ همه‌چیز تغییر کرد. علی، همسرش، دیگر آرام و قرار نداشت؛ تا اینکه عزم رفتن کرد.

دختر بزرگشان ۹ساله بود و دختر آخرشان ۱۱ ماه بیشتر نداشت که خبر شهادتش را آوردند. مهمان خانم مهری جعفری، همسر شهید علی جوانی شدیم تا از خاطره‌های زندگی‌شان بشنویم، از خاطره‌هایی که بعد از گذشت 40 سال به‌سختی به ذهنش می‌آیند؛ ولی با تمام وجود سعی می‌کند آن‌ها را به خاطر بیاورد و ما را مهمان آن خاطره‌ها کند.تاریخ تولدش را دقیق یادم نیست؛ ولی اگر الان زنده بود ۷۰ سالی داشت. مرد خوبی بود و اخلاق خوبی داشت. وقتی ازدواج کردیم، من ۱۳ سالم بود و علی‌آقا هم حدود ۲۰ سال داشت.

اهل نماز و روزه بود و روزی حلال.پدرش کشاورز بود و خودش در مغازه پدرم کار می‌کرد. پدرم موزاییک‌سازی داشت. از همان‌جا آشنایی ما شکل گرفت و ازدواج کردیم. وقتی امام خمینی(ره) اعلام کرد که برای تولید محصولات و خودکفایی کشاورزی کنند، به کار کشاورزی مشغول شد. محل کارش مورچه‌خورت بود. به‌خاطر فاصله زیادی که داشت، وقتی می‌رفت صحرا، چند روز آنجا می‌ماند و مشغول کار بود.

ازدواجمان سنتی بود. آن زمان این‌طور نبود که دختر و پسر با هم ‌صحبت کنند. بزرگ‌ترها همه حرف‌ها و صحبت‌ها را می‌کردند و بعد دختر و پسر می‌نشستند سر سفره عقد.خداوند به ما پنج فرزند داد. یک پسر و چهار دختر. فرزند اولم دختر بود و حدود ۹ سال داشت و بچه آخرم فقط ۱۱ ماه داشت که پدرشان شهید شد.اوایل ازدواجمان نشد به مسافرت برویم. قبل از شروع جنگ یک مسافرت مشهد رفتیم. خیلی خوش‌سفر و مهربان بود؛یک‌بار دیگر هم ‌زمان جنگ، وقتی آمده بود مرخصی رفتیم مشهد. سفر آخرمان بود.قبل از انقلاب خیلی فعال بود.

هر روز برای راه‌پیمایی از صبح که می‌رفت تا شب برنمی‌گشت. بعضی مواقع شب‌ها نیز به خانه نمی‌آمد؛ اگر هم می‌آمد، مشغول درست‌کردن کوکتل‌مولوتف می‌شد. بعد از انقلاب جذب بسیج شد. بسیج محله حسین‌آباد می‌رفت؛ جبهه هم به‌صورت بسیجی و داوطلبانه رفت. برای رفتن به جبهه، تصمیمش را گرفت و به من گفت که می‌خواهد برود. چند سالی جبهه بود؛ یک‌بار هم زخمی و مجروح شد. از ناحیه شکم و روده‌ها ترکش‌خورده بود. چند روزی بیمارستان بود و عمل کرد. مدت زیادی جبهه بود؛ ولی همه را داوطلبانه رفته بود و به‌غیراز زمان زخمی‌شدنش چیزی ثبت نشده بود.

دفعه آخری که می‌خواست برود، معلوم بود دیگر برنمی‌گردد. صورتش نورانی شده بود و دلم گواهی می‌داد این دفعه آخری است که می‌رود.بمباران هوایی شهرها شروع ‌شده بود و ما در زیرزمین زندگی می‌کردیم. آمدم بالا که کمی آتش درست کنم. همسایه‌مان را دیدم. شوهرش جانباز بود. به او گفتم: حاج‌خانم، دعا کن علی هم جانباز شود و برگردد. با تعجب نگاهم کرد و گفت: عقل از سرت رفته؛ این چه حرفی است که می‌زنی؟ گفتم: این‌بار، رفتن علی با همه دفعه‌ها فرق می‌کرد. می‌ترسم دیگر برنگردد. دعا کن جانباز شود؛ ولی برگردد. اما قسمت، همانی بود که به دلم افتاده بود.

بعد از آخرین رفتنش ۲۲ روز بیشتر طول نکشید که شهید شد. یکی از همسایه‌هایمان شهید شده بود و هشت روزی از شهادتش می‌گذشت. هنوز اتفاق‌ها و رساندن خبر شهادتش در ذهنم بود که برادرشوهرم آمد و گفت: یک عکس از برادرم بدهید. وقتی پرسیدم برای چه می‌خواهد، گفت: تعاونی می‌خواهد آرد بدهد؛ ولی دفتر ارزاقتان عکس می‌خواهد. همان لحظه فهمیدم اتفاقی افتاده است.

گفتم: جانباز شده یا شهید؟ زد زیر گریه و خبر شهادتش را به من داد. سال ۶۵ بود. در عملیات کربلای۵ شهید شد. تا چهلم رفتیم منزل مادرشوهرم و دوباره برگشتیم خانه خودمان. بعد از شهادتش واقعا خدا کمکم کرد تا توانستم بچه‌ها را بزرگ کنم و به ثمر برسانم. خدا هیچ‌وقت نگذاشت در زندگی دربمانیم. هر وقت مشکل یا گرفتاری داریم، سر مزار شهید می‌رویم و از ایشان می‌خواهیم برایمان دعا کند. اثرش را نیز همیشه دیده‌ایم.