به گزارش اصفهان زیبا؛ یکی از شهدای محله جاوان بالا، شهید سید محسن قاضیعسگر است، شهیدی که در پانزدهسالگی مردانگی را معنی کرد. دل از دنیا برید و به جبههای رفت که مرز زمین و آسمان بود. سید محسن از آن نسلی بود که زودتر از سنوسال خود قد کشید؛ از همان کودکی که نماز را یاد گرفت و از همان وقتیکه در نوجوانی به عشق خدا لباس رزم بر تن کرد.
از سید مهدی قاضیعسگر، پدر شهید سید محسن، میخواهیم تا از پسر شهیدش برایمان بگوید. او نیز مانند بسیاری از پدران و مادران شهدا، گرد فراموشی بر خاطرههایش نشسته است؛ ولی با تمام وجود سعی میکند تا جایی که ذهنش یاری میکند و به نقل از همسر مرحومش، برایمان از سید محسن بگوید.
میگفتند؛ نور به دنیا آوردهای
سید محسن سومتیر۱۳۴۵ به دنیا آمد. سرش به درس گرم بود و مواقعی که درس نداشت، میآمد در کار بنایی به من کمک میکرد. تا سوم راهنمایی درس خواند. هنرستان رشته مکانیکی میخواند که رفت جبهه.
مادرش میگفت: در دوران بارداری بیشتر خواب اسب سفیدی را میدیدم که پسربچهای افسارش را گرفته است. او در دهه عاشورا به دنیا آمد. اسمش را به یاد فرزند شهید حضرت زهرا، محسن گذاشتیم. او پسر اولمان بود.
چهرهای نورانی داشت. اقوام که برای دیدنش میآمدند، به مادرش میگفتند: صدیق، نور به دنیا آوردهای.
به جدش رفته بود؛ خوشسیما، خوشهیکل و باهوش بود.
چند بار تا پای مرگ رفت ولی خدا او را به ما برگرداند
سید محسن از همان کودکی نشانههایی از ذکاوت و هوش داشت. وقتی مریض میشد، تب شدیدی میکرد و صورتش سیاه میشد. چند بار تا پای مرگ رفت؛ اما هر بار خدا او را دوباره به ما بازگرداند (و باز قصه ماندن تا روز موعود، روزی که خدا او را برای خودش انتخاب کند؛ قصهای که در زندگی خیلی از شهدا تکرار شده است، ولی هیچوقت تکراری نمیشود).خیلی بازیگوش و کنجکاو بود.
یکبار هنگام بازی در حیاط داخل زیرزمین افتاد و سرش شکست؛ اما معجزهوار نجات پیدا کرد. دوست داشت از همهچیز سردربیاورد؛ رادیو را باز میکرد تا بفهمد صدایش از کجاست. همین کنجکاویها باعث شد در هشتسالگی بتواند وسایل برقی را تعمیر کند. عضو بسیج محل بود و در کلاسهای قرآن شرکت میکرد.
از هفتسالگی نمازخواندن را شروع کرد
او از هفتسالگی نمازخواندن را شروع کرد و از سیزدهسالگی روزه گرفت. به نمازخواندن و وضوگرفتن دیگران با دقت نگاه میکرد و سریع همه را یاد میگرفت.
یکبار که مادرش وضو میگرفت، به او گفت: «میدانید هر قسمت وضو دعایی دارد؟» و شروع کرد دعاهای هر قسمت را یکییکی برایش خواند.
به مطالعه و خواندن کتابهای مذهبی علاقه داشت
سید محسن به مطالعه و خواندن کتابهای مذهبی و جنگی علاقه فراوانی داشت. آثار شهید مطهری و دکتر شریعتی را میخواند؛ به دوستانش هم توصیه میکرد غیر از کتابهای درسی، کتابهای مذهبی بخوانند.
با آغاز جریان انقلاب، او هم مانند بسیاری از نوجوانان همسنوسالش در راهپیماییها شرکت میکرد. شبها به پشتبام میرفت و با دوستانش «اللهاکبر» میگفت.
وقتی حکومتنظامی میشد، مادرش، سر خیابان منتظر میایستاد تا بیاید. به او میگفت: چرا دنبال این کارها میروی، آخرش تیر میخوری.
سید محسن میخندید و در جواب مادرش میگفت: شما هنوز نمیدانید که ما چهکار میکنیم. ما باید جلوی ظالمان را بگیریم. من که مال شما نیستم؛ من مال خدا هستم. هر وقت هم بخواهد من را میبرد.
اجازه نمیداد چیزی اسراف شود
سید محسن بسیار صرفهجو بود و اجازه نمیداد چیزی اسراف شود. پولتوجیبیهایی را که به او میدادم، قبول نمیکرد. اگر هم میگرفت، جمع میکرد و به مادرش میداد.
با دوچرخه به مدرسه میرفت و در مسیر، هیچ چیزی برای خودش نمیخرید. کمکحال همه بود؛ خرید خانه مادربزرگ و داییاش را انجام میداد، کپسول گاز را برایشان پر میکرد و هر کاری از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد.
دینداریاش را در عمل نشان میداد
تازه به سن تکلیف رسیده بود؛ اما هر شب ماه رمضان برای احیا میرفت. روی حجاب تأکید زیادی داشت و هر جا میدید ناموس و حجاب درخطر است، تذکر میداد.
اهل قرآن و نماز شب بود. در کلاسهای قرآن شرکت میکرد، عضو انجمنهای اسلامی و ستاد نمازجمعه بود و دینداریاش را نهفقط در گفتار، بلکه در رفتار نشان میداد.
بسیار شجاع و نترس بود
مادرش مشهد بود. خوابدیده بود سید محسن سرش را بسته است. وقتی آمده بود اصفهان، فهمیده بود توی درگیری برای گرفتن یکخانه تیمی، پیشانی او زخمی شده بود. یکبار برای ورود به یک خانه تیمی و دستگیری افرادی که آنجا بودند، لباسش را درآورده و از راهآب وارد خانه شده و در را برای ورود افراد کمیته باز کرده بود.
خیلی نترس بود.با آغاز جنگ، در مسجد جوزجان نامنویسی کرد و دورههای آموزشی کار با سلاح سبک و سنگین را گذراند. بیشتر شبها را در مسجد میماند. عاشق بسیج و مسجد بود.
یکی از همرزمانش تعریف میکرد که شبی عملیات بود و نگذاشتیم سید محسن جلو برود؛ اما او مخفیانه رفت. تا صبح خبری از او نشد. فکر کردیم شهید یا مفقودالاثر شده است. صبح با یک اسیر عراقی که هیکل درشتی داشت، بازگشت. خودش او را اسیر کرده بود؛ بسیار نترس، شجاع و زرنگ بود.
میرویم تا راه کربلا را بازکنیم
مادرش میگفت: «آخرین عیدی که خانه بود، بهزور برایش کتوشلوار خریدیم؛ اما هیچوقت فرصت نکرد آنها را بپوشد. شب قبل از رفتنش به حمام رفت و غسل شهادت کرد. وقتی بیرون آمد، شلوار آبی که تازه برایش دوخته بودم، پوشیده بود. داشت در اتاق راه میرفت و من محو قد و بالایش شده بودم. رویَم نمیشد ببوسمش.صبح هنگام خداحافظی، دستش را انداخت گردنم، من را بوسید و گفت: انشاءالله میرویم تا راه کربلا را باز میکنیم.»
در خواب از شهادتش باخبر شدم
روز دومفروردین۱۳۶۱ به شهادت رسید. قبل از اینکه خبر شهادتش را بیاورند، مادرش خواب دیده بود که کبوتر سفیدی وسط حیاط راه میرود و به او نگاه میکند. گفته بود این محسن من است که آمده. تا آمدند بگویند نه، آن کبوتر پر زده و رفته بود. در خواب دیگری نیز او را در باغی سرسبز دیده بود، میگفت: «درختان بلندی بود و نهر آبی از آنجا میگذشت. آبش چون اشک چشم زلال بود.
محسن قالیچهای پهن کرد تا من بنشینم. دو ماشین آمدند که خانواده شهدا را به کربلا ببرند. عکس شهدا در دستانشان بود. هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند؛ ولی در خواب گفتم: من هم مادر شهیدم؛ من هم میآیم.» وقتی میخواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید.
سنگر مدرسه را ترک نکنید
در وصیتنامهاش نوشته بود: از شما جوانان میخواهم که اگر تابهحال بیراهه رفتهاید، به آغوش اسلام بازگردید و توبه کنید؛ زیرا توبه شما بسیار نزد خدا قبول است. از دانشآموزان عزیز میخواهم که سنگر مدرسه را رها نکنند. از شما عاجزانه میخواهم که راه من محصل را ادامه دهید و سنگر خود را ترک نکنید.
از زمانی که پا به این دنیا گذاشتم پدر و مادرم را اذیت کردم. آنها شب و نیمهشب به خاطر من از خواب بیدار شدند و من نتوانستم در این دنیا جبران زحماتشان را انجام دهم. امیدوارم بتوانم در آن دنیا جبران کنم.از کسانی هم که این وصیتنامه را میخوانند میخواهم که اگر میتوانند یک نماز شب برای من و حجتالاسلام شمسآبادی بخوانند و یک روزه برای ما بگیرند.



