به گزارش اصفهان زیبا؛ آسمان ابری و دلگیر شده؛ مثل کوچه و خیابانهای شهر که این روزها انگار غبار غم بر دلشان نشسته و اهالیاش دل و دماغ قبل را ندارند. هالههای دود، تکهتکه شدهاند و چسبیدهاند به ابرها تا هوای آلوده، نفس کشیدن را بیش از پیش سخت کند! هوا سرد و سنگین است! «زمستان»ِ اصفهان، آبستن حوادث ناگواری شد تا رد خون در خیلی از نقاط شهر به یادگار بنشیند و گواه خاموشی باشد بر جنایاتی که جرقه آن از پنجشنبه شب زده شد.
آتش، اما خیلی زود شعلهور شد و دامن شهر را گرفت و رخت سیاه بر تن آن کرد؛ آتشی که دهان باز کرد و پیر و جوان را به کام کشید. به کودکان نیز رحم نکرد؛ مثل «آنیلا»ی بیخبر از همه جا؛ دختر بچه 8 سالهای که این روزها از او فقط یک قاب عکس به یادگار مانده و تن نحیف تیرخوردهای که حالا زیر خروارها خاک پنهان شده تا هزار و یک حسرت بر دل پدر و مادرش باقی بگذارد؛ مثلا شنیدن صدای خندهها و شیرینزبانیهایش، دیدن قدکشیدن و بزرگ شدنش و لباس سفید عروسی به تن کردنش.. .
صبح سه شنبه، به میانه رسیده است. ابرها تنگ هم نشستهاند و رنگ سیاهشان را به دل شهر پاشیدهاند؛ مثل آجرهای سیاه مسجد و حسینه«امیرالمومنین» که نبش خیابان «بهارستان شرقی» است و جمعه شب عدهای ریختند و آن را آتش زدند: «آن شب خیابان خیلی شلوغ بود. درگیریهای زیادی رخ داد. عدهای ریختند و مسجد و حسینه را آتش زدند. معلوم نبود چه کسانی بودند!» حلقههای دود سیگار را به هوا میفرستد و میگوید: «اصلا معلوم نشد چه اتفاقی افتاد! حوالی ساعت ده شب بود که اینجا قیامت شد.»
اینها را مرد میانسالی میگوید که جمعه شب، در پمپ بنزین شیفت بود و سوزاندن مسجد را با چشمهای خودش دید. پمپ بنزین شانه به شانه مسجد قرار دارد، اما آسیب آنچنانی ندیده است: «شیشه یکی از دستگاهها را شکستند و ناچار شدیم آن را عوض کنیم. همکارم میخواست به صاحب جایگاه زنگ بزند، آشوبگران گوشی او را به زور از او گرفتند و فرار کردند.» جایگاه پمپ بنزین شلوغ است و ماشینها پشت سر هم صف کشیدهاند.
یکی دیگر از متصدیان پمپ بنزین میگوید آن شب در جایگاه حضور نداشته است؛ اما صبح روز بعد که برای حضور در شیفتش آمده، صحنهای باور نکردنی را با چشمهایش دیده است: «مسجد را آتش زده بودند. خیریهای که کنار آن بود، کامل سوخته بود و هیچ چیزی از آن باقی نمانده است؛ درحالیکه این خیریه پر از تاجهای گل بود و درآمد حاصل از کرایه آنها صرف افراد نیازمند و بینوا میشد.» از خیریهای که مرد میگوید، حالا دیگر چیزی باقی نمانده است؛ جز چهاردیواری عریان و با دیوارهایی دود گرفته؛ انگار پارچه سیاه و کبره بستهای دورتا دورش گرفتهاند. بوی دود در فضا پیچیده و مشام را آزار میدهد.
مرد پکی به سیگارش میزند و نگاه پر از حسرتش به سمت آجرهای سوخته مسجد سُر میخورد: «بعد از این ماجرا پمپ بنزین را برای چند شبی بستیم. اکنون هم تا ساعت 5 بعد از ظهر بیشتر کار نمیکنیم. کنار مسجد، انبار دارو بود که داروخانه آن را کرایه کرده بود. همکارانم میگفتند آشوبگران انبار را آتش زدند و برخی از داروها را بردند و بعضی دیگر نیز در آتش سوخته است.» درب انبار بسته و شیشههای ساختمان خرد شدهاند. آجرها دود گرفتهاند. داروخانه چسبیده به مسجد. شلوغ است. پسر جوانی که آن طرف پیشخوان حضور دارد، تمایلی به گفت و گو ندارد و شلوغی داروخانه را بهانه میکند: «هیچ اتفاقی نیفتاده است. شما هم لازم نیست در این باره چیزی بنویسید!»
ورودی مسجد «امیرالمومنین» میلههای سیاه، پوشاندهاند. حجم گنبدی شکل وردی، رنگ غم به خود گرفته است. روی کاشیهای فیروزهای و طلایی غبار سیاه نشسته است. پشت میلهها و جلوی درب چوبی پر است از سنگ و چوب و پلاستیک سوخته که هنوز بوی سوختگی میدهند. گلهای قرمز و نارنجی کنار درها پژمردهاند؛ اما هنوز جان دارند و نوید ادامه زندگی را میدهند. روی دیوار مسجد یک کاغذ چسبانده شده است: «در این مکان مقدس، سه نوبت نماز جماعت برگزار میشود.»
نمازی که حالا اهالی این خیابان میگویند چند روزی است برگزار نشده است؛ مثل پیرزنی که روی سکوی مقابل آن نشسته و با حسرت به آن نگاه میکند. پَر چادرش را محکم میگیرد و با دندانهایش فشار میدهد. میگوید: «آخرالزمان شده است! ببین چه بلایی سر خانه خدا آوردهاند!» اصفهان دو سه شب گذشته، شبهای آرامی را پشت سر گذاشت؛ علیرغم دو سه شبی که آشوبگران اعتراضات مردمی را بهانه کردند و شهر و شهروندان را هدف گرفتند. رد جنایات آنها در خیابانهای مختلف برجای باقی مانده است.
بانکها و دوربینهای کنترل ترافیک و فروشگاههای افق کورورش و ایستگاههای بی آر تی و اتوبوسهای واحد و… در این شبها روی خوش به خود ندیدند و در آتش آشوبگران سوختند و خاکستر شدند؛ درست مثل فروشگاه بزرگی که در چهاراه «فلاطوری» قرار داشت. کرکره درها تا نیمه پایین هستند. فروشگاه مثل تونلی تاریک و بینور شده و هیچ چیز در آن پیدا نیست. خردههای شیشه جلوی آن ریخته و بوی تند پلاستیک سوخته مشام را پر میکند.
سه چهار پسر جوان، مشغول بیرون آوردن اجناسی هستند که از آتش در امان ماندهاند؛ اما دود گرفته اند و بوی سوختگی میدهند. کارتنها را جلوی در چیدهاند. تمایلی به گفت و گو ندارند و اجازه گرفتن عکس را هم نمیدهند. یکی از پسرها که مسئول فروشندههاست میگوید: «شش نفر اینجا کار میکردهاند؛ البته با سوختن فروشگاه، آنها بیکار نشدهاند و شعب دیگر منتقل شدهاند.» او و همکارانش نمیدانند آتش چه میزان خسارت به آنها وارد کرده است: «فعلا باید بیمه به بررسی این موضوع بپردازد.»
اهالی این خیابان، اما میگویند جمعه شب در آن حوالی جمعیت زیادی در خیابانها حضور داشتند و همه با هم درگیر شده بودند. مرد میانسالی که خانهاش آنجاست میگوید آن شب بیرون بوده و حدود ساعت ده شب به خانه برگشته است: «خیابان شلوغ بود. افراد شعار می دادند و با هم درگیر بودند. ساختمان افق کوروش پر از دود بود. نفهمیدیم کی یا چه کسانی آن را آتش زده؛ اما وقتی من رسیدم آتشنشانی داشت آتش را خاموش میکرد. دو سه روزی است که دارند انبار فروشگاه را تخلیه می کنند. خدا رحم کرده است که این کارتنها آتش نگرفته اند.
بانک کنار آن هم درش را شکسته بودند و دیروز عوض کردند. خودپردازها نیز از کار افتاده اند.» مغازهها باز هستند؛ اما مشتری آنچنانی ندارند. شانه به شانه فروشگاه، بانک تجارت قرار دارد و به روال روزانه خود مشغول فعالیت است. پردههای جلوی در بانک در هم پیچده شدهاند و دستگاههای خودپرداز از کار افتاده اند. زن جوانی که از آن حوالی میگذرد، لحظه ای مکث میکند و سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد. میگوید: «جمعه شب اینجا غوغا بود. صحنههای بسیار وحشتناکی رقم خورد.
دخترهای جوان خیلی در خیابان حضور داشتند. پسر خودم هم میخواست بیرون بیاید. میگفت میخواهیم انقلاب کنیم. به او گفتم دخترم این انقلاب نیست! درست به گرانیها اعتراض داریم؛ اما این راهش نیست!» زن ادامه میدهد: «در این شبها آدمهای بی گناه زیادی کشته شدند. می گفتند در خیابان «آل محمد» چهار نفر کشته شدند. یکی از آنها جوانی بود که معلولیت ذهنی داشت؛ بیچاره نه معترض بود و نه آشوب گر! فقط آن موقع از خانه بیرون آمده بود! دو نفر دیگه هم در کوچه های اطراف خانه مان کشته شدند. شهرداری منطقه 8 را آتش زدند.
اداره مالیات در خیابان بزرگمهر را از بین بردند. خیلی جای دیگر را هم ویرا کردند؛ درحالی که دود همه این خسارات توی چشم خودمان می رود.» اولین ماه از زمستان 1404، برای اصفهان روزهای تلخ و غم انگیزی را به یادگار گذاشت؛ روزهایی که شهر زیر هجوم آشوب گران قرار گرفت و نه تنها کالبد آن آسیب دید که روح و روان شهروندان نیز تحت تاثیر قرار گرفت.
روزهای گذشته، شهر آرام بود؛ اما همچنان فضا سنگین و یخ زده است؛ چرا که حوادث تلخ و ناگواری در نقاط مختلف آن رقم خورد. میدان «شهید علیخانی» نیز یکی دیگر از جاهایی بود که آشوبگران رد خون انسانهای بی گناه را در آن برجای گذاشتند و 4 مامور نیروی انتظامی را به شهادت رساندند؛ اتفاقی که هیچ گاه از حافظه شهر پاک نمی شود و مثل وصلهای ناجور به آن سنجاق خواهد شد. کوچهها و خیابانهای شهر، برخلاف چند روز پیش، این روزها شلوغ هستند و دیگر خبری از هرج و مرج و آشوب نیست. فروشگاه ها باز هستند و آدمها در سطح شهر تردد میکنند. فروشگاههای بزرگ پر است از مردمی که درحال خرید هستند و اما چهره شان هنوز غم دارد. آنها ناراحت هستند که اعتراض های آرام و نجیبانه کاسبان مورد سوءاستفاده اغتشاشگران قرار گرفت و آرامش شهر را بر هم زد. «حالا با این کار همه چی ارزون میشه؟»
این جمله ای است که روی کاغذ نوشته و چسبانده شده است روی درب بانک «ملت»ی که در چهارراه «رزمندگان» قرار دارد و توسط آشوبگران آتش زده شد؛ سوالی که این روزها ذهن خیلی از مردم را درگیر کرده است. چهارراهی که حالا دیگر با روزهای گذشته خود متفاوت است و بهجای ساختمانهای بلند و قد کشیده، اسکلتهای سیاه و بیجان به چشم میخورند. بوی تند پلاستیک و چوب سوخته مشام را پُر میکند و توی ذوق میزند. دود نیمهجانی هنوز از لابهلای خاکسترها بلند میشود و خودش را در فضای تخریب شده بانک رها میکند. خیابان آرام و زندگی در جریان است. ساعت از ده صبح گذشته و کاسبها مغازههایشان را باز کردهاند.
از بانک «سینا»، حالا دیگر جز نردههای جلوی بانک چیز دیگری باقی نمانده؛ تاچشم کار می کند خاک است و خاکستر. شانه به شانه بانک، یک کافه کوچکی است که دختر و پسر جوان در آن مشغول به کار هستند؛ کافهای که از گزند حوادث در امان نمانده و به دلیل آتشسوزی آسیبدیده است. کافه مشتری ندارد. دختر میگوید که پنجشنبه ظهر کافه را بسته و به خانه رفته است.
روز بعد، اما وقتی به محل کارش آمده، دیده که آتش، گریبان آنها را هم گرفته و خسارت زیادی را برایشان به بار آورده است: «پنجشنبهشب که به بانک سینا حمله کردند، دامنه آتش به اینجا هم رسیده و آسیبهایی را به بار آورده است.» آجرهای نمای بیرون، رنگ سیاه به خود گرفتهاند و تابلوی کافه نیز در آتش سوخته است: «تابلوی مغازه را بهتازگی 15 میلیون تومان خریده بودیم. آب و برق هم قطع شده بود و دیروز دوندگیهای زیادی انجام دادیم تا وصل شود.
از طرف دیگر مشتری نداریم. اگر در روزهای عادی روزانه 4 میلیون تومان فروش داشتیم، اکنون به دلیل تعطیلی و همچنین نگرانی شهروندان، فروشی نداریم؛ درحالیکه باید آخر ماه 16 میلیون تومان اجاره بدهیم. عصرها هم جرئت باز کردن مغازه را نداریم؛ چون ممکن است اغتشاشگران به آن آسیب بزنند و سرمایهمان از دست برود.» روز به نیمه رسیده است. ابرهای خاکستری در هم تنیدهاند و چهرهای عبوس و دل گرفته به شهر بخشیدهاند؛ چهرهای شبیه به رخسار مردم شهر که این روزها از اتفاقات گذشته غمگین و اندوهگین است و رد خون افراد بی گناه را در جای جای شهر به چشم می بینند!



