به گزارش اصفهان زیبا؛ چند شبی از محرم میگذرد، چند شبی که هر شبش بهگونهای گذشته است، شبهایی که هرطور شده خودم را به روضه رساندهام.
به یاد گذشته میافتم؛ آن زمان که تنها به روضه میرفتم و گوشهای پیدا میکردم برای خلوت با امامحسین، خلوتی که خودم بودم و ارباب؛ خودم بودم و روضه و عزا؛ خودم بودم و اشک و آه. یاد آن زمانی میافتم که خادم مجلس آقا میشدم.
از قبل شروع هیئت در خیمه حاضر میشدم. با دوستانم هیئت را مرتب میکردیم و جارو میزدیم، چایخانه را آماده میکردیم و منتظر عزاداران میایستادیم؛ آن زمان که قبل از شروع مراسم به هیئت میرفتم و پس از تمامشدن برنامه دلم نمیخواست به خانه برگردم؛ آن زمان که منتظر بودم محرم بیاید تا مثل هرسال بشوم خادم آقا، دم در بایستم و به عزاداران خوشامد بگویم یا با استکان چایی از آنها پذیرایی کنم. حسوحال آن روزها هیچوقت از یادم نمیرود. به این فکر میکنم که هرچه از خیروبرکت در زندگی دارم، از همان روزهاست؛ از نوکری ارباب و خادمی عزادارانش.
این روزها شاید نتوانم مثل گذشته اول مجلس بایستم و به عزاداران خوشامد بگویم یا با چایی روضه از آنها پذیرایی کنم؛ شاید نتوانم قبل از شروع مراسم به هیئت بروم و آخرین نفری باشم که از خیمه بیرون میآید؛ هرچند دلتنگ آن روزها هستم. اما دلم خوش است به فرزندانم؛ به فاطمهزهرا که باذوق روسری مشکی و چادر به سر میکند تا راهی روضه شویم؛ به حسین که لباس مشکی میپوشد و موقع عزاداری با دستان کوچکش به سینه میزند. اینها بزرگترین برکات زندگی من هستند؛ من هم خادم بچههای حسینیام؛ چه خدمتی از این بالاتر.
شاید این شبها تا بیایم به خودم بجنبم و به هیئت برسم، مراسم از نیمه گذشته باشد. شاید نتوانم مثل قبل یکگوشه بنشینم و خلوت کنم. شاید نتوانم یک دل سیر عزاداری کنم و اشک بریزم. شاید بغضها و اشکها و آههایم نیمهتمام بماند؛ اما دلم خوش است که پایم به روضه باز است. دلم خوش است که هنوز مجلس آقا بیشتر از قبل برایم پناه است. دلم خوش است، وقتی به هیئت میروم، از اول مجلس هوای من و بچههایم را دارند؛ یکی کفشهایم را میگیرد و در کیسه میگذارد، یکی شکلات به بچهها میدهد تا ناآرامی نکنند و من بتوانم در مجلس بمانم و یکی سرگرمشان میکند تا حوصلهشان سر نرود.
حالا حسین بزرگتر شده و کمتر بهانه میگیرد؛ اما هنوز آنقدر بزرگ نشده است که از اول تا آخر مجلس سر جایش بنشیند؛ سروصدا میکند و شیطنت؛ اما اینجا مجلس امامحسین است و عزاداران هوای من و بچههایم را دارند. در مجلس آقا همه هوای همدیگر را دارند. بچهها را با شیرینیها و شیطنتهایشان تحمل میکنند تا با ذوق به هیئت بیایند و با خنده بیرون بروند؛ تا من مادر با آسودگی خیال در روضه بمانم و از آن محروم نباشم.
من مادرم، عاشق امامحسین؛ دستوپاشکسته به هیئت میآیم و میروم؛ نمیدانم از این عزاداری ثوابی نصیبم میشود یا نه! اما اگر چیزی نصیبم شد، آن را شریک میشوم با همه آنهایی که من و کودکانم و حتی همه کودکان حاضر در مجلس را تحمل میکنند؛ همه آنهایی که به نحوی هوای بچههای خیمه امامحسین را دارند تا مبادا پایشان از روضه بریده شود. همه آنها شریک هستند در عاقبتبهخیری بچههایی که تا پایان عمر حسینی میمانند.




