فاطمه اکبری اصل
جنگ با دشواری‌ها
11:51 - چهارشنبه 18 مهر 1403

جنگ با دشواری‌ها

کف دست‌هایم از بلندکردن و تاب‌دادن کَریِر سنگین، سرخ شده و از درد می‌سوزد.

توحیدمان لنگ می‌زند
12:28 - دوشنبه 9 مهر 1403

توحیدمان لنگ می‌زند

اولین چیزی که بعد از شنیدن خبر شهادت حاج‌قاسم مثل صاعقه از ذهنم عبور کرد، این بود که حالا چه بلایی سر محور مقاومت می‌آید؟

یک لقمه آرامش
10:39 - چهارشنبه 4 مهر 1403

یک لقمه آرامش

آهنگ «باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی شادی‌های راه مدرسه» مدام تکرار می‌شود توی سرم.

مادردانشجو را جدی بگیرید!
11:49 - چهارشنبه 28 شهریور 1403

مادردانشجو را جدی بگیرید!

آنقدر جدی گرفته نشدیم که خودمان هم یادمان رفته دانشجوی مملکت هستیم و یک روز در تقویم ملی به نام ما زده شده است. نهایت باید دل به روز مادر خوش کنیم تا شاید ما را در جرگه مادری یاد کنند و ذره‌ای قدرمان را بدانند.

دلم بهانه‌ا‌ت را می‌گیرد
11:43 - سه‌شنبه 6 شهریور 1403

دلم بهانه‌ا‌ت را می‌گیرد

استکان‌های کمر باریک چای را جلوی‌شان می‌گیرم. مداحی «من ایرانم و تو عراقی» از شبکه‌ تلویزیونی در حال پخش است. علیرضا و مهدی با پشت دست اشک غلتیده روی گونه‌هاشان را پس می‌زنند و چای برمی‌دارند.

خدا مهربان است؛ باران نمی‌بارد
10:20 - پنجشنبه 1 شهریور 1403

خدا مهربان است؛ باران نمی‌بارد

چشم‌هایش زلال‌اند؛ آن‌قدر که دلت می‌خواهد ساعت‌ها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بی‌بی یادم داده می‌فهمم.

آقای مشکوک
09:49 - سه‌شنبه 30 مرداد 1403

آقای مشکوک

با نوای «هلابیکم یا زواری» مردان عرب، راهش را به‌ طرف موکب‌های کنار جاده کج می‌کند. با چشم دنبال جایی برای نشستن می‌گردد.

طلوع خورشید در شام خرابه
11:44 - سه‌شنبه 10 مرداد 1402

طلوع خورشید در شام خرابه

روضه شروع شده بود. صدای ناله‌ها که آزاد شد، تن دخترک لرزید. میان گریه حواسم جمع او بود. اشک‌هایم را تندتند پس زدم و دستم را دور شانه‌هایش حلقه کردم.

رنگ رحمت خدا
11:00 - دوشنبه 2 مرداد 1402

رنگ رحمت خدا

نمی‌دانم چرا قدم‌هایم می‌لرزید؟ چادرم را روی سر جابه‌جا کردم و وارد کلاسی شدم که چند دقیقه قبل، معاون مدرسه با آه جگرسوزی از دانش‌آموزانش یاد کرده بود.