
کف دستهایم از بلندکردن و تابدادن کَریِر سنگین، سرخ شده و از درد میسوزد.

اولین چیزی که بعد از شنیدن خبر شهادت حاجقاسم مثل صاعقه از ذهنم عبور کرد، این بود که حالا چه بلایی سر محور مقاومت میآید؟

آهنگ «باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی شادیهای راه مدرسه» مدام تکرار میشود توی سرم.

آنقدر جدی گرفته نشدیم که خودمان هم یادمان رفته دانشجوی مملکت هستیم و یک روز در تقویم ملی به نام ما زده شده است. نهایت باید دل به روز مادر خوش کنیم تا شاید ما را در جرگه مادری یاد کنند و ذرهای قدرمان را بدانند.

استکانهای کمر باریک چای را جلویشان میگیرم. مداحی «من ایرانم و تو عراقی» از شبکه تلویزیونی در حال پخش است. علیرضا و مهدی با پشت دست اشک غلتیده روی گونههاشان را پس میزنند و چای برمیدارند.

چشمهایش زلالاند؛ آنقدر که دلت میخواهد ساعتها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بیبی یادم داده میفهمم.

با نوای «هلابیکم یا زواری» مردان عرب، راهش را به طرف موکبهای کنار جاده کج میکند. با چشم دنبال جایی برای نشستن میگردد.

روضه شروع شده بود. صدای نالهها که آزاد شد، تن دخترک لرزید. میان گریه حواسم جمع او بود. اشکهایم را تندتند پس زدم و دستم را دور شانههایش حلقه کردم.

نمیدانم چرا قدمهایم میلرزید؟ چادرم را روی سر جابهجا کردم و وارد کلاسی شدم که چند دقیقه قبل، معاون مدرسه با آه جگرسوزی از دانشآموزانش یاد کرده بود.

عصربهعصر مینشست روی تکپله جلوی خانه و توی کوچه منتظر آمدن مامان میشد. به خیالش ماهطلعت رفته بود از بازار روز خرید کند و برگردد.

این روزها که نقل محافل، یاد و نامی از شهید چمران است، به دنبال دکتر مصطفی چمران، فارغالتحصیل از دانشگاه برکلی آمریکا و فعال نظامی در خطه مصر و لبنان بودیم؛ تا بلکه این درهمپیچیدگی مرزهای جغرافیایی توجیه شود و شهادت او را در کوههای دهلاویه معنا بخشد.

معمولیبودن همیشه بد نیست؛ اگر نگاهمان به قضیه فرق کند؛ آنموقع زندگی آسانتر میشود و دیگر کسی بهخاطر ذاتیاتش فخرفروشی نمیکند.