در طول چند قرن اخیر و بخصوص از قرن نوزدهم به بعد بحثها و جدلهای فراوانی در ستایش و نکوهش موزه بین روشنفکران و متفکران هنری درگرفته است. عدهای به شکل بیرحمانه و معمولاً از موضعی رادیکال اساس موزهها و بخصوص موزههای هنری، را زیرسوال بردهاند. در مقابل گروهی دیگر هم به نقش موزهها در حفظ و اشاعه فرهنگ و هنر اشاره کردهاند و صیانت و حفظ موزهها را امری مهم و ضروری برای آینده بشری قلمداد کردهاند. آیا موزههای هنری به تاریخ هنر کمک میکنند یا موجبات زوال آن را فراهم میآورند؟ مخالفان و موافقان موزه دقیقاً چه میگویند؟ آیا موزهها اهمیت دارند یا نه؟
فرض کنید نخستین فیلسوف تاریخ هستید به چه چیزی فکر میکنید؟ درباب چه چیزی میاندیشید؟ چه چیزی در وهله اول برای شما مسئله میشود؟ زمانی که هنوز تاریخ فلسفهای وجودی ندارد درباره چه موضوعی تفلسف میکنید؟ اگر این گزاره که «فلسفه با حیرت آغاز میشود» را بپذیریم نخستین فیلسوفان در یونان باستان از چه چیزی حیرت میکردند؟ اولین پرسشی که ذهنشان را درگیر میکرد چه بود؟ سیاست؟ اخلاق؟ خداوند؟ جامعه؟ زیبایی؟ ایده؟ معرفت؟ مفهوم؟ هیچکدام. نخستین سؤال فلاسفه ابتدایی این بود: جهان از چه چیزی ساخته شده است.
بعضی از ما شاید در زندگی به افرادی برخوردهایم که نسبت به مال و منال دنیا بی تفاوتاند و علاقهی چندانی به کسب ثروت و شهرت و افتخارات دیگر ندارند. در دوران اخیر با اینکه به مرور از تعداد چنین افرادی روز به روز کاسته میشود اما هنوز میتوان ردپایی از حضور آنها در جامعه پیدا کرد. افرادی که با ارادهی خود تصمیم میگیرند در خانههای محقر زندگی کنند، لباسهای سادهی قدیمیشان را بپوشند، به غذاهای حداقلی بسنده کنند، نیازهای خود را تا جای ممکن کنترل و حتی سرکوب کنند و چشمانشان را به روی زرق و برقهای دنیا ببندند. معمولاً در زمان عامیانه به این دسته از مردم «کلبی مسلک» میگویند؛ کسانی که مثل سگ زندگی میکنند. اما کلبی مسلک بودن یعنی چه؟ این اصطلاح از کجا آمده؟ کلبیون چه فلسفه و روشی برای زیستن دارند؟
خیلی از ما در بحثهای جدی یا حتی رومزه افرادی را میشناسیم که بد بحث میکنند، البته شاید خودمان هم یکی از آنها باشیم. افرادی که میخواهند به هر نحوی که شده مناظره و حتی گفتوگوها را ببرند و بر حریف و همصحبت خود غلبه کنند. برای آنها حقیقت یا درستی حرفها و نظراتشان مهم نیست بلکه بیشتر شکست دادن حریف اهمیت دارد. هر کدام از این افراد روشهای متفاوتی برای پیروزی در بحث دارند؛ یکی بیش از حد حرف میزند، یکی صدایش را بلند میکند، یکی به سخنان دیگران گوش نمیدهد، یکی مظلومنمایی میکند، یکی دست روی نقاط ضعف طرف مقابل میگذارد و یکی مسائل مختلف را با یکدیگر قاطی میکند تا حریفش را خسته و گیج کند.
مارادونا که مُرد به ناگهان تصویری از دوران کودکیام به یاد آمد. توپِ پلاستیکی زیر ماشینی که کنار خیابان پارک بود رفته بود. روی زمین دراز کشیدم و پایم را تا جای ممکن زیر ماشین کشاندم تا توپ را بزنم بلکه بیرون بیاید. آفتاب ظهر تابستان بود و کف آسفالت داغ داغ. چشمهایم را بستم و با قدرت به توپ کوبیدم. توپ بیرون آمد و چشمهایم را باز کردم. یک آن توی خورشید چهرهی کسی پیدا بود: دیگو مارادونا.
روشهای مختلف و متنوعی برای پرداختن به تاریخ هنر و بررسی نسبت آن با تاریخ اجتماعی-سیاسی وجود دارد. عدهای از نظریهپردازان هنر با دست گذاشتن بر روی کیفیات موضوعی و محتوایی به سراغ آثار هنری میروند و سوژههای بازنماییشده در آثار یک هنرمند یا یک دوران خاص را در بافت تغییرات اجتماعی یا سیاسی زمانه آنها بررسی میکنند.
نوشتن یک نقد خوب درباره بکت بسیار سخت و دشوار است، نه به خاطر معانی عمیق و پپچیده موجود در آثار او، بلکه بالعکس، به دلیل اینکه آثار او از هر معنایی خالی شدهاند و در اعماق آنها هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمیشود، تازه اگر اصلاً عمقی داشته باشند. نوشتن نقدهای بد اما در مورد بکت بیاندازه آسان و رایج است؛ میتوان چندین صفحه را به رمزگشایی از نمادها و رمزهای پنهان در آثار او اختصاص داد و درباره منظور نویسنده از به کارگیری واژههایی مانند گودو، مالوی یا مالون ساعتها نظرورزی کرد، میتوان سطحی بودن رادیکال بکت را نادیده گرفت و زنجیرهای از اصطلاحات و ایدههای کلی، همچون از خودبیگانگی یا معنازدایی را به نوشتههای او حقنه کرد و میتوان بکت را در کنار نویسندگان دیگر که تنها شباهتشان به بکت رئالیست نبودن و به اصطلاح عجیبغریببودنشان است، قرار دارد و با گنجاندنش در مکاتب یا جنبشهای شناخته شده هنری از رویارویی با جهان منحصربفرد او طفره رفت.
آگاتا کریستی رمان قتل راجر آکروید را در سال 1926 نوشت، یعنی در اوج عصر طلایی رمانهای پلیسی. با وجود انتقادات فراوان به این کتاب از جانب نویسندگان و نظریهپردازان ادبیات جنایی، کتاب توانست به فروش بالایی دست پیدا کند و به مرور تبدیل به یکی از کتابهای مهم کلاسیک ژانر پلیسی شود. کارآگاه اصلی قتل راجر آکروید، به مانند کتابهای قبلی کریستی، هرکول پوآرو است که برخلاف پروندههای قبلی این بار باید معمای پیچیدهتری را حل کند. تردید و بدبینی همیشگی او از همان لحظات ابتدایی داستان جلب توجه میکند و سردرگمی او در بعضی دقایق به حدی است که بعضاً توسط راوی داستان یعنی دکتر شپارد دست انداخته میشود.
نوربرت الیاس کتاب «تنهایی دم مرگ» را هشت سال پیش از مرگش و در هشتاد و پنج سالگی نوشت. او یکی از معدود متفکرانی بود که به لطف عمر طولانیاش توانست بسیاری از وقایع و فجایع «قرن طولانی بیست» را از سر بگذراند و در آستانه صدسالگی از دنیا برود. دلایل و توجیهات گوناگونی را میتوان برای نوشته شدن چنین کتابی درباب مرگ برشمرد. اول اینکه جامعهشناس آلمانی در غروب زندگی خود به سر میبُرد و احتمالاً در این دوران شخصاً احساس تنهایی دم مرگ را تجربه میکرد، دوم آنکه الیاس در طول فعالیت نظری خود مقولات متعددی را از منظر جامعهشناسی بررسی کرده بود اما جای تحلیل مسئلهای مهم مانند مرگ در کارنامه پربار او به شدت خالی به نظر میرسید. در نهایت اینکه او روشنفکری بود که از نزدیک با بسیاری از جنگها و بلاهای مرگبار زمانه خود مواجه شده بود و از همین رو مرگ برای او، همانند بسیاری از معاصرانش، مفهومی اساسی و حیاتی به شمار میرفت.
دراکولای برام استوکر نزدیک به صد و بیست سال پیش نوشته شد و شخصیت اصلی آن یعنی کنت دراکولا بلافاصله تبدیل به یکی از پرآوازهترین فیگورهای ادبی تاریخ ادبیات شد. امروز تقریباً همه مردم، حتی کسانی که چندان با کتاب و کتابخوانی رابطه خوبی ندارند، با شخصیت دراکولا آشنا هستند. البته این آشنایی بیشتر ناشی از فیلمهای ساخته شده درباره این موجود ترسناک است و ربط مستقیمی به متن خود کتاب استوکر ندارد. در روزهای اخیر، ترجمه جدیدی از این اثر دورانساز را نشر برج منتشر کرده که برخلاف نمونههای قبلی برگردان نسخه کامل کتاب استوکر به زبان فارسی است.