او را به نیکی واقف نگارهها خواندهاند؛ نگارههایی که سالهای سال میمانند و هنری را نمایش میدهند که کمنظیر و بلکه بینظیرند. حرمهای منور ائمه بزرگوار شیعه و امامزادگان عظیمالشأن، مقصد و مأوای اصلی این نقش و نگارهای رنگارنگ و بیبدیل است.
بدون شک، معرفی کتابی که علاوه بر یک فرهنگ جالب، به شکل موضوعی و دستهبندیشده تنظیم و تدوین شده و سخنان طنز بزرگان را در بر گرفته، برای گروه زیادی ازمخاطبان خواندنی و قابل توجه است و هر فردی را به سمتوسوی خواندن آن وسوسه میکند.
همین هفته پیش بود که پیامکهای رگباریام به «سیروس دهقان مشیری» بالاخره سین شد؛ بالاخره جواب داد و صبح جمعه روزی که فقط پنج روز با شهادت سردارسلیمانی فاصله داشت، پیامش روی گوشیام آمد که «ظهر ساعت 2 تماس بگیرید».
تصاویرشان را یکییکی میدیدم: دخترک بور با چشمان درشت مشکی، نوزاد پسری با پاپیون آبی، لرزش پسربچهای بیپناه. امیرعلی روی پاهایم تکان میخورد.
حماس که به اسرائیل حمله برد و شگفتی ترمیمناپذیری خلق کرد، رادیو و تلویزیون ایران بهسرعت دستبهکار شدند و چند برنامه خوب را به همین مناسبت طراحی و تولید کردند.
زینب جلوی آینه ایستاده و شانه را آرام روی موهایش میکشد.
سکوت. توی خانه فقط صدای یخچال میآید. اما آشفتهام. نمیدانم چطور و از کجا شروع کنم.
مراسم رونمایی کتاب «فروغ مغرب» در سالن کوثر حرم زینبیه اصفهان برگزار شد.
صبح جمعه بود. تنها بودم. بیدار که شدم، از دیدن پستهای اینستاگرام برق سه فاز از سرم پرید.
سرش را روی میز میگذارد و میخوابد؛ آنهم نه در کلاس، بلکه در دفتر منِ معلم راهنما.
چند سالی میگذرد از آن روزهای بیقراری؛ حوالی همین روزها بود که وقتی در روزمرگیهایم گم شده بودم، از خواب که بیدار شدم، خبری شنیدم که خیال کردم دروغ است؛ خبری که ترجیح میدادم خواب باشد تا بیداری؛ ولی خواب نبود. انگار خود واقعیت بود و چه واقعیت تلخی…
با اخم و بدون خداحافظی در را پشت سرم بستم و زدم بیرون. بلند گفت: «پس حداقل شال و دستکشت رو ببر!» خودم را زدم به نشنیدن. درست یادم نیست سر چی بحث شروع شد و کار به آنجا کشید؛ اما یادم هست که راضی نبود به رفتن و من اصرار داشتم که وعده کردهام و باید بروم. آخرش حتی صدایم هم کمی بالا رفته بود.