صفحه آخر
مادرم بهترین ریاضی‌دان دنیاست
11:21 - چهارشنبه 13 دی 1402

مادرم بهترین ریاضی‌دان دنیاست

دوران ابتدایی در یک مدرسه دولتی درس می‌خواندم. آن سال‌ها اولین کلمه‌ای که با شنیدن «مدرسه دولتی» در ذهن تداعی می‌شد «شلوغی» بود.

شعله‌های پیروزی
10:39 - سه‌شنبه 12 دی 1402

شعله‌های پیروزی

آتش از سر شب شعله می‌کشید و با اشتیاق، به حرف‌های گرم بابابزرگ گوش می‌کرد و به جمعشان در آن پاییز سرد کنار ساحل گرما می‌بخشید.

بی‌خبر از «نِه نِه» های مصرع بعد
10:28 - سه‌شنبه 12 دی 1402

بی‌خبر از «نِه نِه» های مصرع بعد

بی‌بی چارقد‌به‌سر بود. از این مادربزرگ‌هایی که تسبیح دستش صیقلی می‌شود بس که صلوات می‌فرستد و گرد انگشت‌هایش می‌چرخاند.

صدای بلند ناامنی
10:22 - سه‌شنبه 12 دی 1402

صدای بلند ناامنی

مادرم می‌گفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواسته‌ای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت می‌خواهد، همان چیزی است که بچه‌هایت می‌خواهند.

به رنگ نور
11:25 - دوشنبه 11 دی 1402

به رنگ نور

همیشه زیر بالشتش سنگ داشت. نه یک سنگ معمولی؛ سنگی که زاویه داشته باشد؛ زبری و تیزی داشته باشد.

عزت‌زیاد آقازاده!
09:01 - یکشنبه 10 دی 1402

عزت‌زیاد آقازاده!

دوره می‌افتاد و به همه می‌گفت اگر مشکلی که داشت هر چه زودتر حل نمی‌شد. حق هم داشت که ناراحت باشد. بنده خدا که بنده هرکس و ناکس نیست که بشود به او هر چیزی گفت. معلم هم شاید کم و زیاد او را سر کلاس دیده باشد اما دلیل نمی‌شود کم و زیاد او را سر کلاس بگوید!

نور خدا در منشور ملت
09:47 - پنجشنبه 7 دی 1402
مروری بر خدمات عام‌المنفعه حاج‌آقا نورالله نجفی‌اصفهانی

نور خدا در منشور ملت

عنوان رهبر مشروطه‌خواهان اصفهان برازنده آیت‌اللهی است که همه او را با نام حاج‌آقا نورالله می‌شناسند؛ شخصی که خانه قدیمی‌اش اکنون شده موزه خانه مشروطه و از پس این روزگار یادش برقرار مانده است.

گروکشی مادرانه
10:28 - چهارشنبه 6 دی 1402

گروکشی مادرانه

به او واقعیت را نگفته بودند؛ فقط مختصر و مفید گفته بودند پیکر محمدرضایش بعد از 29 سال پیدا شده است.

می‌شود «فاطمه» صدایم نکنی؟
08:52 - چهارشنبه 6 دی 1402

می‌شود «فاطمه» صدایم نکنی؟

جلوی در خانه علی ایستاد. چشمانش روی در خشک شد. داستان بانوی شهید، میان درودیوار را شنیده بود. اشک امانش نمی‌داد. سرش را پایین انداخت و گفت: «تا دختر فاطمه اجازه ندهد، وارد خانه نمی‌شوم.»

قرار عاشقی
12:01 - سه‌شنبه 5 دی 1402

قرار عاشقی

سروته کوچه‌ها یکی شده بود.فاطو کوچه‌ها را یک‌نفس دویده بود. اصلا مگر کوچه‌ای هم مانده بود؟ نخل‌ها اما کمرراست ایستاده بودند. شاید می‌خواستند ثابت کنند هنوز هم شهرشان سرپاست.

خنده‌های دفن‌شده
11:57 - سه‌شنبه 5 دی 1402

خنده‌های دفن‌شده

درست آن دم که از گرمی هوا می‌رنجیدیم، انگشتمان را روی دکمه کولر فشار می‌دادیم و بعدش یک آخیش از ته دلمان می‌آمد بالا. کداممان می‌دانستیم عکس لب آبمان می‌شود هویتمان برای آن‌ها که دنبالمان می‌گردند، یا مثلا عکسی را که پاره تنمان رو به دوربین خندیده، بغل بگیریم و ضجه بزنیم.

ابرهای طوسی
10:16 - دوشنبه 4 دی 1402

ابرهای طوسی

كبودى تا لب‌هایش رسید. شروع به سرفه کرد. اسپری «سالبوترکس» را سوار دم‌یار کردم. پاف اول را زدم، اما پاف دوم نیامد. کابینت را باز کردم. تاریخ انقضای آن یکی گذشته بود. سرفه‌های ممتد امانش را بریده بود. بغلش کردم و گذاشتم روی مبل.