صفحه آخر
خدا کار را خیلی راحت کرده!
۱۱:۲۷ - چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲

خدا کار را خیلی راحت کرده!

با اخم و بدون خداحافظی در را پشت سرم بستم و زدم بیرون. بلند گفت: «پس حداقل شال و دستکشت رو ببر!» خودم را زدم به نشنیدن. درست یادم نیست سر چی بحث شروع شد و کار به آنجا کشید؛ اما یادم هست که راضی نبود به رفتن و من اصرار داشتم که وعده کرده‌ام و باید بروم. آخرش حتی صدایم هم کمی بالا رفته بود.

مادرم بهترین ریاضی‌دان دنیاست
۱۱:۲۱ - چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲

مادرم بهترین ریاضی‌دان دنیاست

دوران ابتدایی در یک مدرسه دولتی درس می‌خواندم. آن سال‌ها اولین کلمه‌ای که با شنیدن «مدرسه دولتی» در ذهن تداعی می‌شد «شلوغی» بود.

شعله‌های پیروزی
۱۰:۳۹ - سه‌شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲

شعله‌های پیروزی

آتش از سر شب شعله می‌کشید و با اشتیاق، به حرف‌های گرم بابابزرگ گوش می‌کرد و به جمعشان در آن پاییز سرد کنار ساحل گرما می‌بخشید.

بی‌خبر از «نِه نِه» های مصرع بعد
۱۰:۲۸ - سه‌شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲

بی‌خبر از «نِه نِه» های مصرع بعد

بی‌بی چارقد‌به‌سر بود. از این مادربزرگ‌هایی که تسبیح دستش صیقلی می‌شود بس که صلوات می‌فرستد و گرد انگشت‌هایش می‌چرخاند.

صدای بلند ناامنی
۱۰:۲۲ - سه‌شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲

صدای بلند ناامنی

مادرم می‌گفت وقتی که مادر بشوی، دیگر هیچ خواسته‌ای برای خودت نداری و تنها چیزی که دوست داری و دلت می‌خواهد، همان چیزی است که بچه‌هایت می‌خواهند.

به رنگ نور
۱۱:۲۵ - دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲

به رنگ نور

همیشه زیر بالشتش سنگ داشت. نه یک سنگ معمولی؛ سنگی که زاویه داشته باشد؛ زبری و تیزی داشته باشد.

عزت‌زیاد آقازاده!
۰۹:۰۱ - یکشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۲

عزت‌زیاد آقازاده!

دوره می‌افتاد و به همه می‌گفت اگر مشکلی که داشت هر چه زودتر حل نمی‌شد. حق هم داشت که ناراحت باشد. بنده خدا که بنده هرکس و ناکس نیست که بشود به او هر چیزی گفت. معلم هم شاید کم و زیاد او را سر کلاس دیده باشد اما دلیل نمی‌شود کم و زیاد او را سر کلاس بگوید!

نور خدا در منشور ملت
۰۹:۴۷ - پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲
مروری بر خدمات عام‌المنفعه حاج‌آقا نورالله نجفی‌اصفهانی

نور خدا در منشور ملت

عنوان رهبر مشروطه‌خواهان اصفهان برازنده آیت‌اللهی است که همه او را با نام حاج‌آقا نورالله می‌شناسند؛ شخصی که خانه قدیمی‌اش اکنون شده موزه خانه مشروطه و از پس این روزگار یادش برقرار مانده است.

گروکشی مادرانه
۱۰:۲۸ - چهارشنبه ۶ دی ۱۴۰۲

گروکشی مادرانه

به او واقعیت را نگفته بودند؛ فقط مختصر و مفید گفته بودند پیکر محمدرضایش بعد از 29 سال پیدا شده است.

می‌شود «فاطمه» صدایم نکنی؟
۰۸:۵۲ - چهارشنبه ۶ دی ۱۴۰۲

می‌شود «فاطمه» صدایم نکنی؟

جلوی در خانه علی ایستاد. چشمانش روی در خشک شد. داستان بانوی شهید، میان درودیوار را شنیده بود. اشک امانش نمی‌داد. سرش را پایین انداخت و گفت: «تا دختر فاطمه اجازه ندهد، وارد خانه نمی‌شوم.»

قرار عاشقی
۱۲:۰۱ - سه‌شنبه ۵ دی ۱۴۰۲

قرار عاشقی

سروته کوچه‌ها یکی شده بود.فاطو کوچه‌ها را یک‌نفس دویده بود. اصلا مگر کوچه‌ای هم مانده بود؟ نخل‌ها اما کمرراست ایستاده بودند. شاید می‌خواستند ثابت کنند هنوز هم شهرشان سرپاست.

خنده‌های دفن‌شده
۱۱:۵۷ - سه‌شنبه ۵ دی ۱۴۰۲

خنده‌های دفن‌شده

درست آن دم که از گرمی هوا می‌رنجیدیم، انگشتمان را روی دکمه کولر فشار می‌دادیم و بعدش یک آخیش از ته دلمان می‌آمد بالا. کداممان می‌دانستیم عکس لب آبمان می‌شود هویتمان برای آن‌ها که دنبالمان می‌گردند، یا مثلا عکسی را که پاره تنمان رو به دوربین خندیده، بغل بگیریم و ضجه بزنیم.