صفحه آخر
لقمه حلال!
۱۲:۴۹ - سه‌شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۲

لقمه حلال!

خسته از کار به سمت خونه برمی‌گشتم. صبح که هیچ، داشت ظهر می‌شد. دیگه نا نداشتم. آخرین نفری بودم که از مینی‌بوس پیاده می‌شدم.

شیوه‌های تربیتی امام رضا علیه‌السلام
۱۲:۳۸ - سه‌شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۲

شیوه‌های تربیتی امام رضا علیه‌السلام

بی‌تردید تربیت یکی از مهم‌ترین، اثرگذارترین و بنیادی‌ترین مقوله‌ها در رشد و تعالی انسان‌ها به‌شمار می‌آید. تربیت، استعدادهای بالقوه بشریت را شکوفا نموده و راهی به‌سوی کمال مطلوب پیش روی او می‌گشاید.

خورشید پشت ابر نمی‌ماند
۱۲:۲۸ - دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲

خورشید پشت ابر نمی‌ماند

رضا بهروز، متخصص بیماری‌های عروق مغزی و از کارشناسان شبکه ایران‌اینترنشنال، افشا کرده که هیچ علائمی از برخورد و ضربه در سی‌تی‌اسکن مهسا امینی نبوده است.

مهمان ویژه
۱۲:۰۴ - دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲

مهمان ویژه

شب اولی که مهمانم آمد، تمام مدت از دلهره و اضطراب، پابه‌پای قل‌قل ریز قورمه‌سبزی ناهار فردا، من هم قُل زدم. چند بار قفل در را بررسی کردم. کلید را برداشتم و قایم کردم؛ مبادا نیمه‌شب اشتباهی در خروج را باز کند و بیرون برود.

شرط الماس شدن
۱۰:۲۹ - یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۲

شرط الماس شدن

آخر ماه است و می‌دانم ته حساب آقای خانه جز برای خرج‌های ضروری پولی نمانده. در فریزر را باز می‌کنم. یک تکه سینه مرغ در کشوی پایینی چشمک می‌زند.

شوق صف
۱۲:۰۴ - چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲

شوق صف

آن روز در حرم، روضه‌ ساقی دشت کربلا، که بانی‌اش امام رضا (ع) بودند، شنیده بودیم. دلم چای بعد روضه طلب می‌کرد اما چایخانه صفی داشت نسبتا طولانی… در صف چایخانه ایستادم انگار عطر چای را خود حضرت افشانده بودند بس که بوی بهشت می‌داد.

اشک‌های در حرم
۱۱:۲۵ - چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲

اشک‌های در حرم

چشم‌هایم پف کرده بودند و صورتم ورم کرده و نم ته چشمانم انگار همان‌جا جا خوش کرده بود. چند ساعتی بود روی پله‌های صحن نشسته بودم.

شهر ما
۱۲:۳۳ - سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۲

شهر ما

وارد پیاده‌روی وسط چهارباغ بالا شدیم. پدر و پسرم گله‌مند بودند؛ پدرم از رسم روزگار که پیری و بیماری برایش به ارمغان آورده و پسرم از عصر بلند تابستان که خسته و کسلش کرده بود.

کربلا؛ خانه ماست…
۱۲:۲۱ - سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۲
قسمت هفتم (پایان):

کربلا؛ خانه ماست…

اسماعیل داشت اصرار و التماس می‌کرد و مرد هم تشکر می‌کرد و می‌گفت: «نه بابا خودم می‌برم.» داشتم نگاه می‌کردم که چه چیزی را قرار است خودش ببرد که یک‌دفعه چشمم خورد به یک چمدان بزرگ و بلند. از همان هوایی که حاجی‌ها از سفر حج می‌آورند.

سرکه چندساله
۱۲:۴۵ - دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲

سرکه چندساله

پارچه‌های روی خمره‌های سفالی را یکی یکی کنار‌ زد. بوی سرکه توی اتاق پیچید. نگاهش روی پشه‌هایی که دور انگورها می‌لولیدند، مانده بود. این چندروز دست و دلش به کار نمی‌رفت.

کانتینر به مثابه در خیبر! (قسمت ششم)
۱۲:۲۴ - دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲

کانتینر به مثابه در خیبر! (قسمت ششم)

داشتیم دنبال جای خواب می‌گشتیم که مرد عربی به ما گفت: بیایید اینجا بخوابید. به آنجا که نگاه کردیم، یک‌دفعه بدنمان لرزید؛ نه از سرما؛ از چیزی که روبه‌رویمان می‌دیدیم.

صبحانه کاخ پادشاه (قسمت پنجم)
۱۱:۴۲ - یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۲

صبحانه کاخ پادشاه (قسمت پنجم)

در هول و هراس این بودیم که نکند دعوت بشود که رسیدیم به شوهرخاله و مرد عراقی. گفتم: «چی شده؟ دعواتون کرد برای صلوات؟» شوهر خاله گفت: «نه بابا. میگه بیاید بریم خونه ما امشب.»