بیتردید تربیت یکی از مهمترین، اثرگذارترین و بنیادیترین مقولهها در رشد و تعالی انسانها بهشمار میآید. تربیت، استعدادهای بالقوه بشریت را شکوفا نموده و راهی بهسوی کمال مطلوب پیش روی او میگشاید.
رضا بهروز، متخصص بیماریهای عروق مغزی و از کارشناسان شبکه ایراناینترنشنال، افشا کرده که هیچ علائمی از برخورد و ضربه در سیتیاسکن مهسا امینی نبوده است.
شب اولی که مهمانم آمد، تمام مدت از دلهره و اضطراب، پابهپای قلقل ریز قورمهسبزی ناهار فردا، من هم قُل زدم. چند بار قفل در را بررسی کردم. کلید را برداشتم و قایم کردم؛ مبادا نیمهشب اشتباهی در خروج را باز کند و بیرون برود.
آخر ماه است و میدانم ته حساب آقای خانه جز برای خرجهای ضروری پولی نمانده. در فریزر را باز میکنم. یک تکه سینه مرغ در کشوی پایینی چشمک میزند.
آن روز در حرم، روضه ساقی دشت کربلا، که بانیاش امام رضا (ع) بودند، شنیده بودیم. دلم چای بعد روضه طلب میکرد اما چایخانه صفی داشت نسبتا طولانی… در صف چایخانه ایستادم انگار عطر چای را خود حضرت افشانده بودند بس که بوی بهشت میداد.
چشمهایم پف کرده بودند و صورتم ورم کرده و نم ته چشمانم انگار همانجا جا خوش کرده بود. چند ساعتی بود روی پلههای صحن نشسته بودم.
وارد پیادهروی وسط چهارباغ بالا شدیم. پدر و پسرم گلهمند بودند؛ پدرم از رسم روزگار که پیری و بیماری برایش به ارمغان آورده و پسرم از عصر بلند تابستان که خسته و کسلش کرده بود.
اسماعیل داشت اصرار و التماس میکرد و مرد هم تشکر میکرد و میگفت: «نه بابا خودم میبرم.» داشتم نگاه میکردم که چه چیزی را قرار است خودش ببرد که یکدفعه چشمم خورد به یک چمدان بزرگ و بلند. از همان هوایی که حاجیها از سفر حج میآورند.
پارچههای روی خمرههای سفالی را یکی یکی کنار زد. بوی سرکه توی اتاق پیچید. نگاهش روی پشههایی که دور انگورها میلولیدند، مانده بود. این چندروز دست و دلش به کار نمیرفت.
داشتیم دنبال جای خواب میگشتیم که مرد عربی به ما گفت: بیایید اینجا بخوابید. به آنجا که نگاه کردیم، یکدفعه بدنمان لرزید؛ نه از سرما؛ از چیزی که روبهرویمان میدیدیم.
در هول و هراس این بودیم که نکند دعوت بشود که رسیدیم به شوهرخاله و مرد عراقی. گفتم: «چی شده؟ دعواتون کرد برای صلوات؟» شوهر خاله گفت: «نه بابا. میگه بیاید بریم خونه ما امشب.»
از مرز که رد شدم، همه صداها تمام شد. من گوشم از «اشرب مای یا زائر» پر شده؛ از «برد گلبگ یا زائر» وسط آفتاب سوزان کربلا. تمنای صدای «اشرب حلیب» میان دل تاریک شب را دارم.