25 آبان سال 61 واقعا روز عجیبی بود. آسمانیها و زمینیها همه داشتند شهدا را تشییع میکردند. روز بود؛ اما آسمان مثل یک سحر نورانی بود.
تصاویرش تابستان ۱۳۹۶ در شبکههای اجتماعی و تلویزیون مدام دستبهدست میچرخید؛ تصاویر پسر بیستوچندسالهای که دستبسته اسیر داعش شده بود. این تصویر میتوانست یک تراژدی کامل باشد.
من عاشق این خاکم، عاشق رنگ این شهرم، عاشق آبی فیروزهای آرامبخش. کوچههایش را دوست دارم؛ سروصداهایی که از پشت دیوارهایی که نشستهاند به تماشای حیاط و چون پیچک مینشینند به کنج دنج قلبم را بیشتر.
من پسری یکسالونهماهه دارم. اسم پسرم را به عشق حسین خرازی گذاشتهام امیرحسین.
ارادتش به مادر حاجحسین خرازی زبانزد خیلی بچهرزمندههاست؛ آنقدر که او را دست راست و کمکحال حاجخانم طیبه تابش در طول سالهای حیات مادر معرفی میکنند و بهنوعی واسطه ارتباط مسئولان با ایشان.
یک حسن کاظمی به شهادت رسید و حسن کاظمی دیگری متولد شد.
خبر تلخ بود و البته تکراری؛ باز هم جانفدایان عرصه نظم و امنیت، جان خود را در مسیر امنیت مردم فدا کردند و شهادت نصیبشان شد.
باید برای مادرت روضه حضرت زینب (س) را بخوانیم؛ روضه روزی که حضرت، نفسنفس میزد؛ درست مثل روزهایی که مادرش فاطمه(س) دیگه نایی نداشت و باید یکی زیر بغلهایش را میگرفت؛ اما او همچنان ایستاده بود.
جنگ شاید متن باشد؛ اما حاشیههایی هم دارد؛ حاشیههایی که بدونشک از خود متن مهمتر و درخورتوجه بیشتری است و حس کنجکاوی را به آن سمت میکشاند.
امروز پنجشنبه؛ بیستوششمین روز از مهر چهارصدوسه، و یکبار دیگر میدان بزرگمهر به نظاره نشسته مردان و زنانی را که به استقبال شهید دیگری از خاک پرافتخار اصفهان آمدهاند!
دوربین سریع و دستپاچه وارد سالن ساختمان مخروبهای میشود. از کاناپههای قرمزرنگ خاک گرفته و بههمریخته وسط سالن به نظر میرسد اینجا واحد مسکونی بود.
حاج علی زاهدی که شهید شد، خیلی زود باید یک نفر بهعنوان جایگزین معرفی میشد. انتخاب سیدحسن نصرالله، حاج عباس نیلفروشان بود؛ رفیق و شریک و تکیهگاهش.