هفدهوهفت دقیقه! خورشید تا دامان آسمان پایین آمده بود که هواپیما روی باند فرودگاه نشست و سردار رشید اسلام، شهید عباس نیلفروشان، به آغوش زادگاهش اصفهان رسید.
یکباری که قرار شد برای شهید صنیعزاده بنویسم، یکباری که بعدش هربار سر مزارش درباره خیلی چیزها حرف زدیم؛ مثلا تابلویِ یااباعبداللهالحسین یا شبی که ماه نصف شده بود و بالای درختهای کاج میتابید و مبهم صدایی از دعای توسل میآمد.
«حوضِ» میان خانه، «فرشهایِ» شسته و پهن شده روی نردههای ایوان، «شمعدانی»های لب باغچه! اینجا همه چیز بوی خبری خوش میداد؛ بوی عید! عید هر سال برای «طیبه»خانم بویی دیگر دارد.
شامگاه جمعه ششم مهرماه، کنگره بزرگداشت سرداران و ۱۱۱۰ شهید محلات این منطقه با حضور خانوادههای معظم شهدا و با هدف تجلیل از ایثارگریها و رشادتهای شهدا و خانوادههای معزز آنها برگزار شد.
اجلاسیه ملی بیستوچهارهزار شهید استان اصفهان آبانماه به نقطه پایانی خود میرسد؛ اجلاسیهای که بیش از یک سال است کار آن آغاز شده و 25 آبان ماه سال جاری اختتامیه آن برگزار میشود.
اولین کسی که اسم شهردار را انتخاب کرد توانست بزند توی خال. مسئولیت شهردارها توی گروه چهلنفره بچهها، رفتوروب و شستن ظرفها و جمعکردن سفره بود. کارمان از صبح شروع میشد …
زینب تاج الدین/ شامگاه پنجشنبه، گلستان شهدای اصفهان میزبان «اولین کنگره ملی شهدای غریب در اسارت» شد. این مراسم که با حضور اقشار مردم اصفهان بهویژه خانواده معظم شهدا برگزار شد، نگاه ویژهای به شهدایی داشت که در دوران اسارت یا بعد از آزادی و به دلیل آثار بهجامانده از شکنجههای فراوان بعثیها در اردوگاههای عراق به شهادت رسیده بودند.
زینب تاج الدین/ مرصاد عملیاتی بود که در مقابل عملیاتی که منافقان به نام «فروغ جاویدان» راهاندازی کردند، شکل گرفت.
اگرچه هشت سال دفاع مقدس میدانی برای یکهتازی لشکر 8 نجف اشرف بود، جنگ سوریه نیز عرصهای را مهیا کرد تا بار دیگر نام لشکر نجف اشرف خوش بدرخشد.
باران آتش سنگین دشمن بیامان میبارید. صدای کربلایی، کربلایی میکرد دل را. زمان میشد عاشورا، زمین میشد کربلا. نوایی که میشد واقعه عاشورا را در یکقدمی حس کرد… عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن… .
جنگ و گردشگری در معنا و محتوا دو قطب متضاد هستند. اما آیا میتوان این دو قطب را در کنار هم قرار داد و گفت عناصری همچون جنگ، مرگ، کشتار، خون و خونریزی میتواند در کنار گردشگری که فعالیتی به ظاهر شاد و سرخوشانه است …
صدای جاندار و جاافتادهاش را برای اولین بار آن هم از پشت تلفن و از چهارصد کیلومتری اصفهان، با این جمله میشنوم: «محمد نخستین هستم؛ از بسیجیهایی که اول جنگ به جبهه رفتند.» میگوید یک ماه اول جنگ را به فرمان امام در جبهه مهران بوده است؛ در «کنجانچم».