به گزارش اصفهان زیبا؛ فیلم «شور عاشقی» آخرین ساخته عاشورایی سینمای ایران است که به نویسندگی و تهیهکنندگی و کارگردانی داریوش یاری، از محرم ۱۴۰۳ به روی پرده سینماها رفته است.
داستان این فیلم پس از وقایع عاشورا شروع میشود و قصد دارد روایتی از کاروان بازماندگان کربلا که به سمت شام میروند و در راه منزلهای مختلفی را پشت سر میگذارند، ارائه دهد. شخصیت محوری فیلم، زنی به نام «سلما»ست که کینه معاویه را به دل دارد و برای همراهی با کاروان حسین (ع) در کربلا حاضر میشود.
بعد از عاشورا او همراه قافله اُسرا در بیابان راهی میشود تا در کنار زنان و کودکان و مراقب آنان باشد. همسر او مردی است به نام «عبدالرحمن» که در ابتدا در میان یاران امام حسین (ع) بوده است اما بعد، از ترس جان و بهخاطر عشق خود به سلما، جا میزند و از لشکر حسین (ع) میگریزد. در ادامه، این زوج از کربلا تا شام کاروان بازماندگان را همراهی میکنند و قصد دارند از حجم آزارواذیتهای لشکریان شمر بکاهند و مردمان فریبخورده شهرها و آبادیها را درباره واقعه کربلا آگاه کنند.
تعزیه یا فیلم؟
در نگاه اول، فیلم به یکی از تعزیهها یا شبیهخوانیهایی میماند که در جایجای ایران در ایام محرم شاهدش هستیم. تنها تمایزی که کارگردان ایجاد کرده است، گنجاندن شخصیت سلما در فیلم است که بار کل داستان را بر دوش میکشد. صدای او در کل فیلم بهعنوان راوی شنیده میشود و در لحظاتی حتی وسط حرفزدن دیگر بازیگرها و شخصیتها، صدای او پخش میشود و بهجای دیگران حرف میزند و داستان را تعریف میکند.
او بهعنوان یک راوی باید سعی کند داستان را تا حدی بیطرفانه و بهسادگی روایت کند. اما سلما سراسر درحال استفاده از تعابیر ادبی و تعریف و تمجید از شخصیتهای کربلاست و از اصل روایت داستان باز میماند. بزرگداشت شخصیتهای کربلا امر واجب و مطلوبی است؛ اما شیوه و جای مشخص و معناداری باید داشته باشد. در این فیلم این بزرگداشت نخنما و بدون کارکرد شده است.
کاروانی که زینب ندارد
در کاروانی که کسانی چون حضرت زینب، رباب، سکینه و دیگر دختران و نزدیکان امام حسین و بنیهاشم حضور دارند، فقط یک سلمای غریبه است که ایفای نقش میکند و حرف میزند. او روزها از کاروان خارج میشود و شبها به بالین اسرا و آسیبخوردگان میآید و آنان را مینوازد. یعنی دست بر سر و روی آنان میکشد و همین! و نمیدانیم چرا چنین میکند و این نوازش دلسوزانه او چه تأثیری بر کجا یا چه کسی دارد. نمیدانیم اساسا کسی او را در کاروان میشناسد یا نه.
چون هیچکس با او گفتوگوی معناداری ندارد. یا آن کسانی هم که با او گفتوگو دارند، هویت مشخصی ندارند. عمده آنان زنانی مریض و زخمخوردهاند. کاملا مشخص است که زوج سلما و عبدالرحمن که گرداننده کل تعزیه (فیلم) هستند، ساختهوپرداخته ذهن نویسندهاند و زائد و اضافی هستند. هیچ تلاشی برای طبیعیشدن حضور آنها و واقعی و باورپذیرشدن آنان نشده است. مابقی شخصیتهای کاروان، نه دیالوگی دارند و نه هیچ نقشی ایفا میکنند. دقیقا مثل همان زنان و کودکانی هستند که در شبیهخوانیها و نمایشهای ماه محرم توسط چند مرد هیکلی و خشن، کتک میخورند و گریه میکنند و سعی میکنند محزون و غمزده باشند. لشکر شمر هم گویی برای تفریح آمده و کاروان به این مهمی برای آنان بازیچهای بیش نیست. هر کسی بخواهد یواشکی به آن وارد یا از آن خارج میشود. تعداد یاران شمر نیز در سکانسهای مختلف کموزیاد میشود و واضح نیست.
سازنده نمیدانسته به سراغ چه موضوع عظیم و چه مدیوم وسیعی رفته است. بیخود نیست که در سینما کم پیدا میشود کسی که به سراغ واقعه کربلا آن هم از این نزدیکی برود. آنانی که این مدیوم و این واقعه را میشناسند، میدانند که با چه سروکار دارند و برای همین ابا و هراس دارند که بدون آمادگی و تجهیز فکری و فیزیکی و با سادهانگاری به سراغ چنین پروژههایی بروند. فیلم «شور عاشقی» نشان میدهد که سازنده آن نهتنها از مدیوم سینما چیزی نمیداند، چون نتوانسته اولیهترین تأثیرات سینمایی را بر مخاطب بگذارد، بلکه تاریخ کربلا را هم اگرچه شاید خوانده باشد، اما به فهم درستی از آن نرسیده است.
هرچقدر هم که از آزارواذیت جسمانی اهلبیت در تاریخ آمده باشد، مانور روی چنین موضوعی حد و لحظهای دارد. اگر از آن لحظه رد شد و حس از بین رفت، ادامهدادن آن کار فقط به ضرر اثر و منبع الهام آن است. تماشای سرهای بریده شهدای کربلا از آن صحنههایی است که دل هر انسانی را به درد میآورد و قطعا کسی دوست ندارد با چنین صحنهای مواجه شود. اما در فیلم، سرهای بریده مثل بازیچه در دستان شمریان بالا و پایین میشوند و کارگردان هم انگار از این کار خوشش آمده و چندین جای مختلف این صحنه را و شادی و پایکوبی مردمان را نشان میدهد.
کربلا را مصرف نکنیم
پرکردن یک فیلم از این تصاویر مضحکی که قرار بوده است دردآور و متنبهکننده باشند، چیزی جز تلفکردن وقت و تاریخ و مصرفکردن یک واقعه مقدس و مهم تاریخی نیست. گویی کارگردان از جلسه روضه درآمده و رفته است سر لوکیشن فیلمبرداری. برای همین هم تأکید بیشازحد و نابجا و غیرضروری بر نمایش آزار و اذیت اهل بیت امام حسین دارد. مثل برخی مداحان است که برای گرفتن چندقطره اشک بیشتر از مستمع خود، به هر تحریف و زیادهروی و رفتاری تن میدهد. شاید آن مداح موفق شود و بتواند سوز روضه خود را زیاد کند، اما شوربختانه کارگردان «شور عاشقی» هرچه بیشتر تلاش میکند، نهتنها نمیتواند اثری سوزناک و تأثیرگذار خلق کند، بلکه از جایی به بعد فیلمی مضحک و طنز و دستمایه تمسخر تحویل مخاطب میدهد.
در فیلم کل تصویری که از حضرت زینب داریم، زنی روبندهزده و سراسیمه است که البته متأسفانه همان را هم مطمئن نیستیم حضرت زینب باشد. همچنین میشود حدس زد امام سجاد آن مرد سبزپوشی است که به اسب بسته شده است، بدون هیچ نقش و فعالیت و حضوری.
کلام آخر
فیلم «شور عاشقی» باید در حد یک تلهفیلم ۲۰ دقیقهای ساخته میشد. این فیلم با دستپاچگی نوشته و با دستپاچگی ساخته شده است. چند برابر زمانی که صرف کل این فیلم شده است، از نوشتن تا پیشتولید و تولید و پساتولید، باید فقط صرف پژوهش و نوشتن این اثر میشد تا شاید اثری قابلتوجه زاده میشد. نزدیکشدن همیشه خوب نیست. گاهی اوقات باید دور ایستاد. بالا ایستاد و از آنجا کاری را پیش برد. موفقیتهایی که در عرصه هنر عاشورا رقم خورده است، موفقیتهای از دور و از بالا و بااحتیاط است. آنها هم که نزدیک شدهاند دستبهعصا و محتاطانه و با سالها تلاش و تأمل و تفکر نزدیک شدهاند.
روحالامین در زمینه نقاشی آثاری خلق کرده است که در عین نزدیکی به وقایع کربلا و کشیدن تکتصویری از وقایع مختلف عاشورا، ماندگار و اثرگذار و بهشدت گویاست؛ چون ابهام و پوشیدگی لازم و واجب را رعایت کرده است. در تلویزیون داوود میرباقری اما سعی کرده است از دور روایتی ارائه کند و گهگاه نزدیکتر بشود و توانسته روایتی حداقل از نظر سینمایی و تکنیکی، قوی و تأثیرگذار خلق کند. اینان اما دو تن از کاردرستهای این عرصهاند که ماندگار شدهاند. جوانانی که شور عاشقی حسین را در دل دارند، باید سعی کنند بر شانه اینان بایستند و تا میتوانند تماشا کنند. بعد اندکاندک و بااحتیاط گام بردارند تا بلکه جرعهای از دریای هنر حسینی را بر کام تشنه خود بکشند.



