به گزارش اصفهان زیبا؛ پس از دستگیری حضرت امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۲ ه.ش، مخالفان رژیم پهلوی به مبارزه زیرزمینی روی آوردند و از آن سو، شاه از سال ۱۳۴۵ به بعد برای نشان دادن موقعیت و قدرت خود و نیز سرگرم کردن مردم، جشنهای متعددی برگزار کرد که مهمترین آن جشنهای دو هزار و پانصدمین سال شاهنشاهی ایران بود.
از دسترنج تودههای مردم
مریم مقدسپور بیش از سی نوع جشن و سالروز را شمارش کرده که در حوالی دهه ۴۰ و ۵۰ با صرف مبالغ زیادی برپا میشدند و همگی مربوط به خانواده شاه و نظام سلطنت بودند.
امام خمینی (ره) به مناسبتهای گوناگون، با صدور اعلامیه و ایراد سخنرانیها این جشنهای غیر ملی را که از دسترنج تودههای مردم برگزار میشد، زیر سؤال میبرد. جشنهای پرخرجی که در دوران حکومت شاه به مناسبتهای مختلف برگزار میشد و بار سنگین هزینه آن بر دوش مردم بود.

سخنرانی امام خمینی(ره) در مسجد شیخ انصاری نجف اشرف، در اعتراض به ابتذال و هزینههای گزاف جشنهای پادشاهی. آیتالله خمینی هم به حکومت شاه اعتراض میکرد و هم از سکوت روحانیت انتقاد
در روز این جشنها، مردم از ترس ساواک و پلیس ناگزیر بودند بر سردر مغازههای خود پرچم یا آرم و علائم شاهنشاهی بیاویزند و نیز برای تأمین هزینههای مراسم، سهمی بپردازند (گفتوگو با سید حسن نوربخش). کارکنان دولت نیز طبق بخشنامههای صادره میبایست در جشنها شرکت کنند.
نمونههایی از این جشنها عبارتاند از:
7 فروردین جشن زادروز لیلا (دختر شاه)، ۲۱ فروردین روز «شجاعان شهید» (استوارانی که شاه را از ترور نجات دادند)، 4 اردیبهشت سالروز تاجگذاری رضاشاه، 16 اردیبهشت زادروز ملکه مادر، 8 اردیبهشت زادروز شاهپور غلامرضا پهلوی، 4 مرداد سالروز درگذشت رضاشاه، ۲۸ مرداد رستاخیز ملی (سالروز کودتا)، ۲۵ شهریور آغاز سلطنت محمدرضا، 9 مهر زادروز عبدالرضا (برادر شاه)، 20 مهر سالروز جشنهای دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران، ۲۲ مهر زادروز فرح (روز مادر)، 4 آبان سالروز تولد شاه (سالروز تاجگذاری) و اشرف پهلوی خواهر دوقلوی شاه، 5 آبان زادروز شهناز پهلوی (دختر شاه)، 6 آبان زادروز شمس (خواهر شاه)، 8 آبان زادروز محمودرضا (برادر شاه)، ۲۹ آذر سالروز ازدواج شاه با فرح، 17 دی اعطای حقوق اجتماعی به زنان (به بهانه سالروز کشف حجاب)، 6 بهمن سالروز انقلاب شاه و ملت، 15 بهمن روز «شکرگزاری» رفع خطر از شاه، 3 اسفند روز رضاشاه (سالروز کودتای ۱۲۹۹)، 8 اسفند اعطای حقوق سیاسی به زنان، ۲۱ اسفند زادروز فرحناز (دختر شاه)، ۲۴ اسفند زادروز رضاشاه (روز پدر).
مشخص است که غالب این جشنها و روزها فقط به گرامی داشتن خاندان پهلوی اختصاص دارد. جشنهای موسمی و فصلی و سنواتی و مراسمی، همچون جشنهای ۲۵۰۰ ساله نیز جداگانه برگزار میشد.

مدال یادبود سال کوروش بزرگ با نشان ویژه جشنهای دوهزار و پانصدمین سال شاهنشاهی ایران
جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی و آخرین تیر ترکش
رژیم شاه به تشویق روشنفکران دربار خود همانند شجاعالدین شفا، از تاریخ سهشنبه 20 مهر تا شنبه 24 مهر 1350 (پنج روز)، جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی را در خرابههای پرسپولیس در حوالی تخت جمشید و بر سر قبر خالی کوروش با حضور نمایندگان ۶۹ کشور برگزار کرد.
از این جشنها بهعنوان بزرگترین نمایش عصر در جهان یاد شده بود و برای برگزاری آن، سازمانی به نام «شورای مرکزی جشنهای شاهنشاهی» تأسیس شد که اسدالله عَلَم، وزیر دربارِ وقت رئیس آن بود.
برای پذیرایی از میهمانان ۶۲ چادر که سه تای آن بهعنوان سالن پذیرایی و ۵۹ چادر دیگر برای استفاده مدعوین خارجی به پا داشته شده بود، تدارک و سرو غذا بهوسیله ۱۵۹ سرآشپز، آشپز و گارسون انجام میگرفت که از رستوران «ماکسیم» پاریس به آنجا آورده شده بودند.
هزار بطری شراب کمیاب سفارش شده بود. روز اول تخم بلدرچین، خاویار، خوراک خرچنگ، بره سرخشده با قارچ و طاووس سرخشده با دل و جگر سرو شد. توتفرنگی تازه هم از پاریس فرستاده شده بود. انجیر براق و تمشک مخصوص هم برای تنظیم مزاج مراسم تعارف میشد. روز دوم با رژه ارتش آغاز شد که با لباسها و سلاحهای اعصار مختلف تاریخ آذین شده بودند.
سرانجام پس از سه روز پذیرایی افسانهای در پرسپولیس، ادامه برگزاری این جشن باشکوه! به تهران حواله شد و هرکدام از مهمانان را به کاخ یا هتلی هدایت کردند تا به میل و اختیار خود بچرخند. بگذریم که حدود شصت خبرنگار و عکاس و فیلمبردار در جشنها عکس و گزارش و فیلم تهیه میکردند و بهطور مستقیم و از طریق ماهواره از بیست کانال تلویزیونی برای ده میلیون آمریکایی پخش میشد.


پهلویها با برگزاری این جشنها، آخرین تیر ترکش خود را برای اسلامزدایی رها کردند
جشن هنر شیراز
یکی دیگر از جشنهای پرحاشیه، جشن هنر شیراز بود؛ جشنوارهای از هنر و موسیقی که توسط فرح پهلوی تأسیس شد و تا آخر ریاست عالیه آن با شخص خودش بود. این جشنواره از سال 1346 تا 1356 شمسی جمعا یازده دوره و در پایان تابستان هر سال در شیراز برگزار میشد.
از این جشنواره هنری بهعنوان جنجالیترین جریان فرهنگی و هنری در تاریخ معاصر ایران یاد میشود.روز ۲۷ مرداد ۱۳۵۶ (مصادف با دوم رمضان) جشن هنر شیراز با حضور فرح پهلوی گشایش یافت. این جشن که نوعی فستیوال بینالمللی هنری بود، از چند سال قبل از آن تاریخ، در شیراز برگزار میشد و با وجود مخارج سنگینی که داشت، هرگز مورد توجه و استقبال مردم قرار نمیگرفت؛زیرا هنرها و نمایشهایی که از طرف هنرمندان کشورهای مختلف عرضه میشد، با روحیات اکثریت قریب بهاتفاق مردم ایران، مطابقت نداشت و نمایش بعضی از صحنههای آن در تلویزیون، موجب تمسخر و استهزای مردم میشد.در جشن هنر تابستان شیراز، علاوه بر این صحنههای نامأنوس، نمایشهای زننده و خلاف عفت عمومی به روی صحنه آمد که با اعتراض و هیاهوی شدید مردم روبهرو شد و موضوع در مساجد و منابر موردانتقاد شدید قرار گرفت.
غرور و سقوط

آنتونی پارسونز سفیر پیشین انگلیس در ایران در کتاب «غرور و سقوط» خود، «جشن هنر سال ۱۳۵۶ شیراز» را بهعنوان یکی از نخستین جرقههای انقلاب ایران توصیف کرد و نوشت:
جشن هنر سال ۱۳۵۶ شیراز از نظر کثرت صحنههای اهانتآمیز به ارزشهای اخلاقی ایرانیان از جشنهای پیشین فراتر رفته بود. بهعنوان یک شاهد عینی، صحنههایی از نمایشی را که ترتیب داده بودند، چنین بود:
«در نمایش “خوک/بچه/آتش” یک باب مغازه را در یکی از خیابانهای پر رفتوآمد شیراز اجاره کردند و ظاهرا میخواستند برنامه خود را کاملا طبیعی در کنار خیابان اجرا کنند. صحنه نمایش نیمی از داخل مغازه و نیمی در پیادهرو مقابل آن بود. یکی از صحنهها که در پیادهرو اجرا میشد، تجاوز به عُنف بود که بهطور کامل (نه بهطور نمایشی و وانمودسازی) بهوسیله یک مرد (کاملا عریان یا بدون شلوار “درست به خاطر ندارم”) با یک زن که پیراهنش بهوسیله مرد متجاوز چاک داده میشد در مقابل چشم همه صورت میگرفت. ولی موضوع به شیراز محدود نشد و توفان اعتراض که علیه این نمایش برخاست، به مطبوعات و تلویزیون هم رسید.
من موضوع را با شاه در میان گذاشتم و به او گفتم اگر چنین نمایشی بهطور مثال در شهر منچستر انگلیس اجرا میشد، کارگردان و هنرپیشگان آن جان سالم به در نمیبردند. شاه مدتی خندید و چیزی نگفت».



جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی از دیدگاه BBC
آنچه در ادامه میخوانید، قسمتی از متن پیادهسازیشده مستند «مهمانی بزرگ شاه» به کارگردانی حسن امینی (نوه علی امینی نخستوزیر اسبق ایران) است که به پشت پرده جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی میپردازد. اصل مستند به زبان انگلیسی با نام (Decadence and Downfall: The Shah of Iran’s Ultimate Party) است که توسط بیبیسی چهار در سال 2016 (1395) به مدت 75 دقیقه ساخته شده و در همان سال توسط بخش فارسی بیبیسی به فارسی ترجمه و پخش شده است.
متن کامل این مستند را اینجا مطالعه فرمایید
BBC: در سال ۱۹۷۱ شاه ایران مهمانی مجللی در تخت جمشید، پایتخت باستانی امپراتوری ایران برگزار کرد. آن مهمانی راه را برای سقوط شاه هموار کرد و سرآغاز انقلاب اسلامی شد.
شاهزاده مایکل (شاهزاده یونان؛ مهمان):
بعد از کیلومترها رانندگی در بیابان، به یکباره جنگلی از ستونهای سنگی دیدم که سر به فلک کشیده بود و در کنارش این دهکده یا شهر بود که برای آن مناسبت با چادر برپا کرده بودند و آن بهخودیخود مانند داستان پریان بود.

تالین گریگور (نویسنده “ساختن ایران”):
صحنهای بیکموکاست برای یک داستان جیمز باند بود، بسیار مجلل بود و بسیار انحصاری.
مارسل هودر (پیشخدمت):
بودجه دو سال سوئیس را ظرف دو روز خرج کردند. تدابیر شدید مفصل امنیتی در همه جا وضع شده بود، در هر گوشه مسلسلی بود، وقتی آن همه سران دنیا یک جا گرد هم میآیند مسئولیت بسیار بزرگی است.
شاهزاده مایکل (شاهزاده یونان):
از لحاظ تاریخی و سیاسی تنها دفعهای بود که همه سران جهان، از شرق تا غرب، از کشورهای توسعهیافته تا توسعهنیافته، از کشورهای کمونیست تا پادشاهی، با هم دیدار میکردند. همه آنجا بودند.
آن مهمانی مثل جشن بلوغ دخترها و پسرها بود؛ اساسا جشن بلوغ بود، بلوغ ایران؛ هدف این بود که بگویند ما میخواهیم با هیاهو به زمره کشورهای تراز اول دنیا بپیوندیم ولی هیاهوی نابجایی بود.
دانته مرنزتی (مسئول بار):
اگر صدها میلیون دلار ولخرجی کنید، باید حساب پس بدهید؛ یک روزی تاوان آن را میدهید. [شعار مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه، در پسزمینه صدا]
باربارا واترز (خبرنگار):
این رویداد نکتههای زیادی دارد که باید یاد بگیریم، هم از نظر تاریخی و هم از نظر دوران مدرن و فکر کردم که چه بهتر است که ابتدا بگویم چه کسی میزبان است، چه کار کرده است، کجا و چرا جشن میگیرد؟ میزبان ما اعلیحضرت شاهنشاه، یعنی شاه شاهان ایران است، محمدرضا؛ که از سال ۱۹۴۱ شاه ایران است. او یکی از پولدارترین مردان جهان است. حکومت کشورش پادشاهی مشروطه است. شاه اختیار مطلق دارد، نخستوزیر را انتخاب میکند، میتواند مجلس را منحل کند، فرمانده ارتش است، میتواند فرمان جنگ دهد. کنترل مطبوعات در دست اوست و انتقاد مجاز از او بسیار ناچیز است؛ درواقع حرفش حکم قانون را دارد.
محمدرضا پهلوی در مصاحبه به زبان انگلیسی:
«ایمان راسخ دارم که رسالتی بر دوش دارم و به پروردگار ایمان دارم، از همین رو میگویم که فکر میکنم فرمان الهی برای انجام رسالتم دارم و این افزون بر رابطه خاص بین ملت ایران و پادشاهانش است. همین نکته این رابطه را چنان خاص میکند که شاید بعضی از آدمها از درکش قاصر باشند.»
زیرنویس: در سال ۱۹۶۷ شاه ایران بهعنوان شاهنشاه تاجگذاری کرد.
اسماعیل ختایی (نماینده تشکلهای دانشجویی- سال ۱۹۶۹):
مراسم تاجگذاری شاه و فرح بود. من آن موقعها خیلی علاقهمند بودم به هنرهای ظریف و ازاینجهت تمام کارهایی که اینها میکردند، از لحاظ مثلا طراحی را دنبال میکردم؛ به خاطر همین هم رفتم در خیابان آن موقع «شاه رضا» که کالسکه رد میشد. توی آن کالسکه مخصوصا با آن لباس فرح که خیلی سنگین بود، خیلی هم طولانی و اینها، توی آن کالسکه خیس عرق بود، قشنگ یادم هست.
اصلا سیاسی نبودم و بیشتر تحت تأثیر فقر و بیچارگی و مشکلات جامعه و اینجور چیزها ازیکطرف، و از طرف دیگر که آن موقع اصلا نه انتخابات مطرح بود و همه آدمهایی که دوروبر شاه بودند، به نظر من آدمهای چاپلوس و دستبوس و غیره و ذالک و اینها که اصلا با روحیه ماهمخوانی نداشت. هر چقدر قدمبهقدم رفتیم جلو، عطش این را داشتیم که یاد بگیریم، بفهمیم، ببینیم در جامعه چه میگذرد، جای ما کجا ست، ما با مانع مواجه میشدیم؛ یعنی حتی آن موقع خواندن یک کتاب مشکل بود، کافی بود یکی از اینها را از ما میگرفتند بعد به حد مرگ میبردند میزدند تا اینکه بالاخره طرف اگر ضعف نشان میداد، میآمدند…

زیرنویس: در سال ۱۹۴۱ متفقین با تجاوز به ایران پدر شاه را ناگزیر به ترک سلطنت و تبعید به آفریقای جنوبی کردند.
کریم لاهیجی (حقوقدان و فعال حقوق بشر):
ببینید شاه اولا اصلا انتظار نداشت که پدرش استعفا بدهد؛ بنابراین برای او یک سورپرایز بود؛ حتی معروف است که موقعی که پدرش میرفت گریه میکرد و میگفت من را هم با خودت ببر. از این نظر خیلی ناراحت بود؛ بنابراین هنوز نمیدانست سلطنت یعنی چه و از طرفی هم شخصیت پدرش را نداشت؛ برای اینکه پدرش قدرت را با زور گرفته بود، با کودتا گرفته بود و یک نظامی بود. شاه نه، شاه مانند بچهای بود که در سوئیس تحصیل کرده بود؛ میگوییم در پر قو بزرگ شده بود؛ بنابراین کاراکتر، تربیت، بکگراند و گذشته پدرش را نداشت، ولی میخواست ادای پدرش را در بیاورد.

عبدالرضا انصاری (عضو کمیته برگزاری جشنها):
اگر میدانستیم چه میشود، هیچوقت جرئت یک همچین کاری را نداشتیم؛ ولی در این کار گیر افتادیم. من آن وقت وارد داستان شدم که همان مهر ماه ۱۹۷۰ بود. یک روزی والازاده اشرف من را احضار کردند و گفتند که اعلیحضرت تصمیم گرفتند جشنهای شاهنشاهی در سال آینده برگزار شود؛ شما بروید کارهای ایشان را تحویل بگیرید و تا روزی که جشنها تمام نشده آنجا باشید. در آن زمان کسی اصلا شورای جشنها را جدی نمیگرفت، رفتم با آقای عَلَم صحبت کردم که وزیر دربار بود و به ایشان گفتم که زور دربار را پشت این بگذارید که همه دستگاهها متوجه اهمیت کار بشوند. بعدازآن یک خرده کار جدیتر شد.

سازمان جلب سیاحان دوتا هتل پیشبینی کرده بودند؛ یکی در شیراز و یکی در تخت جمشید. آقای علم گفتند همه دستهجمعی برویم به شیراز. در شهر پس از طی خیابانهای کثیف و دیوارهای خراب، رسیدیم به هتل کوروش. هتلی آنجا نبود، فقط یک اسکلت فلزی بود که تازه داشتند سرهم میکردند. رفتیم به طرف تخت جمشید؛ یک جاده دوخطه پر از آسفالتهای از بین رفته تا رسیدیم به تخت جمشید؛ تخت جمشید آن موقع تا چشم کار میکرد بیابان بود، هیچی نبود آنجا. یکدفعه همه متوجه شدند که چقدر ما در حقیقت از مرحله پرت هستیم.
عَلَم: اگر سر موقع درست نشود، هفتتیر برمیدارم یکییکی شما را میکشم!
برگشتیم به شیراز، آقای علم گفتند که آقا اینجا یک کار مملکتی است، اگر سر موقع این کارها همه درست نشود من هفتتیر برمیدارم یکییکی شما را میکشم، بعد هم خودم را میکشم؛ چون آبروی مملکت ما خواهد رفت. چند روز بعدش این را مطرح کردند، این بیابان پر از مار و عقرب بود، اصلا موضوع پذیرایی یا این چیزها را در شیراز و مهمانها را بهتر است حذف کنیم؛ آقای علم گفتند که دعوتنامهها رفته و نمیشود به هم بزنیم، دیگر کار تمام است و باید انجام بشود. ولی آن چیزی که به فکر من رسید، یک کاری میکنیم که اینجا، جای امنی باشد. ۳۰ کیلومتری تختجمشید را سمپاشی کردند و یک کامیون پر از مار و عقرب از آنجا جمع کردند.
تالین گریگور (نویسنده “ساختن ایران”):
روشنفکرها از اواخر قرن نوزدهم استدلال میکردند که دلیل استعمار یا بهعبارتدیگر دلیل ضعف ایران اسلام است. وقتی پدر شاه و وزرای او به قدرت رسیدند، اکثرشان تحصیلکرده مؤسسات غربی بودند. عزمشان برای مدرنیته، غربی کردن و همچنین بازگشت به ریشههای باستانی ایران جزم بود؛ بنابراین فرهنگ یا احیای فرهنگی بخش عمده دستور کارشان برای سکولار کردن جامعه ایران بود. شاه در تمام طول سلطنتش نسبت به میراث پدرش بسیار آگاه بود؛ اما فکر میکنم درعینحال میخواست خودش را از پدرش متمایز کند و بگوید من این کار را میتوانم بهتر انجام بدهم.

کریم لاهیجی:
شما اگر تاریخ را، تاریخ ایران را در سالهای ۵۰ ش بدانید، اختلافی که بین مصدق و شاه بود در این جمله خلاصه میشد: «شاه باید سلطنت کند نه حکومت». مصدق مثل نخستوزیرهای قبلی نبود، مصدق میخواست برگردد به قانون اساسی و شاه فقط بشود یک سلطنت مشروطه و شاه این را نمیخواست؛ شاه میدید که روزبهروز دارد قدرتش را از دست میدهد.
همهچیز فرانسوی، نه ایرانی!
عبدالرضا انصاری (عضو کمیته برگزاری جشنها):
تعطیلات عید سال ۱۹۷۱ پیش میآمد، آقای علم رفتند به اروپا. ایشان زمانی که برگشتند جلسهای تشکیل دادند و اشاره کردند، گفتند که آقا شاید هم بد نباشد که ما آنجا چادر بزنیم پذیرایی کنیم، چون در زمان قدیم هم چادر میزدند. این مؤسسه فرانسوی «جانسن» طرحی تهیه کرده که ما خانههایی پیشساخته بسازیم و روی آن هم یک چیز پلاستیکی به صورت چادر میکشیم.
پروانه قربانیان (ندیمه ملکه):
آقای علم بسیار کاردان بود. شخصیتش کارآمد بود. سادهترین راه را برای انجام کار پیدا میکرد. میرفت سراغ آدمهای حرفهای که چادرها را بسازند، غذا را بپزند، پذیرایی کنند، پیشخدمت بیاورند.
میشل منان (سرآشپز رستوران ماکسیم):
آن موقع ماکسیم یکی از بهترین رستورانهای فرانسه محسوب میشد. خانواده «وادابل» نام آن رستوران را در دنیا مشهور کرده بود. ما در بوستون بودیم، ماکسیم مراسم مجللی را در اپرای بوستون ترتیب داده بود؛ در حال صرف شام با آقای وادابل بودیم که گفت قرار است تاریخساز شوی. من هیجانزده بودم که میتوانستم در رویدادی جهانی نقشی کوچک ایفا کنم. اول گفتند که یک جشن داخلی است، اصلا صحبت از دعوت شاهان و این حرفها نبود.

عبدالرضا انصاری (عضو کمیته برگزاری جشنها):
صحبت جشن در داخل مملکت بود، اینکه پادشاهان بیایند، اصلا صحبت این حرفها آن موقع نبود. بعدازاین که آقای علم این قرارداد را با مؤسسه جانسن و ماکسیم بستند، توجه به این جشن زیاد شد و از این طریق بود که چشموهمچشمی پیدا شد.
اسماعیل ختایی:
…شاه هر قدم که رفت جلو و سیستم ساواک و سرکوبش…، درست مخالف آن چیزهایی که در لوح کوروش نوشته عمل کرد.
ساواک شب ریخت خونه ما؛ ساعت 30: 11 شب بود، مادرم من را بیدار کرد، اسماعیل بلند شو، ساواکیها در خانه پر هستند، همه جا را گشتند ولی هیچچیزی گیر نیاوردند! من هم باورم نمیشد این همه کتاب در خانه، حتما شانس آوردم؛ دیگه اینجاها شدیم سیاسی، یعنی واقعا این چه سیستمی است…
محمدرضا پهلوی در مصاحبه به زبان انگلیسی:
…ناچار شدم یکی از آن آخوندهای لجوج و یکدنده را به خارج بفرستم، باید به سفر میرفت.
نریشن: آیتالله خمینی به عراق تبعید میشود، این پیام را در سال ۱۹۷۱ مخفیانه برای پیروانش در ایران میفرستد:
این انقلاب ننگین و خونینِ بهاصطلاح سفید، که در یک روز با تانک و مسلسل، ۱۵ هزار مسلمان را آنطور که معروف است از پای درآورد، روزگار ملت را سیاهتر ساخت؛ در بسیاری از شهرستانها و اکثر روستاها دکتر و دارو وجود ندارد، از مدرسه، حمام و آب آشامیدنی سالم خبری نیست. در بعضی از دهات کودکان معصوم را از گرسنگی به چرا میبرند؛ ولی دستگاه جبار صدها میلیون تومان از سرمایه این مملکت را صرف جشنهای ننگین میکند و از همه مصیبتها بالاتر، جشن منحوس ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی. دنیا بداند که این جشنها مربوط به ملت شریف و مسلمان ایران نیست و دایرکننده و شرکتکننده این جشنها، خائنِ به اسلام و به ملت ایران هستند.
زیرنویس: در سال ۱۹۷۱ تقریبا نیمی از ایرانیان زیر خط فقر زندگی میکردند. در دشتهای جنوبی ایران بزرگترین معضل کمبود آب است، مردم بیصبرانه منتظر باران هستند.
خبرنگار خارجی در مصاحبه با زن روستایی: بزرگترین آرزویت چیست؟
زن روستایی: زندگی بهتر، پول فراوان تا بتوانیم خوش بگذرانیم.
خبرنگار: اما چیز خاصی مدنظرت نیست؟
زن روستایی: هر چیزی خوشحالم میکند، نمیدانم.
خبرنگار: چیزی هم تو را وسوسه میکند؟
زن روستایی: چرخخیاطی…
زیرنویس: ۴۰ کامیون و یکصد هواپیما مصالح ساخت شهر چادر را از فرانسه به ایران منتقل کردند.
خبرنگار فرانسوی: از مراحل آمادگی برای مهمانی راضی هستید؟
پاسخ فرح دیبا (ملکه وقت ایران): قدری شبیه تاجگذاری است. کارهای زیادی باید انجام دهیم و مسئولیت بسیار زیادی بر دوشمان است. قرار است تاریخ این کشور را جشن بگیریم، باید مراقب تکتک جزئیات باشیم. ما سخت کار میکنیم، طوری که مجال فکر کردن به چیز دیگری را نداریم.
مارسل هودر (پیشخدمت):
من هشت فصل در هتل پالاس در سنموریس کار کرده بودم. آنجا بعد از فصل مسافرت من را صدا زدند و گفتند، شاه ایران میخواهد مهمانی مجللی را ترتیب دهد برای همین همه ما به تخت جمشید میرویم. ما حدود ۴۰، ۵۰ نفر از هتل پالاس رفتیم.
شاهزاده مایکل:
پادشاهان اسکاندیناوی هر سه با یک هواپیما آمدند، من همراه پسرعموی یونانیام شاه کنستانتین سوار آن هواپیما شدم. یادم هست در هواپیما درباره جواهرآلات ملکهها صحبت میکردند که همراه خودشان به ایران میآوردند؛ ملکه «آن ماری» گفت من گردنبند زمرد آوردهام که خیلی درشت است، یعنی زمردهای رومانوف است. همه داشتند پز میدادند که من گفتم گوش کنید، در مقایسه با جواهرات شهبانو فرح با اینها خروسقندی هم نمیدهند، چون نفیسترین جواهرات روی زمین را دارد!
زیرنویس روی تصاویر: ۴۷ کیلومتر ابریشم؛ ۱۸ تن غذا؛ ۱۸۰ پیشخدمت؛ ۱۲۰۰۰ بطری ویسکی؛ ۲۵۰۰۰ بطری شراب؛ ۶۰ هزار سرباز؛ ۲۵۰ لیموزین ضدگلوله؛ ۳۶۰ هزار تخممرغ؛ ۶۰۰۰ سرباز با اونیفورم تاریخی.
الیزابت انتبی (خبرنگار فرانسوی):
در بیابان درخت کاشتند، نقل بود که ۵۰ هزار پرنده وارد کردند، تعداد باورنکردنی پرنده آنجا بود ولی متأسفانه ظرف سه روز مردند؛ چون تحمل آن آبوهوا را نداشتند.
مارسل هودر (پیشخدمت):
شاه سفارش کلی پرستو از اسپانیا داده بود ولی آب کافی برای همه آن پرندهها وجود نداشت، بعضیها میافتادند و تقریبا تلف میشدند، چیز قشنگی نبود ولی شاه میخواست آنجا شبیه جنگل بشود، نمیدانم چرا شاه آن همه درخت را به بیابان آورده بود!
کاترین لکومته (خدمتکار):
یک زمین گلف درست کرده بودند با بانکِر و چمن و آبگیر؛ فوقالعاده بود. دورتادور ما بیابان بیآبوعلف بود.
مارسل هودر:
روزهای متوالی یک هواپیمای بزرگ کلی یخ میآورد، یک قالب بزرگ یخ میآورد وسط بیابان، بزرگ بهاندازه یک گاراژ، اندازه جای یک ماشین یک قالب یخ که هر روز میآوردند و ما به بیابان میرفتیم تا خودمان را با این قالب یخ خنک کنیم. فقط من روز آخر متوجه شدم که باید این قالب یخ را برای سطلهای یخ شراب سفید خرد کنیم.
سالی کوئین (خبرنگار واشنگتن پست):
چند روزی تهران ماندم؛ اما یکی از نکات جالبی که دیدم و بعدا در گزارشهایم درباره آن نوشته بودم این بود که خیلی از مردم از آن جشن راضی نبودند و از آن انتقاد میکردند. انتقاد میکردند که وقتی پول ندارند بچههایشان را به مدرسه بفرستند یا شکمشان را سیر کنند، چرا آن همه پول باید صرف جشن بشود؟! و من آنجا بودم و افرادی را دیدم که گفتند که میخواهند به یک میتینگ بروند، میتینگ زیرزمینی؛ ولی گفتند برای بردن تو به آنجا باید چشمهایت را ببندیم.
من وارد یک اتاق شدم و دیدم که همه حضار مرد بودند و همه از دست شاه خیلی عصبانی بودند و میگفتند این امپراتوری قلابی است، پدرِ شاه دهقان بوده او امپراتور نیست و دارد صدها میلیون دلار خرج این جشنها میکند که از توان کشورمان خارج است.
زیرنویس: شاه سفارش داد که از مهمانی یک فیلم بلند ساخته شود؛ قصد داشت آن را در سینماهای جهان توزیع کند.
شاهرخ گلستان (کارگردان):
سه تا گوینده به ما پیشنهاد شد. جیمز میسون، یک گوینده تلویزیون بود که میگفتند خیلی خوب است و یکی هم اورسِن ولز.

پیتر چلکوفسکی (ایرانشناس):
صحنهای فوقالعاده بود. همین حالا هم پشتم میلرزد، هنگامی که شاه کوروش را خطاب قرار میدهد و میگوید، «کوروش آسوده بخواب ما بیداریم»، کوروش بخواب ما بیداریم، آنها بیدار نبودند…
محمدرضا پهلوی در حال سخنرانی در تخت جمشید:
کوروش؛ شاهِ بزرگ، شاهِ شاهان، بر تو درود باد، در این لحظه پرشکوه تاریخِ ایران، من و همهی ایرانیان، همه فرزندان این شاهنشاهی کهن که ۲۵۰۰ سال پیش به دست تو بنیاد نهاده شد، در برابر آرامگاه تو سر ستایش فرود میآوریم و خاطره فراموشنشدنی تو را پاس میداریم.
[سمبل نفرت در ایران]
کریم لاهیجی (حقوقدان و فعال حقوق بشر):
واقعا برای جامعه ایران اولا دوره خیلی سختی بود، گفتم از نظر ترور، از نظر دوران وحشت، فشار و اینها بعد هم، همه چی آن خیلی مصنوعی و ظاهرسازی و مسخره بود؛ یعنی واقعا وقتی گفت کوروش بخواب ما بیداریم، it’s joking، برای همه مردم it’s joking. برای همین از آن زمان دیگر شاه به کلی تبدیل شد به یک سمبل مسخره و حتی سمبل نفرت در ایران.
[تصاویر از اعتراضات دانشجویی در خارج از کشور]
عبدالرضا انصاری (عضو کمیته برگزاری جشنها):
بسیار پرمعنی و هنوز بعدازاین همه سال وقتی شما بخوانید، میبینید که چقدر سخنرانی قشنگی! آنهایی که با این دستگاه مخالف بودند، یک جمله آن را گرفتند که کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم.
ابوالحسن بنیصدر:
عین آن حرفهایش را درست کرده بودند، آسوده بخواب ما ایران را بر باد میدهیم، آسوده بخواب نفتش را بر باد میدهیم، آسوده بخواب سرمایههایش را بر باد میدهیم، همینجور برایش ساخته بودند.
میشل منان (سرآشپز رستوران ماکسیم):
شرابشان نابترین شراب «وینتِج» فرانسه بود؛ از بهترین سالها و بهترین مارکها.
اسوالد توچ (پیشخدمت):
شامپاین ۲۵۰۰ بطری. بوردو ۱۰۰۰ بطری، بورگاندی ۱۰۰۰ بطری.
پروانه قربانیان (ندیمه ملکه):
رومیزی یک تیکه بود و یکصد و چند متر طول داشت.

شاهرخ گلستان (کارگردان):
طاووس! اصلا من هیچوقت نشنیده بودم کسی گوشت طاووس بخورد.
میشل منان (سرآشپز رستوران ماکسیم):
طاووس فقط برای دکور بود. ما شکم بلدرچینها را با فوآگرا و ترافل پر کردیم. در سینی هم بین بلدرچینها طاووس گذاشتیم تا ظرف زیباتر جلوه کند.

محرم سال 1357؛ عذرخواهی محمدرضا پهلوی در تلویزیون:
«…اما من به نام پادشاه شما بار دیگر در برابر ملت ایران سوگند خود را تکرار میکنم و متعهد میشوم که خطاهای گذشته و بیقانونی و ظلم و فساد، دیگر تکرار نشود…»
زیرنویس: در سال ۱۹۷۹ شاه از قدرت سرنگون میشود. او ایران را ترک میکند و دیگر بازنمیگردد.
پروانه قربانیان:
من تنها شاه را سرزنش نمیکنم، خودم را هم سرزنش میکنم؛ میدانم شوهر من هم خودش را مقصر میداند. ما با تقلید از کشورهای مدرن دیگر، سنتهای خودمان را فراموش کردیم. یادم هست تا ۱۵ یا ۱۶ سالگی نماز میخواندم، بعدازآنکه به دبیرستان رفتم، نماز را کنار گذاشتم و به عبارتی دینم را فراموش کردم! نمیدانم خودم را سرزنش میکنم یا خودم را مقصر میکنم؛ چون توجه نمیکردم که آشپزم متدین است، روزی سه بار نماز میخواند و وقتی با بیکینی به آشپزخانه میرفتم که بگویم چه بپزد پشتش را به من میکرد که مثلا دارد یک کاری میکند اما من غافل بودم که او نمیخواهد چشمش به من بیفتد؛ متوجه نمیشدم؛ ما متوجه نشدیم که آن کشور اسلامی است.
اردشیر زاهدی (داماد و نخستوزیر شاه):
این کشور، کشور با عظمتی بوده، این بالا و پایینها را دیده و امروز هم جزو ممالکی است که دربارهاش هنوز صحبت میکنند، این عظمت ایران و ایرانی است؛ مخالف یا موافق به آن افتخار میکنند. بنابراین هیچ ایرادی به جشنهای 2500 ساله نهتنها ندارم، بلکه افتخار میکنم…















