نامه‌ای به یزید بن مغفل جعفی از یاران امام حسین (ع)

آه بچه‌های غزه روزی فریاد می‌شود و فریادها طوفان!

سلام جناب یزید! حالم خوش نیست. به‌هم‌ریخته‌ام. نه فقط من، به‌گمانم هر کسی که قطره‌ای خونِ انصاف در رگ‌هایش در حرکت باشد، نباید حالِ درست‌وحسابی داشته باشد.

تاریخ انتشار: ۱۲:۱۹ - پنجشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
آه بچه‌های غزه روزی فریاد می‌شود و فریادها طوفان!

به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام جناب یزید! حالم خوش نیست. به‌هم‌ریخته‌ام. نه فقط من، به‌گمانم هر کسی که قطره‌ای خونِ انصاف در رگ‌هایش در حرکت باشد، نباید حالِ درست‌وحسابی داشته باشد.

همین الان شکمِ من پر است. دخترم در این پنج‌شش سال، هیچ‌وقت گرسنه نرفته به رختخواب. اما وقتی فیلم‌هایِ دخترهای غزه‌ای را می‌بینم که قابلمه‌به‌دست، با چشم‌های گود افتاده، زار و خاک‌آلوده و خمیده ایستاده‌اند به‌انتظار لقمه‌ای، دلم می‌خواهد زمین باز کند و من را ببلعد؛ آخر چطور باز می‌توانم بنشینم سر سفره و لقمه‌لقمه نان‌ و گوشت بگذارم دهان خودم و دخترم؟پسر مغفل، رفیقِ حسین!

نمی‌دانم چرا این درددل‌ها را آورده‌ام پیش تو. شاید دلِ شما هم از دردِ این روزهای ما لبریز است. ببخش اگر از همان خط اول نامه تند‌وتیز شروع کردم. حالم روبه‌راه نیست. انگار زخمی شده‌ام. نمی‌دانم چرا. زخمی که دستی به بهبودش نمی‌رود.یک‌ماهی می‌شود که برای دوستان حسین نامه‌نویسی می‌کنم. نامه‌هایم از کربلا می‌گذرد و گاهی گذری می‌کند به قبل‌ترها و گاهی تصویرهایی از آینده‌ای که ندیده‌ام.

اما این‌بار قصه فرق می‌کند؛ شمر آب‌ و غذا بر کودکان بسته است! آخر اسم‌شان را می‌شود گذاشت انسان؟ بدبختی اینجاست کاش می‌شد رفت به کمک‌شان. خدا شاهد است اگر نزدیکِ ایران بودند، مگر هم‌وطن‌های من می‌گذاشتند دختربچه و پسربچه‌ای سرگردان یک لقمه نان باشد؟ چشمِ آن‌هایی که امروز چشم بسته‌اند، روزی که سرها از گور بیرون می‌آید، کور خواهند بود.

آن‌ها باید خدا را شکر کنند که چشم‌شان برقی ندارد که چشم‌درچشم‌ تو و ارباب شوند.دست‌ ماها کوتاه است یزید! هستند مؤسسه‌های خیریه‌ای که دست‌شان می‌رسد و لقمه‌ای به گرسنه‌های جنگ‌دیده می‌رسانند. ما هم حامی می‌شویم. ولی باز هم وقتی اینترنت را روشن می‌کنیم، دنیا آوار می‌شود روی سرمان.

شنیده‌ام شاعر بوده‌ای. شاید اگر تو بودی شعری می‌نوشتی، دوبیتی، رباعی، غزلی و حداقل دلِ خودت آرام می‌گرفت که قدمی برداشته‌ای. حالا من هم نشسته‌ام و برایت صفحه را سیاه می‌کنم که شاید باری از روی دلم برداشته شود. کارنامه همین است دیگر. اما دل، هی سنگین و سنگین‌تر می‌شود.یزیدِ عزیز! می‌گویند تو که به میدان رفتی، همه حیرت‌زده بودند از شمشیرزنی‌ات.

به‌نظرِ کسی نمی‌آید شاعرها، در جنگاوری حرفی برای گفتن داشته باشند. اما انگاری تو شاعرانه در کربلا به مصاف شمری‌ها رفته‌ای و خیلی‌ها را به خاک‌وخون کشیده‌ای. مرحبا! ولی سرآخر از مرادت، علی، آنکه در نهروان و صفین کنارش جنگیده‌ای، کاسه آبی گرفته‌ای و نوشیده‌ای و به آرامش ابدی رفته‌ای.

حرفم این است که تو، سرگردانی دختران حسین را ندیدی. نمی‌دانم از آن بالابالاها، چادرهایِ کودکانه‌ای را که باد به آسمان می‌برد، چطور شاعرانه توصیف کرده‌ای؟! با تصویرِ آتش گرفتن دامنِ دختربچه در شبِ سیاه هم می‌شود شعر سرود؟

راستی! چطور می‌شود دو تا از دختربچه‌های کربلا را پشت بوته‌ی خاری، دست در گردن هم، وقتی چشم از این دنیا بستند، درآورد؟شاعرِ کربلا! جلوی چشم‌هایت بیاور پدرِ غزه‌ای که دخترش را روی دست گرفته و هیچ گوشتی روی استخوان‌هایش نیست و نفس‌های آخرش را می‌کشد.

برای این پدر می‌شود شعر گفت؟ قصیده‌ای هم سرودی! دختر جان می‌گیرد؟! مادری که چند هفته است یک لقمه نانِ حسابی نخورده که شش‌ماهه‌اش را شیر بدهد، مگر جز روضه می‌توان شعرِ دیگری سرود؟ دنیای سالِ شصت‌ویک روضه داشته و امروز هم روضه همان است.

شمرها و عمرسعدها هنوز نفس می‌کشند و مظلوم‌های عالم را از نفس می‌اندازند. اما «آه» ِ مظلوم، در کمینِ ظالم نشسته. آه، روزی فریاد می‌شود و فریادها طوفان. طوفان، غرش‌کنان، ریشه‌ها را هم جاکَن خواهد کرد؛ گرچه خانه‌ی عنکبوتیان هیچ‌وقت ریشه‌دار نبوده.

راستی! قبول داری نامه‌ها آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند؛ رفیق می‌کند. گرچه فاصله از زمین تا آسمان باشد. منِ زمینی با نامه‌ای سیاه‌شده با قلمم، خودم را به تو که آسمانی هستی رسانده‌ام.

امید دارم بپذیری. پذیرش نه برای خود. برای دخترهای گرسنه‌ای که چشم و دل‌سوز می‌شوم از چشم دوختن به انگشت‌هایِ بی‌جانِ ظرف‌به‌دست‌شان.

التماس می‌کنم دستی که با آن شمشیر به دست گرفته‌ای، دست بگذاری بر شانه‌ حسین، و بخواهی دست به آسمان ببرد برای دختران گرسنه‌. نکند یک‌وقت حسین از سه‌ساله‌اش بخواهد با نیم‌نگاهی به داد دخترها برسد؛ روضه در روضه می‌شود. قول می‌دهی التماسم را بپذیری یزیدجان؟