زهره نمازیان

زهره نمازیان

روایت‌نویس

آرشیو مطالب منتشر شده
در همسایگی نور
4 آبان 1402

در همسایگی نور

از در چوبی و بزرگ که وارد حرم می‌شدیم، تا مامان سلام بدهد، روی انگشت‌های پا بلند می‌شدم تا جلو را بهتر ببینم. عاشق صحنه‌ای بودم که بابا را با آن لباس مانتویی مشکی، زیر تابلوی «یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه» می‌دیدم.

ز غوغای جهان فارغ؟!
25 مهر 1402

ز غوغای جهان فارغ؟!

هر وقت عباس آقا، روزنامه دست می‌گرفت، بساطش رها می‌شد. از لابه‌لای پرده‌ توری مغازه نگاهش می‌کردم که چتر سایه‌بانش افتاد.

مِهر حبیب
23 مهر 1402

مِهر حبیب

مامان‌بزرگم نورگیر شیشه‌ای گوشه اتاقش را فرش کرده بود؛ با قالی اصل کرمانی بافته‌شده در کارگاه بافندگی پدرش. پرده‌های توری کرم‌رنگی به آن آویزان کرده بود. سجاده‌اش را وسط آن پهن کرده و برای خودش محراب قشنگی درست کرده بود.

کلمات انتفاضه‌ای
19 مهر 1402

کلمات انتفاضه‌ای

همه در صفوف نماز بهم چسبیده بودند. مکبر تکبیرهای قبل از نماز را می‌گفت. دختر نگاهی به صحن مسجد کرد و گفت: مامان، یه وقت امام رضا ناراحت نشه از دستمون. ما که هر سال، نماز عید فطرو توی صحن قدس حرم می خوندیم؟

خانه عنکبوت
18 مهر 1402

خانه عنکبوت

اسرائیل برای من در چهارده‌سالگی کابوس شد؛ همان زمانی که هم‌سن‌وسال محمدالدُره بودم؛ روزهایی که جان‌دادنش در آغوش پدر، مرا بیمار کرد.

لبخندها حرف می‌زنند
12 مهر 1402

لبخندها حرف می‌زنند

انگار از توی عکس زل زده درست توی چشم‌های من. منی که صبح خواب مانده و سکوت خانه را برای انجام سفارش کارم از دست داده‌ام.

مسافر
8 مهر 1402

مسافر

بلندگوهای حیاط، نوحه «شهید گمنام سلام» را می‌خواندند و تابوت به سمت میز برده می‌شد. تابوت‌هایی پر از گل گلایل سفید و رزهای قرمز و دست‌هایی که به امید شفاعت به آن گره خورده بود.

مهمان ویژه
27 شهریور 1402

مهمان ویژه

شب اولی که مهمانم آمد، تمام مدت از دلهره و اضطراب، پابه‌پای قل‌قل ریز قورمه‌سبزی ناهار فردا، من هم قُل زدم. چند بار قفل در را بررسی کردم. کلید را برداشتم و قایم کردم؛ مبادا نیمه‌شب اشتباهی در خروج را باز کند و بیرون برود.

بابی‌أنت و امی
9 شهریور 1402

بابی‌أنت و امی

پای دلم لرزید. به یاد وقتی افتادم که حسرت مادرشدن داشتم و آرزو می‌کردم اولادی داشته باشم و او عاشورا بخواند و من، «بابی‌انت و امی» گفتنش را بشنوم. حالا داشتم می‌شنیدم.

جوانه‌های امید
29 خرداد 1402

جوانه‌های امید

امید از لابه‌لای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از باب‌الجواد درآورد. همان‌جا زانو زد.