گلستان شهدا میزبان نخستین یادواره ۴۰۰ شهید امدادگر دفاع مقدس استان اصفهان شد.
شهیده زهره بنیانیان، یکی از شیرزنان اصفهانی است که در طول زندگی خود با پستیها و بلندیهای بسیاری مواجه شد و سرانجام در آستانه سن جوانی در حین انجام مأموریت به شهادت رسید …
صدای رجزخوانی «اسمع اسمع یا صهیون» از فاصله دورتری از ورودی گلستانشهدای اصفهان به گوش میرسد. مصرع بعد را زمزمه میکنم: «لشکریان حزبالله ماشاءالله/ سربازان روحالله نصر من الله».
جنگ که شروع شد، مردم ما آمادگی مواجهه با آن اتفاق تلخ را نداشتند.
ذکر میپیچد توی لبهایش، دعا رخنه میکند در وجودش، هوای کربلا غوغا به پا میکند در دلش و راه میرساند او را به غرب و جنوب و به شهدا.
انتهای گلستان شهدای اصفهان، همانجا که شهدای عملیات کربلای ۵ در کنار فرماندهشان آرام گرفتهاند، از پر رفتوآمدترین مکانهاست.
«معصومه شجاعی» یا همان «صدیقه امامی» معروف بوده به خیاط ماهر و زبردست شهر گزوبرخوار؛ شهری در حوالی اصفهان. در همان سالهایی که هنوز جنگی نبود…
مدتی میشود اندوهی مدام به پروپایم میپیچد. چارهای نیست؛ باید خود رنگورو پریدهام را سامان بدهم و کوفتگیِ ناشی از اندوهم را بغل کنم و بگذارم جایی در فرصت مناسب، بروم سراغش. حال غریبی دارد.
چه کسی بیدار است؟ شعور و آگاهی چیست؟چطور میتوان به آن رسید؟ چه عاملی در انتخاب روش زندگی تأثیر دارد؟ آیا تفاوتی میکند در کدام مرحله از تاریخ باشیم برای رسیدن به بلوغ و بیداری؟ اینها سؤالاتی است که این روزها ذهنم را درگیر کرده است!
امسال پنجمین سالی بود که همزمان با سالروز عملیات کربلای 4، غواصان گردان یونس و نیروهای یگان دریایی لشکر امام حسین (ع) در خیمه گلستان شهدای اصفهان دور هم جمع شدند تا یاد و خاطره آن روزها را زنده کنند.
صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را میبیند، دوباره سر ناسازگاری برمیدارد؛ دفعه قبل هم همین شد.
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.