جلوی میز معاون ایستاده بود. وارد دفتر که شدم، گفتم: «کجا بودی سهچهار روز غیبت داشتی؟» معاون خندید و گفت: «آقای بنیاسدی! این پسر دیگه رفتنی شد… .»
بهعنوان یک مادر، وقتی مدرسه فرزندم از من میخواهد در جلسات شرکت کنم، همیشه نگران میشوم که چگونه میتوانم این کار را در بین همه مسئولیتهایم جا دهم.
از جلسات خارقالعاده دانشافزایی خانوادهها در مدارس صحبت میکنند و برای خود برند میسازند که گویی نمیدانند آغاز نهادی مانند انجمن اولیا و مربیان در اروپای قرن نوزدهم با همین جلسات دانشافزایی خانوادهها بوده است.
نمیدانم چرا روز هرکسی در تقویم فرامیرسد، باید به مراسمی دعوت شود و در آنجا به سخنرانی و نصیحت دیگران گوش دهد؟ ما ترجیح دادیم که به دانشآموزان در روز خودشان فرصت بیان دغدغههایی را که دارند، بدهیم.
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچهها رفته بودند کلاس مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان میداد برای مطالعه …
با اخم وارد اتاق مدیر راهبردی میشوید و متوجه احوال شما میشود. یک لیوان شربت به شما تعارف میکند و شما هم با اکراه برمیدارید و با خود میگویید «شربت یا چای؟ کدام مناسب چنین جلسهای است؟»
این روزهایی که همزمان با تحولات جهانی مقاومت میگذرد، یکی از دغدغههایم واکنش فرزندانم به ناآرامی است.
دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم دوخته بودیم به مانیتور، چشمانتظار راه افتادن سامانه فارغالتحصیلی دانشآموزان.
دم درِ مدرسه ولو شده بود؛ با دو نفر از همکلاسی هایش. منتظر پدرش بود. درِ مدرسه را سهقفله میکردم که از پشت سر شنیدم گفت: «آقا! مدیریت چه حسی داره؟»
مهر که میشود و صدای خنده و شادی کودکان در حیاط مدرسه میپیچید، خشخش جارویش از پشت دیوار شنیده میشود و میپیچد به همهمه و فریادهای دانشآموزان.
اگر سری به بازار بزنید، از دیدن قیمتهای نجومی لوازمالتحریر، کیف، کفش و روپوش مدارس، دود از سرتان بلند میشود.