به گزارش اصفهان زیبا؛ مثل این بود که سنگی جلوی پایم بوده به این بزرگی. ندیدهام و حالا خوردهام زمین. زانوها و کف دستهایم زخم شده و تا بیایم کمی سر پا بشوم طول میکشد. این زمان برای همه یکسان نیست؛ کم و زیاد، طولانی و کوتاه.
بچهتر که بودیم آغوش مادر بود و نوازش پدر. حالا خودمان پدر و مادر شدهایم و باید آغوش باز کنیم. حالا هم خودمان باید بگردیم و برای خودمان دست نوازشگر پیدا کنیم. یک مأمن نرم و آرام تا زخمهایت التیام پیدا کند.شنبه اول هفته، روزهای دیگر هم آمدهام، وسط هفتهها، آخر هفتهها که جای خود دارد.
اینجا همیشه آغوش گرمشان به روی ما باز است. با چهرههای متبسم و نگاههای معنادار. فرقی نمیکند از کجا و با چه تیپ و شکل و قیافهای باشی. چقدر اینجا شبیه مسجد است. حسی مثل حرم دارد. ضریح و رواقهای تو در توی امام رضا (ع). خودت هم نمیدانی، اما هر از گاهی بوی عطر گلاب میزند زیر دماغت و آدم را میبرد به حال و هوای پنجره فولاد. اینجا جا هم برای دخیل بستن هست. حتی چایخانه هم دارد؛ سقاخانه و حوض و فواره.
شهید ردانیپور، تورجیزاده، موحددوست، زاهدی، خرازی و کاظمی، شهدای جنگ دوازدهروزه، نیلفروشان را میبینم که پدرانه از دور صدایم میکند. میخندد و طوری دستهایش را باز کرده که انگار مدتهاست منتظر آمدن توست. حس عمیق گرم آشنایی بیم ماست.
بالای سر شهید تورجیزاده مینشینم و یاسین میخوانم. یک بسته نمک برای آش نذری برمیدارم. آرامگاه شهید دیگری روبانهای قرمز در هوا میرقصند و دست تکان میدهند. جلو میروم و گره میزنم.
یک جا موکب زدهاند؛ پسر بچههای نوجوان. چه با اشتیاق استکانهای چایی را پر میکنند و با حبه قندی تعارف میکنند. مداحی بود. چای میدادند.
آدم یاد موکبهای بین راهی کربلا میافتد. روبهروی موکب چادر زدهاند، روی آرامگاه آیهالله ناصری. زل میزنم به قاب روبهرو. زن و مردها میروند زیر چادر. نماز میخوانند؛ دعا و قرآن.طرف دیگر نوجوانهای پسر با هم عکس دسته جمعی میگیرند. عطر چای دارچین و طعم شیرین آن با جاهای دیگر فرق دارد. استکان را تحویل میدهم و میروم زیر چادر. یک جای بغل سنگ آرامگاه هست. کتابچهای را از روی سنگ برمیدارم. نیت میکنم و عاشورا میخوانم. پیشانیام را روی سنگ میگذارم. ذکر سجده را رو به قبله میگویم و طلب حاجت میکنم. حالم بهتر میشود و بلند میشوم.
از چادر آمدم بیرون رفتم سمت در گلستان. نگاهم روی تصاویر شهدا میچرخد؛ با التماس! میخواهم بمانم، اما باید رفت. بیرون از اینجا دوباره فرصت هست. باید زندگی کرد. زیستی مانند شهدا. حسی سبک در بندبند وجودم راه باز کرده. نفس عمیقی میکشم. برای آخرینبار برمیگردم و به کل قاب عکسهایی که ردیف به ردیف ایستادهاند نگاه میکنم. دست روی سینه میگذارم. چشمهایم را میبندم. پاهایم روی زمین نیست. حس پرواز دارم و دوست دارم همه جا و همیشه با من باشد. خداحافظی میکنم و از گلستان بیرون میآیم.



