چشمِ دل

شیرین سینی طلایی را از کابینت بالایی برداشت. استکان‌های کمرباریک و نعلبکی‌های گل‌صورتی یادگار مادربزرگ را گوشه سینی چید. بشقاب رول دارچینی‌های لیلی‌پزی که مسعود عاشقش بود را توی ظرف گذاشت و کنار استکان‌ها جا داد.

تاریخ انتشار: ۱۲:۲۱ - دوشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۲
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
چشمِ دل

به گزارش اصفهان زیبا؛ شیرین سینی طلایی را از کابینت بالایی برداشت. استکان‌های کمرباریک و نعلبکی‌های گل‌صورتی یادگار مادربزرگ را گوشه سینی چید. بشقاب رول دارچینی‌های لیلی‌پزی که مسعود عاشقش بود را توی ظرف گذاشت و کنار استکان‌ها جا داد.

گل‌خشک‌ها را توی سینی پخش کرد. سوت کتری خبر از دم‌کشیدن چای بهار نارنج می‌داد. عطر قیمه هوش از سر می‌برد. دستی روی موهايش کشید و سنجاق‌سرش را جا‌به‌جا کرد.

چند رشته موی فِرش را توی صورتش ریخت. سورمه‌ گوشه چشم‌هایش را پررنگ کرد. لب‌هایش را آرام روی هم کشید تا ماتیک روی لب‌هایش یکدست شود. کنار پنجره رفت. پرده‌ها را کنار کشید.

روی پیچک‌های لب تاقچه آب پاشید. بچه‌ها دورتادور حوض می‌دویدند و به هم آب می‌پاشیدند. صدای قاه‌قاه خنده‌شان محله را پر کرده بود. لیلی سرش را از پنجره بیرون برد و قربان صدقه‌شان رفت.

-«بچه‌ها بیاین بالا لباساتونو عوض کنین. لباساتون خیس آبه!»

لیلی لباس‌های تمیز را تنشان کرد. گوش‌هایش را تیز کرده بود. رفت لب پنجره ایستاد.

صدای تق‌تق عصا از توی کوچه می‌آمد. در حالی که لبش از شادی کش آمده بود رو به بچه‌ها کرد.

-«بچه‌ها بدویید! بابا فرهاد اومده!»

این اسم را دوستان مسعود رویش گذاشته بودند. بس که عشق شیرین، خواب و خوراکش را گرفته بود. مثل همیشه مسعود دست پر آمده بود.

عصای سفید را با یک دستش محکم گرفته بود. توی دست دیگرش هم چند پاکت میوه به زور جا شده بودند. لیلی بچه‌ها را یکی‌یکی صدا زد.

-«بچه‌ها صبر کنین بابا بیاد تو خونه!»

بچه‌ها امان ندادند و جلوی در از سر‌وکولش بالا می‌رفتند. انگار که بوس بابای خونشان کم شده باشد حسابی خودشان را لوس کرده بودند.

مسعود روی تخت کنار حیاط نشسته بود. لیلی گوشه دامن چین‌دارش را گرفت و سینی‌به‌دست پله‌ها را پایین آمد. آفتاب لای موهای خرمایی مسعود تابیده بود و خواستنی‌تر از همیشه شده بود.

بچه‌ها از همان اول شروع کردند به تعریف کردن. عادت هر روزش همین بود. ریز به‌ ریز اتفاقات را برای لیلی می‌گفت. اصلا لیلی عاشق این صفا و صداقتش شده بود. کیف دوشی چرمی کار دست لیلی را از گردنش درآورد.

جعبه کوچکی را که رویش روبان قرمز زده بود، دست لیلی داد. دست‌هایش را جلو برد و آرام روی صورت لیلی کشید. مثل هر روز «فتبارک الله احسن الخالقین» گفت. چقدر لیلی، از شنیدن این آیه شاد می‌شد.

هر چند که تکراری بود، ولی برایش تکراری نمی‌شد. قربان‌صدقه از دهانش نمی‌افتاد. بعد هم دست‌هایش را روی چشم‌هایش گذاشت. انگاری که روی قرآن دست کشیده باشد. چقدر لیلی عاشق این کارهایش بود.

اصلا به عشق دست‌هایش بود که هیچ وقت آرایش ملیحش ترک نمی‌شد. گرمای دست‌هایش انگار روح می‌پاشیدند. دلش گرم بود. توی این سال‌ها لحظه‌ای از انتخابش پشیمان نشده‌ بود.

درست است چشم‌های مسعود بینایی نداشت؛ ولی جوری رفتار می‌کرد که انگار می‌بیند. مدام از دستپخت و کارهایش تعريف می‌کرد. غریبه و آشنا هم نداشت. همه دیگر خوب می‌شناختنش.

قربان‌صدقه‌هایش مخصوص خودش بود. حتی یک‌بار هم لیلی حس نکرد که اگر مسعود می‌دید، شاید زندگی‌شان بهتر بود. از دید لیلی مسعود همه چیز را می‌دید. می‌گفت: «دنیای مسعود، از دنیای بقیه قشنگ‌تر است.»

پیر و جوان همه همین حس را درباره‌اش داشتند. دلش روشن بود. توی دنیایش همه چیز زیبا بود. «الحمدالله» ذکر همیشگی لب‌هایش بود. انگاری با چشم دل دنیا قشنگ‌تر دیده می‌شود.