به گزارش اصفهان زیبا؛ یکی از مستشرقان و نظریهپردازان متأخری که درزمینه تاريخ جوامع اسلامی تحقيقهای وسیعی داشته، برنارد لوئیس (۱۹۱۶-۲۰۱۸ م) است. این نویسنده مشهور انگلیسی و استاد دانشگاه پرینستون در تاریخ تحلیلی اسلام و اثر متقابل تمدن اسلام و غرب تخصص خاصی داشت.
او با مطالعات گسترده در تاریخ اسلام به این نتیجه رسیده بود که باید وحدت امت اسلام را از بین برد و کشورهای بزرگ خاورمیانه را به کشورهای کوچکتر تجزیه کرد تا قدرت کمتری داشته و در خدمت منافع غربیان باشند . طرح او در میان محققان به نظریه «خاورمیانه جدید» شهرت یافت و مبدأ تحولات بسیاری در این منطقه شد.
مطالعات لوئیس که از پیش از اسلام تا قرن بیستویکم را شامل میشد، حاوی دیدگاههای بسیار جانبدارانه بود.
او در تمام آثار پژوهشی خود تلاش کرد تا سیادت غرب بر شرق را نمایان سازد. از او بهعنوان یکی از محرکان حمله ایالات متحده به عراق و افغانستان، مقابله با جمهوری اسلامی ایران، صلح اعراب و اسرائیل و… یاد میشود که همه این اقدامهادر راستای طرح تجزیه خاورمیانه او صورت میگرفت.
به منظور آشنایی بیشتر با تفکرها و نظریههای این محقق یهودی و مورخ فراجنگ اسلام و خاورمیانه، «اصفهانزیبا» مصاحبهای با امیر میرهلی، فارغالتحصیل دکتری دانشگاه اصفهان و پژوهشگر مسائل خاورمیانه ترتیب داده است.
چگونگی پیدایش و تکوین نظریه خاورمیانه جدید را تبیین کنید.
نظریۀ خاورمیانۀ جدید، بر اساس آنچه در پژوهش ما و با تمرکز بر آرای برنارد لوئیس تبیین شده، بسیار فراتر از یک تحلیل آکادمیک صرف است. ماهیت اصلی این انگاره، یک پروژۀ ژئوپلیتیک برای بازمهندسی ساختاری منطقه است که هدف غایی آن، تجزیۀ کشورهای بزرگ و قدرتمند خاورمیانه به واحدهای سیاسی کوچکتر، ضعیفتر و قابلمدیریت است.
این طرح بر دو ستون اصلی استوار است: نخست، ازبینبردن «وحدت امت اسلام» که لوئیس آن را یک مانع تاریخی در برابر سیطرۀ تمدنی و سیاسی غرب میدانست و دوم، ایجاد یک توازن قوای مدیریتشده که در آن هیچ قدرتی نتواند منافع غرب و متحد استراتژیک آن، یعنی اسرائیل را بهطور جدی به چالش بکشد.
ما در پژوهشهای خود نشان دادیم که این نظریه در یک فرایند سهمرحلهای تکوین یافته است. مرحلۀ اول آن دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بود و لوئیس با زبانی کاملا آکادمیک و با استناد به دادههای تاریخی، مانند فروپاشی امپراتوری عثمانی بر اثر رشد ملیگراییهای قومی، سنگبنای نظری خود را میگذارد. در این مرحله، او بهصورت غیرمستقیم، ایدۀ عدم تطابق مرزهای موجود با واقعیتهای قومی و زبانی را مطرح میکند. زبان او در مرحلۀ دوم و دهههای ۱۹۷۰ تا 1990، بهتدریج سیاسیتر و ایدئولوژیکتر میشود.
او بهطور مشخص راهکارهایی مانند صدور دموکراسی و مقابله با هژمونی شوروی را بهعنوان دستورالعمل به سیاستگذاران غربی ارائه میدهد. در مرحلۀ سوم، پس از ۱۱ سپتامبر تا پایان عمر، لوئیس با صراحتی بیپرده، غرب و بهویژه آمریکا را به استفاده از ابزار نظامی و ایجاد آشوب برای پیادهسازی این طرح ترغیب میکند.
تشویق حمله به عراق و ایران در این دوره، اوج این رویکرد جنگطلبانه است؛ بنابراین، نظریۀ خاورمیانۀ جدید، یک دکترین برای بیثباتسازی کنترلشده است. مشاهدۀ درگیریهای امروز، مانند تنش اخیر میان ایران و اسرائیل، در پرتو این دکترینها معنای عمیقتری پیدا میکند؛ گویی این بحرانها نه حوادثی اتفاقی، بلکه پیامدهای بلندمدت یک طرح کلان برای جلوگیری از شکلگیری هرگونه ثبات و قدرت بومی در منطقه هستند.
مستشرقانی چون لوئیس برای تحقق آرمان غربیسازی خاورمیانه چه راهکارهای عملیاتی تدارک دیدند؟
برای تحقق هدف کلان مذکور، یعنی «غربیسازی» که درواقع مقدمهای برای تجزیه خاورمیانه است، لوئیس یک نقشۀ راه چندلایه و پیچیده را طراحی میکند که در پژوهش ما به چهار مسیر اصلی تقسیم شد. لایه اول، ترویج ملیگرایی قومی و زبانی به سبک اروپایی بود. این اولین و بنیادیترین راهکار در نظریه اوست.
لوئیس با الگوبرداری از تاریخ شکلگیری دولتملت در اروپا (مانند فرانسه و انگلستان)، استدلال میکند که مرزهای طبیعی کشورها باید بر اساس اشتراکهای زبانی و قومی باشد. او با این منطق، ساختار کشورهای بزرگ و چندقومیتی منطقه مانند ایران، عراق و ترکیه را «غیرطبیعی» و «مصنوعی» جلوه میدهد.
او با برجستهکردن تفاوتهای قومی و زبانی و حمایت تلویحی از جنبشهای استقلالطلبانه، بهدنبال ایجاد گسلهای هویتی و درنهایت، فروپاشی این کشورها از درون است. لایه عملیاتی بعدی، صدور دموکراسی گزینشی و حقوق بشر ابزاری است. لوئیس تاریخ اسلام را بهطور یکپارچه، تاریخ «استبداد» معرفی میکند و تنها راه نجات منطقه را پذیرش مدل دموکراسی غربی میداند.
همانطور که در مقاله نشان دادهشده، هدف، استفاده از این مفاهیم بهعنوان یک ابزار نفوذ فرهنگی برای بهچالشکشیدن ساختارهای اجتماعی و خانوادگی سنتی است تا از این طریق، راه برای تغییرات سیاسی مطلوب غرب هموارتر شود. تضعیف و حذف هژمونیهای رقیب (داخلی و خارجی) مرحله سوم اقدامهای اوست. این مسیر دو وجه دارد:
نخست، حذف قدرتهای خارجی رقیب غرب مانند شوروی که لوئیس در تمام دوران جنگ سرد، آن را عامل اصلی بیثباتی و مانع صلح معرفی میکرد؛ دوم و مهمتر، سرنگونی قدرتهای داخلی که ظرفیت تبدیلشدن به هژمون منطقهای را دارند.
در پژوهشها بهطور مشخص نشان دادهایم که لوئیس بر سه جریان اصلی تمرکز دارد: پانعربیسم به نمایندگی صدامحسین، بنیادگرایی اسلامی به نمایندگی جمهوری اسلامی ایران و تروریسم که آن را بهصورت هدفمند به گروههای شیعی و سلفی منتسب میکند. برساخت چهرۀ دوستانه از آمریکا آخرین لایه اقدامهای اوست.
همزمان با تخریب رقبا، لوئیس تلاش میکند چهرۀ آمریکا را از یک قدرت استعمارگر به یک «امپریالیست دفاعی» تغییر دهد. او مداخلههای نظامی آمریکا را نه برای سلطه، بلکه برای حفظ نظم جهانی، نجات مردم از دست دیکتاتورها و ارمغانآوردن آزادی توجیه میکند.
حمایت از رژیم غاصب اسرائیل چه جایگاهی در مسیر اجرای برنامه لوئیس داشته است؟
در معماری خاورمیانۀ جدید لوئیس، اسرائیل نه یک بازیگر حاشیهای، بلکه سنگبنا و محور استراتژیک کل طرح است. جایگاه اسرائیل در این برنامه صرفابهعنوان یک متحد نیست؛ بلکه کارکردهای بسیار عمیقتری دارد. اسرائیل، لنگرگاه قدرت غرب در منطقه است.
این رژیم جعلی بهعنوان یک واحد سیاسی باثبات، دموکراتیک (البته از منظر غربیها) و کاملا همسو با منافع آمریکا، نقش یک پایگاه دائمی و قابلاتکا برای غرب در قلب منطقهای پرآشوب را ایفا میکند. این رژیم، ضامن حضور و نفوذ بلندمدت غرب، حتی در صورت تضعیف سایر متحدان منطقهای است.
از سوی دیگر، او از اسرائیل بهعنوان ابزار انحراف افکار عمومی و تعریف دشمنی دیگر یاد میکند. لوئیس بهصورت سیستماتیک تلاش میکند تا مشکل اصلی منطقه را از «جنگ اعراب و اسرائیل» بهسمت خطرهای دیگری که خود تعریف میکند، منحرف سازد.
او مکرر به دولتهای عرب تذکر میدهد که دشمن اصلی آنها اسرائیل نیست؛ بلکه شوروی، صدامحسین یا جمهوری اسلامی ایران است. با این کار، او ضمن کاهش فشار از روی اسرائیل، برای مداخلههای غرب در سایر کشورها مشروعیتزایی کرده و انرژی و منابع جهان اسلام و عرب را بهسمت درگیریهای داخلی هدایت میکند.
علاوهبر موارد فوق، اسرائیل از منظر لوئیس کاتالیزور توازن قوای شکننده است. وجود یک اسرائیل قدرتمند و تهاجمی، بهطور خودکار مانع شکلگیری یک قطب قدرت اسلامی یا عربی یکپارچه میشود. این رژیم با ایجاد یک تهدید دائمی، کشورهای منطقه را وادار به رقابت تسلیحاتی کرده و از اجماع آنها علیه منافع غرب جلوگیری میکند؛ درواقع، اسرائیل ابزاری برای ایجاد و تداوم همان توازن قوای مدیریتشدهای است که هدف نهایی طرح خاورمیانۀ جدید محسوب میشود.
در مسیر تحقق خاورمیانه جدید، مشروعیتبخشی به رژیم جعلی صهیونیسم چگونه اجرا شده است؟
مشروعیتبخشی به اسرائیل یک فرایند عامدانه و سیستماتیک در آثار لوئیس است که ما آن را یک عملیات «برساختگرایی تاریخی و سیاسی» نامیدهایم. او این کار را از سه مسیر اصلی و بههمپیوسته انجام میدهد:
مشروعیتسازی از طریق بازنویسی تاریخ (Historical Legitimation): این مهمترین بخش کار اوست. لوئیس با استفاده ابزاری از تاریخ، مدعی میشود که فلسطین یک «نام برساخته» از دوران رومیان است و مردمان آن فاقد هویت، زبان و تاریخ مشترک هستند. در مقابل، او بر موجودیت سیاسی «دولت یهود» در هزاران سال پیش تأکید کرده و به این ترتیب، برای حاکمیت یهودیان بر این سرزمین، یک «تقدم تاریخی» جعل میکند. او با این کار، حضور فلسطینیان را امری عارضی و حضور یهودیان را اصیل و ریشهدار جلوه میدهد.
مشروعیتسازی بر اساس شاخصهای مدرن غربی (Sociological Legitimation): لوئیس استدلال میکند که قوم یهود حتی در دوران پراکندگی در اروپا، تمام شاخصهای یک ملت مدرن غربی (زبان مشترک، فرهنگ مشترک، مذهب مشترک و نژاد مشترک) را داشتهاند و برای تشکیل یک کشور مستقل، محق بودهاند. او در مقابل، این شاخصها را برای فلسطینیان قائل نیست و به این ترتیب، تشکیل اسرائیل را امری طبیعی، منطقی و منطبق بر معیارهای مدرن پیشرفت سیاسی جلوه میدهد.
مشروعیتسازی از طریق قدرت آمریکا (Political Legitimation): لوئیس حمایت آمریکا از اسرائیل را نه یک حمایت سیاسی صرف، بلکه آن را در دو بعد عمیقتر توجیه میکند: نخست، آن را ریشهدار در «آموزههای مسیحی» جامعۀ آمریکا مبنی بر لزوم بازگشت یهود به سرزمین موعود میداند؛ دوم، بر «اهمیت استراتژیک» این رژیم برای جهان آزاد و دموکراسی تأکید میکند.
با این کار، او حمایت یک ابرقدرت را بهعنوان مهری بر حقانیت و مشروعیت ذاتی اسرائیل تفسیر و بازنمایی میکند. برنارد لوئیس با وجود تأکیدهای فراوانش بر لزوم رعایت اصل بیطرفی مورخ، خود بهصورت آشکار و سیستماتیک از تاریخ بهعنوان ابزاری برای پیشبرد یک دستورکار سیاسی و مشروعیتدهی به یک پروژۀ استعماری در منطقه سوءاستفاده کرده است.
بهطور خلاصه، بررسی انگاره تاریخی نظریه خاورمیانه جدید برنارد لوئیس نشان میدهد او در تمامی دوران نویسندگی خود یک هدف عمده را پیش رو داشت و آن تجزیهخاورمیانه بود. این هدف بر دو محور تضعیف قدرت اسلام در منطقه و غربیسازی کشورهای اسلامی و قدرتگیری و افزایش نفوذ اسرائیل و یهودیان در خاورمیانه استوار است.
این هدف در هر محور با رهیافتهای متفاوت پیادهسازی میشود. او برای غربیسازی و ازبینبردن اتحاد امت اسلام، گسترش میهنپرستی و ملیگرایی به سبک غربی و نیز دموکراسی و مردمسالاری غربی را پیشنهاد میکند.
همچنین در این راستا باید هرگونه قدرت داخلی و خارجی ازجمله شوروی، ایران، عراق و… را تضعیف و سرنگون کرد و از آمریکا چهره یک دوست و حامی مردمان منطقه را به تصویر کشید؛ در محور یهودیسازی نیز به تقدم حاکمیت سیاسی و اجتماعی این قوم در خاورمیانه و مشروعیت بیشتر آنها نسبت به فلسطینیان بهمنظور ایجاد حکومت در بیت المقدس و سرزمین فلسطین اشاره دارد.
او برای تسریع و تسهیل صلح اعراب با اسرائیل به روابط حسنه تاریخی بین دو دین یهود و اسلام اشاره داشته و دو قوم عرب و یهود را با یکدیگر خویشاوند میداند. در این راستا، مجدد نوک پیکان حملههای خود را به سمت قدرتهای خارجی و داخلی منطقه ازجمله شوروی، ایران و عراق نشانه رفته و این کشورها را حامی درگیری و جنگ در منطقه با اسرائیل میدانند که باید برای از بین رفتن آنها از سوی مقامات غربی چارهجویی شود.
لوئیس هرچه به اواخر عمر نزدیک میشود، تاریخنگاری را رها میکند و در خدمت دولتمردان آمریکا و مشروعیتدهی به جنایتهای آنها در منطقه برمیآید.
تشویق به حملۀنظامی به عراق، ایران، افغانستان و ریختن خون هزاران انسان بیگناه با این توجیه که این کشورها مانع تجزیۀ خاورمیانه هستند، ایجاد شورش و بلوا در بین اقوام متحد منطقه جهت چندپارهکردن کشورهای قدرتمندی چون ایران و عراق وکشتار و جنگ دائمی در فلسطین با این توجیه که اسرائیل در منطقه مشروعیت بیشتری نسبت به فلسطینیان دارد، تنها گوشهای از پیامد دیدگاههای این نویسندۀ جنگطلب بوده است؛اما خاورمیانه تجزیه نشد؛ چراکه وحدت و برادری اسلامی و نیز عدالت اسلامی بهعنوان دو نقطهمقابل میهنپرستی و دموکراسی غربی در منطقه ريشه عميق دارد.



