شنبه دیشب تا دیروقت بیدار بودم و داشتم مبارزه مدنی میکردم. اواسط مبارزه مدنی بودم که دیگر حجم اینترنت تمام شد و نتوانستم بگویم که باید اعتصابها را تا سیوسوم آبان ادامه دهیم. خیلیها به من گفتند که کار و زندگیشان را نمیتوانند تعطیل کنند که به آنها گفتم: مزدور. خیلیها هم به من گفتند که […]
راستش را بخواهید، من اصلا فوتبالی نبودم و نیستم. استقلالیام؛ اما الان اسم چهارتا از بازیکنان استقلال را بپرسید، کف بالا میآورم و شروع میکنم به جرقهزدن. البته شاید هم اسم چهار تایشان را بتوانم بگویم؛ ولی خب هرکدام الان یا مرحوم شدهاند یا پیشکسوت رستوراندار. توی کلکلها هم نشان نمیدهم که نمیفهمم.
حسرت خوردن وقت شما را میگیرد و انرژیتان را تحلیل میبرد؛ پس یاد بگیرید که چطور بر آن غلبه کنید. حسرت خوردن واکنشی بسیار طبیعی به یک اتفاق ناامیدکننده در زندگی است؛ انتخابی که کردهاید و دیگر نمیتوان آن را تغییر داد؛ حرفی که زدهاید و دیگر نمیشود آن را پس گرفت. افسوس یکی از […]
یکی بود، یکی نبود. هنوز مانتوهای «کیپ کالم آی ام کویین» توی بازار نیومده بود و ربع پهلوی هم باباش شاه بود، هم ننهش. یه ملکهای بود که هنوز قیافهش شبیه راهبههای فیلمهای ترسناک نشده بود و تا تاریخ انقضاشون چند ماهی بیشتر نمونده بود.
تا به حال شده است بخواهید خبری را به کسی برسانید و ندانید چگونه این کار را انجام بدهید؟ خصوصا اگر خبری باشد که میدانید طرف مقابل را غمگین، دلشکسته یا حتی ممکن است خشمگین کند. در چنین مواردی با تردیدهایتان چه کردهاید؟ حال، اگر این کار وظیفهای باشد که بر دوش شخص شما گذاشته شده است و مجبور به انجام آن باشید چه؟ در دوران دفاع مقدس، رساندن خبر شهادت رزمندگان به خانوادههای آنها از کارهای سختی بود که هرکسی زیر بار مسئولیت آن نمیرفت.