حدیثه محمدی

حدیثه محمدی

روایت‌نویس

آرشیو مطالب منتشر شده
اصلا جریان زندگی همین است!
5 تیر 1404

اصلا جریان زندگی همین است!

جنگ و جهاد برای ما، مادرها فرق دارد. از شب قبل برای فردای شلوغم برنامه‌ریزی می‌کنم، اولین نفری که باید با او هماهنگ شوم «مامان» است.

دو دلم نمی‌دانم بروم یا نه … ؟!
31 خرداد 1404

دو دلم نمی‌دانم بروم یا نه … ؟!

هوای ظهر اصفهان گرم است، مامان هم از دیروز گفته قلبش درد می‌کند و فشار خونش بالاست. گفته روی من برای نگهداری از بچه‌هایت خیلی حساب نکن مامان. دلم نمی‌آید بیشتر اصرار کنم، همسرم هم صبح می‌گوید تا هفت و هشت شب سرکارم.

دوره ابتدایی؛ مناسب‌ترین زمان برای شناسایی پرخاشگری
1 اردیبهشت 1404
فهم خشم؛ عاملی برای خودشناسی

دوره ابتدایی؛ مناسب‌ترین زمان برای شناسایی پرخاشگری

در عصر حاضر کودکان و نوجوانان به‌عنوان عضو فعال و آسیب‌پذیر در جامعه حضور دارند و باتوجه‌به بحران‌های اجتماعی و خانوادگی که سبب ایجاد اختلال‌های روانی و رفتاری در کودکان و نوجوانان می‌شود، باید این اختلال‌ها با همراهی معلمان، والدین، مشاور و روان‌شناس بررسی شود و بهبود یابد.

نقی پایتخت، تصویری از پدران زحمتکش ایرانی
30 فروردین 1404
دلمان برای یک خانواده معمولی تنگ می‌شود

نقی پایتخت، تصویری از پدران زحمتکش ایرانی

نقی باباست؛ یک بابای خیلی معمولی مثل خیلی از باباهای دیگر دنیا. نقی آدم ساده‌ای است؛ یعنی از آن‌هایی است که می‌گویند: زبان سرخشان امکان دارد هر لحظه سر سبزشان را بر باد بدهد، مثل خیلی از باباهای دیگر دنیا که مرکز جهانشان بچه‌هایشان هستند.

عاقبت‌به‌خیری مادر و پسر
19 آبان 1403

عاقبت‌به‌خیری مادر و پسر

من پسری یک‌سال‌ونه‌ماهه دارم. اسم پسرم را به عشق حسین خرازی گذاشته‌ام امیرحسین.

از خواهرها که پرستارند
17 آبان 1403

از خواهرها که پرستارند

خواهرها برادرهایشان را دوست دارند، خیلی دوست دارند. من خودم بارها دیده‌ام که دخترکم با بردار کوچکش گلاویز می‌شود و حسابی باهم تنش دارند؛ اما نمی‌گذارد کسی چپ نگاهش بکند و بارها و بارها گفته که داداشی عشق منه و از من به‌خاطر به دنیا آوردنش تشکر کرده. دخترم نمونه کامل یک خواهر مهربان است.

داستان یک ازدواج پرماجرا!
14 آبان 1403

داستان یک ازدواج پرماجرا!

ازدواج در اصفهان مناسک و آداب‌ورسوم مخصوص به خودش را دارد؛ آدابی که شاید کمرنگ شده باشد و به قوت قدیم نباشد؛ اما هنوز هم کم‌وزیاد پابرجاست.

یک خواب آرام
8 آبان 1403

یک خواب آرام

با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یک‌بند گریه می‌کرد، به هق‌هق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.

ما همه یحیی هستیم!
30 مهر 1403

ما همه یحیی هستیم!

از آن آدم‌هایی بود که لجت را درمی‌آوردند؛ از آن‌ها که بلد بودند چطور اعصاب دشمن را بگیرند توی دست‌هایشان. شوخی است مگر؟

نمی‌شناختمت
28 مهر 1403

نمی‌شناختمت

من منهای دو سال سکونت در مشهد، تمام عمرم را در اصفهان زندگی کرده‌ام. تقریبا اسم تمام خیابان‌ها و محله‌هایش را بلدم و اگر بلد نباشم، اسمشان را که بشنوم، می‌توانم مکان حدودی‌شان را حدس بزنم.

حالا تو کجای جهانی؟!
8 مهر 1403

حالا تو کجای جهانی؟!

من از سریال امام علی(ع) خیلی می‌ترسیدم! دیدن فضای تاریک فیلم و گریم‌ها در سن حدود هفت یا هشت‌سالگی برایم سنگین بود. علاوه بر آن اصلا دوست نداشتم امام علی(ع) آخر فیلم شهید بشوند.

خیال چهارساله
28 مرداد 1403

خیال چهارساله

روزی که داشتی ساک‌دستی کوچک سبزرنگت را می‌بستی یادت هست؟ دائم تأکید داشتی بارت سبک‌تر از همیشه باشد.