حدیثه محمدی

حدیثه محمدی

روایت‌نویس

آرشیو مطالب منتشر شده
تنهای تنهای تنها
24 مرداد 1403

تنهای تنهای تنها

اسم من همین است، مسیر زندگی‌ام هم همین؛ تنهای تنهای تنها.چند وقت پیش کارگاهی درباره لحن و نثر در ادبیات برگزار شد که موضوع اصلی‌اش درباره «زبان و کلمات» می‌گشت.

برای زندگی؛ برای غزه
9 مرداد 1403

برای زندگی؛ برای غزه

– هیییس یوما، رائد جان، صدا نکن داداشت خوابه!

خانه‌ای به سفارش حضرت مادر
30 تیر 1403

خانه‌ای به سفارش حضرت مادر

چند سالی بود یاد یک خاطره قدیمی، یک صحنه خیلی محو، از سه یا شاید چهارسالگی‌ام در ایام محرم مدام توی ذهنم رژه می‌رفت و اسم «نعلبکی‌ها»؛ نعلبکی‌های معجزه‌آمیز؛ صدایی خیلی محو که به مامان می‌گفت برای بیمار سرطانی جواب‌کرده‌مان، به نیتش یک استکان بردارید و اگر شفا گرفت، یک دست که بشود شش تا، برگردانید.

چای بهشتی
20 تیر 1403

چای بهشتی

خسته و تشنه می‌رسم؛ درست روبه‌روی مجتمع امام خمینی خیابان نبوی‌منش.

قدم‌های کوچک برای آقایی بزرگ
18 تیر 1403

قدم‌های کوچک برای آقایی بزرگ

می‌گفت نیت شش‌روز کرده بودم. می‌گفت زمان جنگ و بمباران بود؛ صدای آژیر خطر را که شنیدیم همگی فرار کردیم توی زیرزمین خانه.

مهمانی که ورای از دو دوتا چهارتای ما بود
2 تیر 1403

مهمانی که ورای از دو دوتا چهارتای ما بود

دلمان می‌خواست یک مهمانی داشته باشیم، یک مهمانی با حضور اعضای خانواده‌هایمان؛ چون طبق احادیث و روایات فضیلت اطعام دادن در روز عید غدیر خیلی زیاد است.

رادیوی کِرِمی ناخوش‌خبر
16 خرداد 1403

رادیوی کِرِمی ناخوش‌خبر

مادرم می‌گفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه. می‌گفت خودش برایم تعریف کرده؛ خود بابایم؛ صبح زود از خانه رفت سرکار و طبق عادت همیشگی‌اش بعد از این که کارهای دکان قصابی را سروسامانی داد، پیچ رادیوی کرمی کوچکش را تابانده و یکی از بدترین و غیرمنتظره‌ترین خبرهای عمرش را شنیده بود.

روح خدا، به خدا پیوست
13 خرداد 1403

روح خدا، به خدا پیوست

مادرم می‌گفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه …

عاقبت به خیری
1 خرداد 1403

عاقبت به خیری

«با احترام به اطلاع می‌رسانیم برنامه جشن تولد امام رضا علیه‌السلام پس از رسیدن خبر سلامتی رئیس‌جمهور عزیزمان برگزار خواهد شد.»

وجودش نعمت بود و رفتنش هم نعمت!
27 اردیبهشت 1403

وجودش نعمت بود و رفتنش هم نعمت!

مزه جا ماندن خیلی تلخ است. یادتان هست زمان بچگی توی مدرسه، شب‌های اردو از شدت خوشحالی خوابمان نمی‌برد؛ تا صبح با خودمان می‌گفتیم: نکند یک موقع جا بمانیم از رفقایمان. جا ماندن خیلی تلخ است.

برای دخترم، برای تمام دختران
23 اردیبهشت 1403

برای دخترم، برای تمام دختران

اسمش را نمی‌دانم؛ اسم بابای روح‌الروح را می‌گویم.
بابای همان دخترک فلسطینی که جسد بچه بی‌جانش را در آغوش کشیده بود و هی تکان، تکانش می‌داد و می‌گفت: روح‌الروح! …

امامی که  همین نزدیکی‌هاست…
12 اردیبهشت 1403

امامی که همین نزدیکی‌هاست…

نماز خواندن مامان مناسک مخصوص خودش را دارد. مادرم هرجای خانه نماز نمی‌خواند و سفت و سخت معتقد است که باید برای نماز خواندن یک جای مخصوص داشـت و بــعدهـا این مـکان شــفاعت آدمـیــزاد را می‌کند.