دفاع مقدس
از «روح‌الله» تا «محسن»!
۱۶:۰۵ - شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳
مروری بر زندگی شهدای مدافع حرم لشکر زرهی 8 نجف اشرف؛

از «روح‌الله» تا «محسن»!

اگرچه هشت سال دفاع مقدس میدانی برای یکه‌تازی لشکر 8 نجف اشرف بود، جنگ سوریه نیز عرصه‌ای را مهیا کرد تا بار دیگر نام لشکر نجف اشرف خوش بدرخشد.

کربلای جبهه‌ها یادش بخیر!
۱۰:۱۴ - شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۳
پای روایت نوحه‌خوان‌های اصفهانی در سال‌های جنگ

کربلای جبهه‌ها یادش بخیر!

باران آتش سنگین دشمن بی‌امان می‌بارید. صدای کربلایی، کربلایی می‌کرد دل را. زمان می‌شد عاشورا، زمین می‌شد کربلا. نوایی که می‌شد واقعه عاشورا را در یک‌قدمی حس کرد… عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن… .

جای چمران جلوی تیر و گلوله عراق نبود!
۱۰:۵۳ - شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
به روایت مردی که خود را «مسئول ادوات ستاد جنگ‌های نامنظم» شهید چمران، معرفی می‌کند

جای چمران جلوی تیر و گلوله عراق نبود!

صدای جان‌دار و جاافتاده‌اش را برای اولین بار آن هم از پشت تلفن و از چهارصد کیلومتری اصفهان، با این جمله می‌شنوم: «محمد نخستین هستم؛ از بسیجی‌هایی که اول جنگ به جبهه رفتند.» می‌گوید یک ماه اول جنگ را به فرمان امام در جبهه مهران بوده است؛ در «کنجان‌چم».

«چ»‌شدن در زمان
۱۰:۴۱ - پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۳
به مناسبت سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران

«چ»‌شدن در زمان

اولیـن مواجه‌ام با چمران زمانی بود که نوجوانی ۱۵ساله بودم. آن زمان او را به‌عنوان یکی از شهیدان جنگ هشت‌ساله دفاع‌مقدس می‌شناختم. در آن روزها تفاوت چمران با دیگر شهدا برایم تنها مدل کلاه و عینکش بود.

کتابخانه‌ای که بوی جنگ و مقاومت می‌دهد!
۱۰:۳۰ - شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۳
اصفهان مجهز به بزرگ‌ترین کتابخانه تخصصی دفاع مقدس و مقاومت کشور شد

کتابخانه‌ای که بوی جنگ و مقاومت می‌دهد!

بزرگ‌ترین کتابخانه تخصصی دفاع‌مقدس و مقاومت کشور با همکاری بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس و معاونت فرهنگی شهرداری، روز پنجشنبه دهم خرداد، طی مراسمی و با حضور امام جمعه و نماینده ولی‌فقیه در استان، استاندار و شهردار اصفهان افتتاح شد.

مرگ مؤثر و انسان‌های بزرگ!
۱۳:۰۲ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

مرگ مؤثر و انسان‌های بزرگ!

بزرگی انسان‌ها را از تأثیرات مرگشان می‌شود شناخت. با مرگ یک نفر، کشور به آشوب کشیده می‌شود، خون‌ها ریخته می‌شود روی زمین. یکی هم شهادتش می‌شود اسباب یک فتح بزرگ. نصر و فتح الهی می‌آید به برکت آن و وجدان‌های خفته بیدار می‌شوند

همه می‌شناختندش؛  اما شناس نبود!
۱۲:۵۸ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

همه می‌شناختندش؛ اما شناس نبود!

ماه مبارک رمضان بود. بهار جان و جهان با هم آمیخته شده بود. روح و جانمان همراه با طبیعت داشت نفس تازه می‌کرد. سرشار از همه‌ این خوشی‌ها بودم. برای بچه‌های مدرسه‌مان یک گروه مجازی توی ایتا راه انداخته بودم که شده بود هیئت مجازی‌مان در ایام عید. هر روز با بچه‌ها یک جزء از قرآن را ختم و آن را به یکی از ۱۴ معصوم تقدیم می‌کردیم.

وجودش نعمت بود و رفتنش هم نعمت!
۱۲:۴۹ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

وجودش نعمت بود و رفتنش هم نعمت!

مزه جا ماندن خیلی تلخ است. یادتان هست زمان بچگی توی مدرسه، شب‌های اردو از شدت خوشحالی خوابمان نمی‌برد؛ تا صبح با خودمان می‌گفتیم: نکند یک موقع جا بمانیم از رفقایمان. جا ماندن خیلی تلخ است.

وقتی خون شهید آبروی صهیونیست‌ها را به باد داد
۱۲:۴۲ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
بازخوانی یک پرونده که به عملیات وعده صادق منتهی شد

وقتی خون شهید آبروی صهیونیست‌ها را به باد داد

روز یکم آپریل سال جاری میلادی مصادف با 13 فروردین‌ سال 1403 خورشیدی، شاهد وقوع پرده جدیدی از جنایات و رویکردهای غیرقانونی رژیم اشغالگر قدس بودیم.

جهاد و مقاومت از کردستان تا لبنان!
۱۲:۴۲ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
فرمانده قرارگاه سیدالشهدا از نقش مؤثر سردار شهید زاهدی در سال‌های مجاهدت و مبارزات او می‌گوید

جهاد و مقاومت از کردستان تا لبنان!

هرچه جست‌وجو می‌کنم عکس‌های سردار شهید زاهدی را در کنار فرماندهان شهید می‌بینم؛ عکس‌هایی که قبلا به آن بی‌توجه بودم و حالا می‌فهمم که او نیز باید شهید می‌شد. نشد یک بار نامش را سرچ کنم و عکسی از او در کنار شهیدی نباشد. انگار او جا مانده بود تا رسالتش را انجام دهد و به یاران شهیدش بپیوندد.

همان که می‌خواست شد!
۱۲:۴۰ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

همان که می‌خواست شد!

نسبت فامیلی داشتیم؛ یک نسبت دور. یکی‌دو بار با هم صحبت کردیم، از جبهه گفت، از اینکه راه جهاد را انتخاب کرده است، گفت که در این مسیر شاید بازگشتی وجود نداشته باشد، گفت حتی امکان دارد یک روز شهادت نصیبش شود.من راهش را قبول داشتم و بودن در مسیرش انتخابم بود که شدم همراهش، سال ۶۱ بود.

برای بار دوم یتیم شدم
۱۱:۴۷ - پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

برای بار دوم یتیم شدم

چهارپنج‌ساله بودم که آقای زاهدی شد یکی از اعضای خانواده ما. جنس رفتار شهید با خانواده ما دیدنی بود؛ به‌خصوص رفتاری که با مادر داشت، انگار که مادر خودش بود.‌ خیلی محبت می‌کرد. پانزده‌ساله بودم که پدرم به رحمت خدا رفت و محبت شهید حالت پدرانه به خودش گرفت و شد یک تکیه‌گاه امن برای همه ما.اخلاصش دیدنی بود.