چهارراه آبشار، پشت چراغقرمز، دختران و پسرانی را شعارنوشته به دست میبینید، شعارنوشتههایی بزرگ، با خطی خوانا و نستعلیق، تککلمههایی که در کنار هم ایستادهاند و جملههای متفاوتی را ساختهاند؛ همگی تداعیکننده یک معنی: «ایران».
گزارش «سلالههای شهر ما» را خواندهاید؟ مصاحبهای است با محسن حاجکاظمیان (مدیر وقت مجموعه فرهنگی سلاله) که از معنای نام مجموعه تا هدف و غایتش سخن گفتهایم.
از عنوان کار معلوم است که میخواهم چه بگویم؛ من مهمان یک جشن «عبادت» شده بودم. شاید ظاهر کار تفاوت چندانی با جشن تکلیف زمان خودم نداشت؛ همان تزیینات و مهمانها که نهایتا کمی بهروزتر شده بود؛ اما خب من هیچوقت مجری جشن تکلیف نداشتم.
یازدهم اسفند، دومین شبی است که خبر شهادت رهبر اعلام شده. حوالی ساعت ۸:۳۰ شب به چهارراه نظر میرسم. فضای مستطیلشکل میان چهارراه بسته شده است و مردم آن میان ایستادهاند.
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، موکب یکی از مدارس غیرانتفاعی شهر اصفهان. ساعت ۲۳:۲۶ عکس را ثبت میکنم.
مراسم «چهلم» رهبر شهید، در میدان امام خمینی (ره)، جای سوزنانداز نیست؛ به خصوص در مقابل جایگاه و روبهروی مسجد شیخ لطفالله؛ پاتوقی که سالها پیش، محل جمعشدن فرهنگیهای اصفهان بود و حالا غرفههای نهادهای فرهنگی را هم در خودش جایداده است.
در روزهای عادی زندگی، خیابان اغلب بهعنوان زیرساختی برای حرکت و ارتباطات اقتصادی یا اجتماعی در نظر گرفته میشود؛ اما درشرایط استثنایی مانند جنگ یا بحرانهای عمیق اجتماعی، ماهیت خیابان دگرگون میشود؛ خیابان دیگر تنها مسیری برای عبور نیست، بلکه به «رسانهای زنده» و «پلتفرم بیان» تبدیل میشود.
زمان به عقب برمیگردد. انگار به دوران اردوهای مدرسه برگشتهایم. کنار خیابان منتظریم تا بهمحض رسیدن اتوبوس، اولی باشیم و جای خوبی گیرمان بیاید. خانم مسئول گفته ساعت هشت شب کنار مسجد انقلاب باشید؛ ولی اتوبوس 8:35 میرسد.
یکزمان بحث درباره علومانسانی ایرانیاسلامی مطرح بود. استاد ما میگفت اگر به دنبال این مضامین هستید، باید به ادبیات ایران نگاه کنید.
«نهال بکاریم و امید برداریم. قیمت هر اصله نهال: 200 هزارتومان. جهت اطلاعات بیشتر و مشاهده گزارش به….» این دادههایی است که روی برگههای 10 15 سانتیمتری در موکب فارغالتحصیلان مدرسه و مجمع شهید اژهای میان مردم توزیع میشود.
«انسانهای ایرانی، توده نیستند؛ مردماند؛ چه بسا ملت؛ هرچند گاهی خودمحور» جان کلام این یادداشت همین است. مردم ایران آن جمعیت انبوه منفعلی نیستند که فقط به فکر قیمت خوردوخوراک زندگیشان باشند و به هیچ چیز دیگر فکر نکنند.
ایستگاه اتوبوس همان جای قبلی است.بهنظر سالم میرسد. سوپری نبش خیابان هم چراغهایش روشن است و تکوتوک مشتری دارد؛ درختهای جلوی ساختمانها هم هنوز هستند؛ شاید فقط کمی تنکتر از قبل. انگار همه چیز مثل قبل است.