چشمهایش زلالاند؛ آنقدر که دلت میخواهد ساعتها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بیبی یادم داده میفهمم.
هر سال زائران پیادهٔ آقا، هرکدام یک نشان از کشور و ملیت خودشان همراه داشتند؛ یکی پرچم کشورش را دور شانههایش انداخته بود؛ یکی پرچم کشورش را به کالسکه فرزندش متصل کرده بود؛ یکی پیکسلی شبیه پرچم کشورش را به کولهاش نصب کرده بود و… هر یک به نحوی میخواستند بگویند ملیت و اصلیت ما از کجاست.
امسال هم مثل دوسال قبل با خانواده راهی مسیر کربلا شدیم و مثل همیشه میگویم این سفر، آنهم خانوادگی، تفاوت و لذت دیگری دارد.
این چند روز منتهی به اربعین حسینی حال و هوای شهر که هیچ، دنیا جور دیگری میشود. نمیدانم چطور باید توصیف کرد.
فرض کنید اولین نفری هستید که وارد کلاس خود در مدرسه میشوید. کلید برق را فشار میدهید؛ اما لامپها روشن نمیشود.
با نوای «هلابیکم یا زواری» مردان عرب، راهش را به طرف موکبهای کنار جاده کج میکند. با چشم دنبال جایی برای نشستن میگردد.
خاطرم هست اولین بار که میخواستم در متوسطه اول تدریس کنم، از طریق استاد عزیزم در همان دوره (که البته آن زمان میگفتند دوره راهنمایی) اقدام کردم.
شاید برگزاری مراسم اربعین برای سرور و سالار شهیدان، امام حسین (ع) برای بازبینی و تحلیل واقعه عاشورا و زنده نگاهداشتن آن معمول شده است تا با روشنبینی و قدرت تحلیل واقعه عاشورا بررسی و تشریح شود …
حالا چندمین سالی است که اربعین و پیادهرویهای چندکیلومتریاش با عشاقی چندمیلیونی نقل محافل است. از محافل خانوادگی و دوستانه گرفته تا قارههای دوری که زیاد هم چنین همبستگیهای مذهبی به مذاقشان خوش نمیآید.
روزهای اخیر روزهای پرحاشیه تأیید صلاحیت و انتخاب وزیران دولت چهاردهم است.
روز 28 مرداد 1332 یکی از روزهای تاریک و سرنوشتساز تاریخ ایران است. زمانی که آرزوهای یک ملت برای استقلال و آزادی در برابر نقشههای پنهان قدرتهای جهانی فروریخت.
خوشبختانه یا متأسفانه درس انشا از معدود درسهای آموزشوپرورش است که میشود خلاقیت دانشآموزان را با آن کشف کرد.