داستان
چشمِ دل
۱۲:۲۱ - دوشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۲

چشمِ دل

شیرین سینی طلایی را از کابینت بالایی برداشت. استکان‌های کمرباریک و نعلبکی‌های گل‌صورتی یادگار مادربزرگ را گوشه سینی چید. بشقاب رول دارچینی‌های لیلی‌پزی که مسعود عاشقش بود را توی ظرف گذاشت و کنار استکان‌ها جا داد.

مِهر حبیب
۱۳:۴۸ - یکشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۲

مِهر حبیب

مامان‌بزرگم نورگیر شیشه‌ای گوشه اتاقش را فرش کرده بود؛ با قالی اصل کرمانی بافته‌شده در کارگاه بافندگی پدرش. پرده‌های توری کرم‌رنگی به آن آویزان کرده بود. سجاده‌اش را وسط آن پهن کرده و برای خودش محراب قشنگی درست کرده بود.

مرد کوچک خانه!
۱۰:۴۹ - پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۲

مرد کوچک خانه!

خیلی وقت بود می‌خواست ثابت کند برای خودش مردی شده. به گفتن اگر بود، بعد از مرگ پدرش به دست طالبان همه می‌گفتند مرد خانه شده‌ است؛ اما این مادر بود که همه کارها را یک‌تنه انجام می‌داد و رنج‌ها را یک تنه به جان می‌خرید.

کوچه‌های تنهایی
۱۲:۲۲ - دوشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۲

کوچه‌های تنهایی

دو روز است که میلاد از تایباد آمده است. صورت استخوانی‌اش زرد، حلقه‌های چشمش گود افتاده و کاملا ساکت است. فکر می‌کنم میلاد در این دوسه ماهی که نبوده، چقدر تغییر کرده است؛ هم می‌شناسمش، هم نه.

لبخندها حرف می‌زنند
۱۲:۳۳ - چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۲

لبخندها حرف می‌زنند

انگار از توی عکس زل زده درست توی چشم‌های من. منی که صبح خواب مانده و سکوت خانه را برای انجام سفارش کارم از دست داده‌ام.

چاله‌های تکراری
۱۲:۲۵ - یکشنبه ۹ مهر ۱۴۰۲

چاله‌های تکراری

همین‌جایی که زمین خوردی، خیلی سال پیش، پسرم خورده بود زمین. اون موقع‌ها اینجا هنوز خاکی بود. پشت زین دوچرخه‌اش رو ول کرده بودم که خودش بره. داشت خوب می‌رفت‌ها… تا برگشت دید پشتش نیستم؛ یک‌‌دفعه تعادلش به هم خورد.

یک رویاروییِ رؤیایی!
۱۲:۱۴ - یکشنبه ۹ مهر ۱۴۰۲
روایت‌هایی از اولین مواجهه مستقیم و بی‌واسطه‌ با «شهر»:

یک رویاروییِ رؤیایی!

بعد از «خانه» با همه جزئیاتی که در خود دارد (اتاق‌ها، نشیمن، سالن پذیرایی، حیاط و…)، «شهر» دومین اقامتگاه ما آدم‌های شهرنشین است.

قدر آرامش به مددِ تکه‌های «دا»
۱۴:۲۰ - چهارشنبه ۵ مهر ۱۴۰۲

قدر آرامش به مددِ تکه‌های «دا»

زینب کوچولو کمی آن‌طرف‌تر توی تشک مخصوص خودش خوابیده است. دوست دارد شب‌ها تو بغل خودم بخوابد، از زمین و زمان سؤال بپرسد و یکریز حرف بزند تا چشم‌هایش سنگین شود.

هدیه‌ خاص
۱۱:۰۶ - دوشنبه ۳ مهر ۱۴۰۲

هدیه‌ خاص

همین‌طور که چشمانش بسته و در رختخواب دراز کشیده بود، به سکه‌های زیر تشک دست کشید.‌ خنک بودند. با دست آن‌ها را شمرد. پنج تا بودند. زیرورویشان کرد تا عدد یک روی هر کدامشان را لمس کند.

مهمان ویژه
۱۲:۰۴ - دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲

مهمان ویژه

شب اولی که مهمانم آمد، تمام مدت از دلهره و اضطراب، پابه‌پای قل‌قل ریز قورمه‌سبزی ناهار فردا، من هم قُل زدم. چند بار قفل در را بررسی کردم. کلید را برداشتم و قایم کردم؛ مبادا نیمه‌شب اشتباهی در خروج را باز کند و بیرون برود.

شوق صف
۱۲:۰۴ - چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲

شوق صف

آن روز در حرم، روضه‌ ساقی دشت کربلا، که بانی‌اش امام رضا (ع) بودند، شنیده بودیم. دلم چای بعد روضه طلب می‌کرد اما چایخانه صفی داشت نسبتا طولانی… در صف چایخانه ایستادم انگار عطر چای را خود حضرت افشانده بودند بس که بوی بهشت می‌داد.

اشک‌های در حرم
۱۱:۲۵ - چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲

اشک‌های در حرم

چشم‌هایم پف کرده بودند و صورتم ورم کرده و نم ته چشمانم انگار همان‌جا جا خوش کرده بود. چند ساعتی بود روی پله‌های صحن نشسته بودم.